تبلیغات
PDSW - جوانان عاشق سادگی‌اش بودند

PDSW

Public Diplomacy and Soft War - PDSW

خاطراتی ناگفته از منش اجتماعی آیت‌الله العظمی آخوند ملا علی معصومی همدانی در گفت و گوی «جوان» با حجت الاسلام و المسلمین محمد جوادی؛

«جوانان عاشق سادگی‌اش بودند»

محمدرضا کائینی | آنچه پیش‌رو دارید دومین گفت‌و‌شنود ما به مناسبت سالروز رحلت مرحوم آیت‌الله العظمی آخوند همدانی (قده) است. جای آن دارد که در تبیین کمالات علمی و عملی آن بزرگ، بیش از آنچه تاکنون رفته، تلاش گردد. او یکی از نمونه‌های موفق سلوک با خلق خدا و دست‌گیری از ایشان در عرصه‌های گوناگون و خطیر زندگی بود. در گفت‌وشنود حاضر، حجت‌الاسلام و المسلمین محمد جوادی از شاگردانش و ملازمان آن عالم ربانی به بازگویی خاطرات خودش از استاد پرداخته است که لطف ایشان را سپاس می‌گوییم.

چگونه با مرحوم آیت‌الله العظمی آخوند همدانی آشنا شدید و در بدو آشنایی چه ویژگی‌هایی در ایشان دیدید که ایشان را از علمای دیگر متمایز می‌کرد؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. در سال 41 مرحوم پدرم مرا خدمت مرحوم آیت‌الله‌العظمی آخوند(قده) برد تا برای طلبگی ثبت‌نام کند. حدود 15 سال داشتم و هیکل درشتی هم نداشتم. آقای آخوند نگاهی به بنده فرمودند و گفتند: «امسال برای ایشان زود است. بروید سال بعد بیایید». پدر ما هم گوش کرد و برگشتیم. در آن سال شاید نیمی از سال را در این فکر بودم که خدایا! به من این قابلیت را ندادی که من سرباز ولی‌عصرت باشم؛ این قابلیت را بده. خیلی متأثر بودم تا اینکه سال بعد، موقع ثبت‌نام، باز مرحوم ابوی مرا خدمت ایشان برد. مرحوم آخوند فرمودند: «ان‌شاءالله امسال ثبت‌نام می‌شود». از آن موقع 50 سال می‌گذرد و سیستم ثبت‌نام مثل الان نبود. خود مرحوم آخوند دفتری داشت و ثبت‌نام می‌کرد و نوشت محمد جوادی از این سال به عنوان طلبه اسم نوشته. بعد هم فرمودند: «برو درست را شروع کن!»

خود ایشان می‌نوشت؟

بله، بسیار جالب بود. ما آمدیم و از همان سال 42 شروع کردیم. سال دوم و سوم طلبگی بود که درس‌هایی را که خوانده‌ بودم، تدریس می‌کردم و تا الان هم بحمدالله مشغولم. این یکی از خاطرات زیبای من با این مرد بزرگ است.

فرق مرحوم آقای آخوند با بسیاری از علمای دیگر که از این جنبه معدودند، این است که بسیاری از آنها به‌‌رغم آنکه باسواد هم هستند، اما دغدغه پرورش دیگران را ندارند! اگر کسی آمد، آمد، اما آنها سرشان به کار خودشان است. این ویژگی طلبه‌پروری و سربازگیری برای دین که خیلی مهم هم هست، در همه نیست. از این ویژگی استاد، قاعدتاً باید خاطرات زیادی داشته باشید.

خاطره‌ای دارم که بسیار شنیدنی و دیدنی است و جنبه تربیتی دارد. تابستان بود و من هنوز در حوزه حجره داشتم. آن اتاق برای ما، هم حجره بود، هم مطبخ و هم خوابگاه و هم محل مطالعه‌. در تابستان یکی از برادران بزرگوار از طلبه‌های قم به آنجا تشریف آوردند. ایشان الان از فضلای بزرگ هستند. ما شام خورده بودیم و مطالعه می‌کردیم تا حدود ساعت 12 شب. عشق جوانی زد به سر ما و بلند شدیم و در حیاط با هم کشتی گرفتیم و روی گل‌های باغچه غلت خوردیم و گل‌های اطلسی بسیار زیبا و خوشبو خرد شدند.

