تبلیغات
PDSW - گلوله‌هایی كه مثل باران می‌آمدند

PDSW

Public Diplomacy and Soft War - PDSW

روایت ناب و پرنكته مرحوم آیت‌الله العظمی سیدعبدالله شیرازی از حاشیه و متن فاجعه مسجد گوهرشاد؛

«گلوله‌هایی كه مثل باران می‌آمدند»

در سالروز این فاجعه خونین به روح شهدای این روز و راوی بزرگوار درود می‌فرستیم و دوام آرمان و هدف آنان ر ا از محضر حق مسئلت داریم.

21 تیر 1314 در تقویم مبارزات ملت مسلمان ایران به ویژه مردم متدین خراسان، مكانتی ویژه دارد. دراین روز مردمانی كه از ستم تحمیلگران لباس در مضجع شریف رضوی، به اعتراض گردآمده بودند، یكی از كشتارهای بی‌سابقه در تاریخ این كشور را تجربه كردند. از حاشیه و متن این رویداد فراوان سخن رفته است، لیك در این میان روایت ارجمند و جامع فقیه مقید، مرحوم آیت‌الله العظمی سیدعبدالله شیرازی (قده) جایگاهی خاص دارد. در سالروز این فاجعه خونین به روح شهدای این روز و راوی بزرگوار درود می‌فرستیم و دوام آرمان و هدف آنان ر ا از محضر حق مسئلت داریم.

تفصیل قضیه بی‌حجابی در ایران و قضیه مسجد گوهرشاد و حرم مقدس حضرت رضا(ع) را اینجانب كه در متن قضایا بودم و می‌دانم، خیلی طولانی است و به یك مجلس، دو مجلس، سه مجلس و چند مجلس نمی‌توان گفت، ولی به مقدار وسطی می‌توان قضایا را نقل كرد و آن این است كه در روز پنج‌شنبه ماه ذیحجه سال 1353 قمری، میرزاعلی‌اصغرخان حكمت شیرازی كه وزیر معارف و فرهنگ بود وارد شیراز شد و عصر پنج‌شنبه به افتخار او مجلس جشنی در مدرسه شاهپور شیراز منعقد شده بود، در آخر مجلس یكباره بدون هیچ مزقانی زدند و بین 30 تا 40 نفر از زن‌ها و دخترهای بزرگ چادرها را انداختند و بنا كردند رقصیدن و ورزش كردن و ادا و اطوار در آوردن. این مطلب در شیراز خیلی مورد مزاحمت و مذاكره و جنجال‌آفرین شد. بعضی گفتند این قصوری از مدیر مدرسه بوده كه حسام‌زاده نام داشت، بعضی گفتند به امر وزیر بوده و بعضی گفتند شاید دستور از تهران بوده، بعضی گفتند نه پیشامد شده و كسی دستور نداده، خلاصه غلغله‌ای در شیراز شده بود. حقیر عازم بودم كه بعد از عاشورا مشرف مشهد بشوم، تازه از نجف برگشته بودم و سفر اول بازگشتم از نجف بود، در شیراز خیلی شلوغ بود، آقای سیدحسام‌الدین فالی از علمای شیراز بود. در منزل ما روضه بود. روز نهم یا هشتم عاشورا در مسجد وكیل شیراز كه مسجد مهمی است روضه بود (مال بزاز‌ها). در این بین آقای سیدحسام‌الدین به منبر رفته و گفته بود: «مردم این كاری كه شد، «منكر» بود، شما چرا نهی از منكر نكردید و اعلیحضرت راضی به این قضایا نیست و نبوده». (بیان خود او بود). حتی در جشن فردوسی كه در مسئله مشهد واقع شد نهی كرد و گفت: «من حاضر نیستم به چنین كاری» و نظمیه‌ها را چنان كرد و چنین كرد و خلاصه گفت: «چرا شما نهی از منكر نكردید؟ اگر نمی‌توانستید نهی از منكر كنید لااقل می‌توانستید مانند آن دو معمم از مجلس بیرون بروید». آن دو نفر یكی آقای محمدعلی حكیم كه از شاگردهای حقیر و خیلی فاضل بود، یكی هم آقای میرزا صدرالدین محلاتی بود، این دو نفر معمم بودند و از آن جلسه بیرون رفته بودند.