فردای آن شب، باغبان یا سرایدار آنجا آمد و گفت: «چه کسی اینها را این‌طور کرده؟» مهمان ما رفت داخل حجره و جواب نداد. من گفتم: «من کرده‌ام». گفت: «چرا اینجا؟» گفتم: «چون جای نرمی بود!» ایشان عصبانی شد و از مدرسه رفت بیرون. آقای آخوند هم بین راه بود و داشت برای تدریس می‌آمد. من پیش خودم گفتم، ایشان الان می‌رود و به آقا می‌گوید و آقا به محض رسیدن، مرا اخراج می‌کند. دیدم آقا آمد، اما همان حالت طبیعی و همیشگی را دارد و به کلاس رفت و هیچ نپرسید که چه شده! دلم یک کمی قرص شد. اینکه پرسیدید روش آقای آخوند در پرورش طلاب چگونه بود؟ ایشان برگشته و به خادم گفته بود: «آقارضا! گل‌ها برای جوادی است، نه جوادی برای گل‌ها!» این پاسخ به من رسید. آقارضا هم دیگر اعتراضی نکرد، اما همین حرف که گل برای اوست، نه او برای گل. به اندازه‌ای در من تأثیر کرد که از همان روز منقلب و از این شیوه تربیتی آقا بسیار متأثر شدم، در من تأثیر عمیقی گذاشت و در آینده من مؤثر بود.

ویژگی‌های یک طلبه موفق از نظر ایشان چه خصالی بود و روی چه نکاتی خیلی حساس بودند و از آن محافظت می‌کردند؟

ایشان روی تقوا و ادب طلبه خیلی حساس بودند و می‌فرمودند: «طلبه‌ای که تقوا و ادب ندارد، ارزش ندارد». خیلی اعتقاد داشت به آن کلام زیبای امیرالمؤمنین(ع) که فرمود: «کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم» ما پیش از آنکه با زبان دعوت کنیم، با عمل و اخلاق و زی طلبگی مردم را به حق و صراط مستقیم دعوت کنیم. هم در آموزش و علمیت طلبه خیلی اصرار داشت و هم بر ادب و تقوای طلبه خیلی تکیه می‌کرد.

از اصرار ایشان بر ارتقای سطح علمی طلاب چه خاطراتی دارید؟

ایشان حساسیت زیادی روی درس خواندن داشت و خود وجود مقدسش می‌نشست و طلبه را امتحان می‌کرد. کتاب را جلوی او می‌گذاشت و می‌گفت از اینجا تا اینجا را بخوان، ترجمه کن و توضیح بده! اگر طلبه خوب از عهده امتحان برمی‌آمد، تشویقش می‌کرد و آنهایی که برنمی‌آمدند، یکی دو بار تذکر می‌داد و اگر می‌دید که این اهل درس و بحث و پشتکار نیست، عذرش را می‌خواست، اما این کار را با درایت و زیبایی تمام انجام می‌داد. اگر کسی که در حوزه خلافی می‌کرد، ایشان نمی‌گذاشت او در حوزه بماند و اخراجش می‌کرد، اما به صورت خاصی این کار را می‌کرد، می‌گفت: «این وقتی به حوزه آمد، پیش پدر و خانواده و همسایگان آبرویی داشت. الان که می‌خواهد برود بیرون، لااقل باید آبروی گذشته‌اش بماند». خیلی با زبان نرم و لیّن به پدر آن طلبه و دیگران تذکر می‌داد که آبروی طلبه اخراجی حفظ شود.

کمی هم به شخصیت اجتماعی ایشان، یعنی خارج از حوزه و طلبگی بپردازیم. ایشان یکی از معدود فقهای بزرگی بود که واقعاً به آیه «نَفْر» (آیه 122 سوره توبه) عمل کرد و به شهر خودش برگشت. ایشان از همدوره‌های مرحوم امام، آیت‌الله گلپایگانی، آیت‌الله خوانساری و آیت‌الله نجفی مرعشی بود و قطعاً اگر در قم می‌ماند، از مراجع بزرگ می‌شد. خود ایشان در باره رجعت به همدان چه می‌گفت؟ چه چیز موجب شد که به همدان برگردد و مرجعیت در آن سطح را رها کند؟ شاید اگر ایشان در قم می‌ماند، شعاع شهرت و محبوبیتش بیشتر می‌شد.

ایشان قطعاً اگر از کسانی که نام بردید، جلوتر نبود، عقب‌تر هم نبود، چون با همه آنها همدرس و هم‌بحث و دوست صمیمی بود. ایشان داستان‌های جالب و عجیبی از دوران طلبگی و دوستی با این دوستان داشته که واقعاً شنیدنی است، اما چه چیزی باعث شد که ایشان به همدان برگردد؟ همان آیه‌ای که شما به آن اشاره کردید. ایشان تشخیص داد که اگر به همدان بیاید، برای خودش مفید نیست، اما برای مردم اینجا و برای اسلام بسیار مفید است، اما نحوه آمدنش به اینجا به این شکل بود که مردم همدان از مؤسس حوزه، مرحوم حاج شیخ، تقاضا کردند که ایشان به اینجا تشریف بیاورند. آقای حاج شیخ هم استاد مرحوم آخوند بود به ایشان امر کرد که تشریف ببرید همدان. وقت خداحافظی مرحوم حاج شیخ به ایشان و مردمی که برای آوردن ایشان به همدان، به قم رفته بودند، فرموده بود: «کتابخانه متحرک به همدان رفت!» این کنایه از جامعیت این مرد است.

ایشان تشریف آوردند به همدان و حوزه مخروبه اینجا را که حجراتی نمور و تاریک داشت، بازسازی کرد. با اعتبار معنوی‌ بالایی که داشت، مردم کمک کردند حوزه بازسازی شد و خود من 15 سال را در کنار درس مرحوم آخوند گذراندم. مسجد کوچکی هم در کنار منزل ایشان در میدان عین‌القضات بود که در آنجا اقامه جماعت می‌کرد و در ماه‌های رمضان و محرم به منبر می‌رفت و منبرهای بسیار تکان‌دهنده‌ای داشت. یکی از این منبرها را من اخیراً پیاده کرده‌ و در کتابم آورده‌ام.

یکی از بازاری‌های بزرگ همدان، آقای حاج سید محمد برای من نقل می‌کرد که وقتی ماه رمضان پای منبر آقا حاضر می‌شدیم، بعد از منبر به باغی در روستایی در نزدیکی اینجا می‌رفتیم. مرحوم پدرم از مسجد تا باغ که می‌رسیدیم، با صدای بلند گریه می‌کرد! یعنی منبرهای مرحوم آقای آخوند تا این حد تأثیر داشت.

مرحوم آخوند با وجود آنکه سال‌ها از رحلتشان می‌گذرد، محبوبیت عجیبی بین تمام اقشار مردم همدان اعم از بزرگ و کوچک دارند. علت را در چه می‌بینید؟

32 سال از رحلت ایشان گذشته، ولی حتی جوانان 20 ساله که سال‌ها پس از رحلت ایشان به دنیا آمده‌اند، به محض اینکه نام ایشان می‌آید، با صدای بلند صلوات ختم می‌کنند. ایشان با مردم بود و هرگز از مردم جدا نبود.