فردای آن روز ظهر در مجلس ما روضه بود. نزدیك ظهر به من گفت: «شنیدم در تعقیب من هستند». من به او گفتم: «حرف شما كه بد نبوده». اتفاقاً از منزل ما كه بیرون رفته بود او را محصور كرده بودند و...

من حركت كردم برای مشهد، به قم كه وارد شدم همان شب كه وارد شدم صبح مرحوم حاج شیخ عبدالكریم به دیدن من تشریف آوردند، با آقای سیداحمد خوانساری و حاج میرزا مهدی بروجردی و اصحابشان. من به ایشان گفتم: «می‌خواهم هرچه زودتر برای بازدید خدمت شما برسم و مطالبی را بیان كنم». فرمودند: «شب بعد از نماز به اندرون بیا». بعد از نماز من به عنوان بازدید به اندرون رفتم. مجلس را خلوت كردیم، حتی شخصی را كه چای آورد اجازه داخل شدن ندادند. من مطالب را و هرچه در شیراز گذشته بود و قضیه محصور شدن آقای سیدحسام‌الدین را به ایشان گفتم و این را هم گفتم كه علمای شیراز نمی‌توانند اقدام بكنند، چون خودشان طرف هستند. شما تا اول جریان است باید اقدام كنید تا جلوگیری شود. ایشان هم جوابی دادند.

دو سه روز در قم ماندم و بعد وارد مشهد شدم. بعد از عاشورا بود. دیدم از تهران روزنامه‌ای برای مرحوم آیت‌الله حاج‌آقا حسین قمی آمده كه در میدان جلالیه آنجا تمام دخترهای مدارس را جمع كردند بی‌چادر و همین آقای حكمت با حضور رئیس‌الوزرا ـ‌كه ذكاءالملك بود‌ـ در آنجا نطقی كرده، مردم گمان كردند ‌ اقدامات در شیراز خودسرانه بوده، لكن رأی اعلیحضرت همایونی هست كه باید این تصویب بشود و می‌شود. این روزنامه به مشهد آمده بود. مقارن آمدن آن روزنامه ایشان نطقی كرده و گریه كرده بودند كه خلاصه اسلام فدایی می‌خواهد و من حاضرم فدا شوم.

من وارد مشهد شدم. آقایان علما حوزه‌ای داشتند، مرحوم حاج شیخ اكبر نهاوندی و همه علما... مرا هم داخل حوزه كردند و به آنجا رفتم. در اطراف مشهد مردم اقداماتی كرده بودند، مثلاً تجار برای اجتماع و صحبت كردن شبستان‌های مسجد گوهرشاد را فرش كرده و چادر زده بودند. یك روز من در جلسه منزل ایشان بودم، گفتم: «این شخص كه شاه باشد گوشش از تلگراف پر است، اگر اثری داشته باشد شما حركت كنید به تهران و به این شخص بگویید كه من همان كسی هستم كه هر وقت شما به مشهد می‌آمدید و استاندار (ایالت) از من دعوت می‌كرد، من در حرم حاضر به ملاقات با شما نبودم، ولی حالا با پای خودم آمدم تهران كه شما دست از این كار (بی‌حجابی) بردارید.»

من كه این حرف را زدم ایشان تصدیق كردند و به ‌واسطه همین حرف مصمم به حركت شدند و فوراً در عرض همان یكی دو روز با دو آقازاده خودشان، آقای حاج‌سید مهدی و حاج‌آقا سمیع حركت كردند.

در موقع حركت هم با ایشان ملاقات و صحبت كردیم. حتی ایشان گفتند شما یك تلگرافی به اصفهان و شیراز بزنید كه ورود ما را تجلیل كنند كه مؤثرتر باشد. من آمدم استخاره كردم بد آمد. به‌واسطه اینكه تلگراف سانسور می‌شد، به‌وسیله شخصی به نام آقای شیخ یحیی شیرازی به شیراز به‌وسیله كاغذ پیغام دادم به آقای شیخ جعفر و توسط او هم برای آقای فشاركی به اصفهان فرستادم، نوشتم كه قضیه این است شما تلگراف بزنید كه ایشان حركت می‌كنند و با تجلیل استقبال شود تا مؤثر واقع شود.