اوایل طلبگی من، حمل و نقل با تاکسی، برای هر سه نفر یک تومان بود. ایشان گاهی از اوقات پیاده می‌آمد و برمی‌گشت. از حوزه علمیه تا منزل ایشان حداقل سه کیلومتر راه بود که ایشان همه را پیاده می‌آمد و درست از وسط بازار عبور می‌کرد. به ایشان می‌گفتم: «حاج‌آقا! دوستانی از اهل بازار هستند که ماشین دارند و مایلند شما را بیاورند و ببرند. علاوه بر این می‌توانیم به یک تاکسی ‌بگوییم بیاید شما را ببرد و بیاورد». فرمودند: «نه، من با همین پیاده رفتن از وسط بازار، در راه رفتن مردم ده‌تا مسئله از من می‌پرسند، ده تا وقتی برمی‌گردم. علاوه بر این، مردم مرا می‌بینند، من آنها را می‌بینم. گاهی مردم سؤال دارند و نمی‌شود به منزل من بیایند. اینجا سر راه در مغازه آنها می‌ایستم و اگر سؤالی داشته باشند می‌پرسند و من به زبان خودشان به آنها پاسخ می‌دهم». این باعث شده بود که وقتی ایشان از اول بازار گلشن به طرف بنه‌بازار که خانه ایشان در آنجا بود، می‌رفت، همه بازاری‌ها از مغازه‌هایشان بیرون می‌آمدند، می‌ایستادند و به آقا سلام می‌کردند. همواره با مردم در تماس مستقیم بود.

مسجد ایشان مسجد کوچکی بود. هنوز هم همین‌طور است. بازاری‌ها آمدند و به ایشان پیشنهاد کردند که آقا! شما بیایید و در مسجد جامع نماز بخوانید. خیلی اصرار کردند. جمعی و فردی آمدند. آقا گفت: «نمی‌آیم و همین‌جا نماز می‌خوانم». آن روزها در مسجد جامع، چهار پنج نماز جماعت برگزار می‌شد، یعنی اول ظهر در هر شبستانی یک جماعت تشکیل می‌شد. فرمود: «اگر من به آنجا بیایم و نماز بخوانم، جماعت آنها خرد می‌شود و این برای من درست نیست. من آمده‌ام زیر بال آنها را بگیرم، نه اینکه بیایم و همه بیایند نماز جماعت من و آنها تنها بمانند. این صحیح نیست». با این طرز تفکر و شیوه، همان مردم و همان امام جماعت‌ها، عاشق چنین شخصیت بزرگی می‌شدند.

یکی دیگر از علل محبوبیت ایشان این بود که ایشان همه کارهایش را خودش می‌کرد و دفتر و دستک و منشی نداشت. گفتم که همه چیز بود، اما این تشریفات نبود. حتی ثبت‌نام به عهده خودش بود و بعد هم خودش می‌آمد و به همه شهریه می‌داد. اینطور هم نبود که یک روز و دو روز شهریه بدهد. هر وقت سهم امام به ایشان می‌رسید، شهریه می‌داد. خودش هم در دفتر شهریه می‌نوشت و به حساب و سیاق هم می‌نوشت.

این رفتارها باعث می‌شد که مردم عاشق ایشان باشند. در آخر سوره مریم این آیه شریفه هست که: «ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سیجعل لَهم الرحمن ودّا»، ایشان چنین روح مردمی‌ای داشت. خودش را بالا نمی‌گرفت، در ورود و خروج، طلبه را از خودش جلوتر می‌انداخت. بعضی از ماها سر ورود و خروج دعوایمان می‌شود و می‌گوییم شما از آن در برو و من از این در می‌روم که یک وقت پشت سر شما نیایم! ولی ایشان اینطور نبود. خاکی و راحت و آسوده زندگی می‌کرد و همین باعث شده بود که در میان مردم محبوبیت داشته باشد.

نحوه مواجهه مرحوم آخوند با جوان‌ها چگونه بود؟ مخصوصاً در مقطعی که مفاسد اخلاقی از سوی حکومت ترویج می‌شد.

اولاً جوان در کنار مرحوم آخوند خطا نمی‌کرد، سالبه به انتفاع موضوع! اما اگر گزارشی می‌شد که جوانی خطایی کرده، اغماض می‌کرد، پرده‌دری نمی‌کرد. هم آبروی پدر را حفظ می‌کرد، هم آبروی پسر را و تذکرات پدرانه می‌داد. همان‌طور که به خود من آن تذکری را که اشاره کردم، داد. به جوانان دل می‌داد و با ظرافت و درایت، طوری عمل می‌کرد که جوان منقلب می‌شد و برمی‌گشت و دیگر سراغ آن گناه نمی‌رفت. بگیر و ببند و امانش ندهید، نبود، بلکه با رأفت و شفقت برخورد می‌کرد.

چرا با اینکه ایشان در عِداد مراجع عظام بودند و محبوبیت اجتماعی گسترده‌ای هم داشتند، رساله‌شان را منتشر نکردند؟

من الان هم از خدا می‌خواهم که هیچ‌کس رساله منتشر نکند، چون هرچه این رساله‌ها بیشتر بشوند، اختلاف زیادتر و مشکلات مردم هم بیشتر می‌شود، اما مبلّغ هرچه بیشتر باشد، بهتر است. به ایشان هم زیاد اصرار می‌کردند. می‌فرمود: «به همین رساله‌هایی که هستند عمل کنید و کفایت می‌کند.»

از ایشان تقلید هم می‌کردند؟

خیلی زیاد. مسائلشان را حضوری می‌پرسیدند، گاهی می‌فرمود به رساله آقای بروجردی عمل کنید، کفایت می‌کند. هم مردم مقلدش بودند و هم آنها را به ایشان ارجاع می‌داد و مسئله بقای بر میت را هم حل کرده بود. مسائل جدید را هم که می‌آمد، از ایشان سؤال می‌کردند و جواب می‌گرفتند. اصلاً خودش را وارد برخی حواشی نمی‌کرد.

مراجعه وجوهاتی به ایشان چقدر بود؟

اولاً آن روزها وجوهات زیادی، مثل حالا نبود. در آن وقت با اینکه آیت‌الله بروجردی یکه‌تاز میدان بود و همه جا مقلد داشت، با این همه می‌توانم بگویم 60 تا 70 درصد وجوهات در استان همدان برای مرحوم آقای آخوند می‌آمد. من خیلی خدمت ایشان می‌رفتم. صبح‌ها در کلاس درسشان بودم و بعدازظهرها به منزلشان می‌رفتم. خیلی ایشان را دوست داشتم. بسیاری از مسائل زندگیم را از همان جلساتی که بعدازظهرها به منزل ایشان می‌رفتم و صحبت می‌کردیم، آموخته‌ام. یک روز آنجا بودم و کسی آمد و 25 قرِان (ریال) سهم امام برای ایشان آورد. دیدم که باربر است. مرحوم آخوند این را گرفت و خدا برکت بدهد و گفت: «خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم بها...» (سوره توبه، آیه 97) و او را دعا کرد. دیدم آقا دستش را گذاشت به چانه‌اش و به فکر فرو رفت. عرض کردم: «آقا! چه شده؟» فرمود: «به این فکر می‌کنم که این آمده و 25 ریال سهم امام و خمس به من داده که برود بهشت. من گرفتم، نمی‌دانم کجا بدهم و چه بکنم و کجا بروم. او این را داد و آزاد شد، من گرفتم و گرفتار شدم!» او تا پایان عمرش در خانه خرابه‌ای می‌نشست که وقتی ما در حیاط را می‌بستیم همه ساختمان تکان می‌خورد!

آن خانه هنوز هست؟

در آخر عمرش یکی، دو نفر از دوستان خانه‌ای را برایش اجاره کردند و بدون اینکه به آقا بگویند، خانه را تخریب و بازسازی کردند، آقا خیلی هم از این ماجرا ناراحت شد و دیگر قسمتش نشد به این خانه بیاید. در همان خرابه زندگی کرد تا مریض شد و بعد هم به تهران و لندن رفت و بعد هم جنازه‌اش را آوردند. الان هم آن خانه هست، ولی دیگر کسی در آن سکونت نمی‌کند.