كاغذ كه رسیده بود بعدازظهر عاشورا بود و قضایا خاتمه یافته بود. بالاخره ایشان حركت كردند و وارد باغ سراج‌الملك شدند كه من بعدها از ایشان پرسیدم، شما كه قرار بود وارد بر خودش در سعدآباد بشوید. گفتند: «بله، ولی من در فرودگاه استخاره كردم بد آمد، گفتم شاید اگر برویم راه ندهند به سعدآباد، بنابراین من چون همیشه در سفرها به مسجد باغ سراج‌‌الملك می‌رفتم این بار هم به آنجا رفتم». در آن روزها هم تجار و علما و آقای كاشانی و... همه به دیدار ایشان می‌رفتند، شب‌ها هم برای نماز جماعت به صحن حضرت عبدالعظیم می‌رفتند، ولی كم‌كم نماز را موقوف كردند. می‌گفت بعد هم كم‌كم ما را در باغ محصور كردند تا جایی كه قوت و غذا از خارج از آنجا به زحمت به ما می‌رسید تا اینكه یك شخصی از طرف شاه پیش من آمد ـ‌ البته نام شخص را گفته بود، ولی من فراموش كرده‌ام‌ ـ گفت: «شما خبر دارید به خاطر حركت شما هزار نفر در مشهد كشته شده‌اند؟» خود ایشان برایم گفتند: «به آن شخص كه از طرف شاه آمده بود گفتم هزارتا خیلی كم است، خیلی بیش از اینها باید كشته می‌شدند، چون من كسی بودم كه هر وقت شاه به مشهد می‌آمد اصرار می‌كردند من حاضر نبودم بروم، ولی حالا با تلگراف و اصرار خودم با خبر قبلی با پای خودم حركت كردم ـ ‌حتی یكی از روزنامه‌های مشهد حركت مرا خبر داده بود‌ـ ولی اینجا مرا حبس و محصور كردند، برای همین هزار نفر خیلی كم است.»

خلاصه رفت و آمدها ادامه داشت تا اینكه به ایشان می‌گویند: «شما حاضر هستید به عتبات بروید و به مشهد نروید؟» می‌گویند: «بله». خلاصه تذكره ایشان را از طرف شاه می‌آورند و یك حواله (چك) سفید آورده بودند كه به اصطلاح هر چقدر برای خرج سفر می‌خواهند بنویسند. گفته بودند ایشان جواب می‌دهد: «من قسم خوردم اگر خود پهلوی بیاید و یك میلیون پول بیاورد (دقیقاً یادم نمی‌آید یك میلیون یا نیم‌میلیون) محال است قبول كنم، بروید، بروید چك را ببرید». می‌گفت: «روز جمعه كه تب داشتم و روز بعد حركت كردم. بچه‌های من گفتند شما كه پول نداری. گفتم من نوكر آن كسی هستم كه خودش پول برایم می‌رساند». درست همان موقع یكی از تجار تهران آمد یك حواله كه مربوط به یكی از مقلدین من در زنجان بود آورد كه 700 تومان بود، فرستاده بود برای من. به بچه‌ها گفتم: «دیدید گفتم نوكر كسی هستم كه خودش برایم همه چیز می‌رساند، من نوكر امام زمان هستم». خلاصه این قضیه ایشان بود.