از زهد ایشان چه خاطراتی دارید، از وجوهات استفاده می‌کردند؟

بله، ولی چقدر؟ ایشان که باغ، ملک، کارخانه و حقوقی نداشت و لذا باید زندگیش را از وجوهات اداره می‌کرد، اما در حد بسیار نازل‌ و در حد ضعیف‌ترین مردم جامعه.

مرحوم آخوند در نگاه اول غیرسیاسی به نظر می‌رسیدند. این تصور اولیه تا چه میزان درست بود؟

اگر بخواهید بگویید غیرسیاسی، باید بگویید غیر دینی، چون کسی که دینی است، طبیعتاً با سیاست سر و کار دارد. اطلاعیه‌هایی که در کتاب نهضت روحانیون مرحوم دوانی چاپ شده، حضور ایشان را در نهضت اسلامی نشان می‌دهد. اطلاعیه‌هایی که از همدان علیه نظام طاغوتی منتشر شده، اولین امضا، امضای ایشان است. هنگامی که در سال 42 امام(ره) دستگیر و به تهران منتقل شدند و رژیم قصد اعدام ایشان را داشت. علمای شهرستان‌ها به تهران رفتند، کسی که برای حمایت از امام از همدان به تهران رفت، مرحوم آقای آخوند بود و پدر آقای بنی‌صدر. شاید دیگران هم بودند، ولی شاخص این دو نفر بودند که رفتند و بحمدالله توانستند امام را از آن مهلکه بیرون بیاورند تا ایشان بتوانند این کشتی توفان‌زده را به ساحل برسانند.

شما بسیار به ایشان نزدیک بودید و امام هم در دوران 15 ساله نهضت،آوازه‌ای پیدا کرده بودند. مرحوم آخوند درباره امام چه دیدگاه یا خاطراتی داشتند؟

این را خود من از مرحوم آقای آخوند شنیدم که فرمود: «حاج آقا روح‌الله در این تاریخ، یک ورق برای خودش باز کرد.» درباره این جمله می‌شود یک کتاب نوشت. جمله دیگری که از ایشان درباره امام شنیدم این بود که می‌فرمود: «حاج آقا روح‌الله در جوانی حتی مکروهات را انجام نمی‌داد!» ایشان به‌قدری به امام علاقه داشت که وقتی امام 40 حدیث را نوشتند، ایشان به دست خود استنساخ کردند که به تمام آن احادیث عمل کنند. این رفتار از هر کسی ساخته نیست، آن هم از کسی نسبت به هم‌بحث و همدوره خودش. آن وقت بعضی‌ها می‌نشینند و می‌گویند مرحوم آقای آخوند، امام را قبول نداشت!

بعدها یک روز آقای اشراقی از نجف آمده بود و همراه آقای حسنی، خدمت آقای آخوند بودیم. موقعی که آقای اشراقی از منزل آقای آخوند آمد بیرون، پشت سرش آمدیم بیرون و گفتیم : «آقا! خیلی از مردم همدان مقلد امام هستند. وجوهات ایشان را باید به چه کسی بدهیم؟» خود من و آقای حسنی هم مقلد امام بودیم. آقای اشراقی گفت: «امام فرموده‌اند تا آقای آخوند در همدان هستند، تمام وجوهات را به ایشان بدهید.» این هم رابطه متقابل امام با آقای آخوند.

در دوران مبارزه برخی از طلاب جوان در مدارس به مبارزات گرایش شدید داشتند. رویکرد ایشان نسبت به این مسئله چه بود؟

ایشان تأیید می‌کرد، منتها شما نباید همدان را با قم، امام را با آقای آخوند، اطرافیان امام را با اطرافیان آقای آخوند مقایسه کنید. ایشان علاقه زیادی به امام داشت و جملاتی هم که نقل کردم شاهد بر این مدعاست. شاگردان خوب مرحوم آخوند از جمله حضرت آیت‌الله نوری همدانی، آیت‌الله مفتح، آیت‌الله صابری و... ، همه انقلابی بودند و هستند. در جریان فتنه همه عقب نشستند، ولی امروزه می‌بینید که آقای نوری در میانه میدان و کمک رهبری معظم هستند.

جریان بیماری ایشان چه بود؟ در چه سنی فوت کردند؟ از مراسم تشییع و تظاهرات پس از آن چه خاطره ای دارید؟

ایشان سرطان داشتند و سنشان حدود 87 سال بود. چند روزی در تهران در منزل یکی از بستگانشان بستری بودند که ما در آنجا خدمتشان رفتیم. مرحوم آقای فلسفی هم بودند و صحبت‌های خوبی بین آنها رد و بدل شد که بسیار استفاده بردیم. مرحوم آقا به توصیه آقای فلسفی که کارهای رفتن به خارج را برای ایشان درست کرد، به لندن رفت که متأسفانه دیر شده بود و تأثیری هم نداشت. پس از رحلت، جنازه ایشان را به همدان برگرداندند. مردم در استقبال از جنازه تا سه، چهار کیلومتری بیرون شهر، با پای پیاده رفتند و جنازه را تا میدان عاشورا در خروجی همدان به سمت تهران آوردند. از آنجا شعارهای مرگ بر شاه شروع شد و جلادان شاه هم شروع به زدن و تیراندازی کردند. مردم هم در مسیرشان شیشه‌های بانک‌ها را شکستند و در باغ بهشت تیراندازی زیادی شد و مشکلات فراوانی به وجود آمد و چند نفر زخمی شدند؛ یعنی تظاهرات و مرگ بر شاه و شکستن شیشه‌های بانک‌ها در همدان، با تشییع جنازه ایشان شروع شد.

به نظر شما میراث مرحوم آخوند برای طلبه‌ها و مردم چیست؟ و با اینکه در سطح همدان ایشان بسیار شناخته شده هستند، ولی در سطح کشور کمتر ایشان را می‌شناسند؟

در سطح همدان، چون ایشان اینجا بودند و مردم کارهایشان رادیدند، عاشقش شدند، اما در سطح کشور، آقای آخوند را ندیدند، چون از ایشان یک میراث نوشتاری و گفتاری هم باقی نماند که پخش شود و مردم و طلبه‌های جوان بخوانند و بشنوند و ایشان را بشناسند، طبعاً شناخت ما کمتر است. ما شیخ مرتضی انصاری رحمه الله علیه را ندیده‌ایم، اما رسائل و مکاسب و دیگر تألیفاتش را که می‌بینیم، به او علاقمند می‌شویم. البته ایشان در بین خواص سایر نقاط کشور خیلی محبوبیت داشت، ولی اگر مردم عادی ایشان را نمی‌شناسند، به دلیل در دسترس نبودن تألیفات و نرفتن ایشان به آن نقاط بود که مردم ایشان را ندیده و حرف‌هایش را نشنیده بودند.

آیا ایشان تألیفاتی هم داشتند؟

من در کتابم نوشته‌ام که ایشان حدود 16 تألیف داشت، اما به خاطر سهل‌انگاری و غفلت خانواده، همه از بین رفتند و هیچ یک از آنها در دسترس نیستند. ایشان کتابی را می‌نوشت و من خودم گاهی از روی آن برایشان می‌خواندم و درباره رجال بود به نام «روض النظیر فی احوال ابو بصیر» که چند بصیر داریم و چنین و چنانند. در رجال بسیار قوی بود.



        1+


دیپلماسی عمومی و جنگ نرم
Public Diplomacy and Soft War

Pishgam


Last Posts


Blog Stats

  • Total Visits :
  • Visits today :
  • Visits yesterday :
  • Visits this month :
  • Visits month ago :
  • Total Authors :
  • Total Posts :
  • Last visit :
  • Last Updated :
  • Today's Date :

PDSW - Logo




 Copyright © 2010 - 2013 PDSW News Service. IR. All Rights Reserved.
 Resources (Content :) borhan.ir , irdiplomacy.ir , jangnarm.com
 Available for all browsers.
Search Engine Submission - AddMe Meta Tags Generator - AddMe Powerful Search Engine Submission Tips تبادل لینک - تبادل لینک