و اما خود من؛ مسجد گوهرشاد به آن ترتیب درآمد و در آن شب از جمعیت پر بود، من شب دوازدهم ماه صفر وارد شدم. دو ماه پیش از قضیه مسجد گوهرشاد خوابی دیدم كه وقتی آن را در نجف برای مرحوم ... نقل كردم گفتند: «اخبار دارد كه خواب یكی از هفتاد جزء وحی است». ظاهراً در شب دوازدهم بود. دو سه روز بود كه وارد نجف شده بودیم. دو ماه قبل از قضیه خواب دیدم كه تمام مسجد و صحن پر از جمعیت است و مردم چیزی از دولت می‌خواهند. من با دو تا از طلاب خودمان از شیراز آمده بودم، یكی شیخ ابراهیم خلیق، یكی شیخ ابوالحسن دارابی كه در حال حاضر به شیخ ابوالحسن شیرازی معروف هستند. یكدفعه از خواب بیدار شدم گفتم: «لا حول و...» محمدهادی، خادم ما اینجا بود، پرسید: «چه شده؟» جواب دادم: «خوابی دیده‌ام كه خدا عاقبت مشهد را به خیر بگذارند». سؤال كرد: «چه خوابی دیدید؟» گفتم: «در مسافرخانه در آن اتاقی كه سید محمدباقر، پسر آقای میرزاعلی یزدی وارد شده قرار داریم، برویم آنجا تعریف می‌كنم». به آنجا رفتیم و گفتم: «خواب دیدم تمام مسجد پر از جمعیت است و چیزی از دولت می‌خواهند، در این وقت یك‌مرتبه از تمام پشت‌بام‌ها و اطراف مسجد با شصت‌تیر به طرف مردم حمله كردند. مردم همه فرار می‌كردند، من به آنها می‌گفتم كجا فرار می‌كنید؟ خودم از شبستان پهلویی فرار كردم ـ ‌البته باید بگویم بعد كه خواب تعبیر شد دیدم فرق و اختلاف خواب با بیداری فقط در اینجا بود كه در بیداری از شبستان دیگری فرار كردم، ولی در خواب از شبستان پهلویی‌ ـ در میدان مقصوره كه رسیدم یك نفر اهل علم مقدس و متدین سرش را بریدند» و من در خواب او را می‌شناختم، ولی در اتاق كه تعریف می‌كردم اسم آن شیخ را نیاوردم، گفتم شیخی بود كه اینطور كردند.

خلاصه وقتی قضیه مسجد پیش آمد آقای شیخ‌علی‌اكبر نهاوندی فرستاد كه حالا ما باید دخالت كنیم و دیگر نباید نشست. قبل از آن شب بهلول وارد شد. مجلس او را آقایان بودند من هم بودم. سحر روز چهارشنبه بود. ظاهراً صبح رفتم منزل آقای سیدهاشم نجف‌آبادی، چون حوزه علما آنجا بود. مرحوم آقای شیخ مهدی واعظ هم بود كه شب‌ها بنا شد بعد از حركت آقای قمی ما همه جمع شویم در دارالسیاده و ایشان منبر بروند. دو شب هم منبر رفتند. وقتی صبح وارد شدم گفتند اول نظامنامه كلاه را هم در جلسه خودتان بخوانید. آخر كلاه فرنگی هم یك مرتبه درست شد و سابقه نداشت، امشب هم بهلول وارد شده اگر او برود منبر بهتر می‌تواند مردم را تهییج كند. من ورقه را برداشتم دیدم امضای وزیر داخله است. شرایط این كلاه این است كه ریش‌ها باید تراشیده و لباس‌ها یكرنگ باشند. مثلاً تصریح كرده بود كه گیوه اصفهانی با لباس فلان مناسبت ندارد و نباید اینطور باشد. خلاصه چندین ماده بود.

من رفتم به آقام گفتم قضایا این است و می‌گویند اگر بهلول منبر برود بهتر است. فردای آن روز صبح در صحن نو مسجد بدون اجازه علما منبر رفته بود. پای منبر جمعیت زیاد شده بود. دولت از همان صحن نو در خیابان تهران از ورود مردم جلوگیری كرده بود و به آنها شلیك كرده بودند، خلاصه مردم و اهل علم و جوان‌های نوغانی پیش برده بودند، ولی چند نفر كشته شده بودند و باعث شده بود بازار بسته شود و هیجان مردم زیادتر شود. در مسجد گوهرشاد جمعیت زیادتر شد و صحن هم همین‌طور. ما تلگرافی به شاه كردیم كه تقریباً نوشته این بود كه در اثر كثرت مقتولین در صحن مقدس و ورود گلوله‌ها بر ایوان مطهره و بقعه منوره ازدحام مردم زیادتر و اینجانبان را از منازل بیرون آورده‌اند و فعلاً در مسجد گوهرشاد هستیم و موقوف شدن این مطلب و آمدن تلگراف از آیت‌الله حائری ـ‌فكر می‌كردیم ایشان هم در جریان داخل بوده‌اند‌ـ و آیت‌الله قمی و موقوف شدن بی‌حجابی و كلاه پهلوی ـ‌منحصر به این است و...

این تلگراف را چند نفر امضا كردند كه حقیر چهارمین نفر بودم. این جمعیت بود تا اینكه علما هم تا شب در كشیكخانه مسجد بودند. بعد از این اسدی پیش آقایان فرستاد كه به دارالتولیه تشریف بیاورید كه جواب تلگراف اعلیحضرت آمده است. اول مرحوم آقای شیخ علی‌اكبر با مرحوم آقای شیخ مرتضی رحمه‌‌الله‌علیه رفتند، بعد فرستادند یكی‌یكی همه را به دارالتولیه بردند و اسدی همه را به عنوان اینكه بیایید جواب تلگراف آمده است!

هنگامه بود، صحنین و مسجد خیلی شلوغ بود، راه‌‌بند بود. یكی‌یكی اینها را بردند، ولی مرا نبردند. من تعجب كردم، بعد معلوم شد كه به‌جای من كه اسمم سیدعبدالله بودم و همه تقاضا كرده بودند كه من هم در دارالتولیه باشم، پسر سیدعبدالله آقای ملایری را برده بودند، در صورتی كه او موقعی كه می‌خواست پای تلگراف را امضا كند استخاره كرده و از قرار معلوم خوب نیامده بود.

خلاصه من چون آن موقع تازه آمده بودم و مشهور نبودم، برای همین آن اشتباه شده بود. به من تلفن می‌كردند شما مجلس را نگاه دارید. تا اینكه از آن طرف هم اهل علم و مردم كه می‌دانستند آن شب مسجد شلوغ می‌شود، مردم كم‌كم مجلس را خلوت كردند و اهل علم هم كم شدند. در كشیكخانه هیچكس نبود. من یك ساعت تنهای تنها در كشیكخانه بودم. گاهی فكر می‌كردم وجودم مضر است یا مفید؟ ولی خوب باز گفتم كسی كه مرا نمی‌شناسد كه بودنم فایده‌ای داشته باشد. برای همین حركت كردم و از كشیكخانه آمدم بیرون. مأمور پای تلفن آدم خوبی بود، خوابش برده بود تا دید كه من آمدم بیرون آمد و به من گفت: «همه كه رفتند تو هم می‌خواهی بروی؟» من گفتم: «من یك نفر و تنها هستم، اگر قول می‌دهی یك عده از طلاب را بیاوری من برمی‌گردم». به من گفت: «برگرد من می‌روم طلاب را می‌آورم». رفت و از آنها كه خوابیده بودند و آنهایی كه پای منبر بودند چند طلبه را آورد كه بعد شمردیم 17 نفر بودند. یكی از آنها آقای دربندی بود كه الان در اینجا نشسته‌اند و یك نفر دیگر آقای ترابی بود و... نشستیم به دعا و نصیحت كه شاید برای ما مثل شب عاشورا باشد و... بالاخره از منزل آقای شیخ مرتضی نان و آبگوشت و گرمك آوردند و خوردیم. ما با خودمان فكر می‌كردیم و می‌گفتیم آقایان اگر هوا روشن شد و مسجد را نگرفتند ما غالب شده‌ایم والا خیر.

متصلاً از كمیسری و نظمیه تلفن می‌شد كه چند نفر در مسجد هستند؟ چند نفر در كشیكخانه هستند؟ و از این سؤالات می‌كردند. اینها هم جواب می‌دادند خیلی جمعیت است. یادم هست چراغ‌ها را هم خاموش كرده بودند. یكمرتبه نزدیك اذان صبح بود كه دروازه تهران را شكستند. جوان‌های نوغانی كه درها را بسته بودند به آنجا حمله كردند و یاالله و یاعلی گفتند.

آنها از بالا شلیك كردند و درهای دیگر هم تدریجاً شكسته شد كه جریان مفصل است. از همه درها قشون وارد شد، حتی در شیخ كه پهلوی كشیكخانه بود و ما در آن بودیم. اول تماشا می‌كردم كه شاید مردم مثل آن روز صبح غالب بشوند، دیدم نه وضع بد است، حركت كردم و آن 17 نفر هم در اطراف من بودند. در آنجا پشت هر ستونی كه می‌رفتم اینها دور مرا می‌گرفتند، بالاخره توی یك محرابی رفتم. همه ریختند توی آن محراب. تاریك هم بود. گلوله مثل باران می‌آمد. مردم به این طرف و آن طرف فرار می‌كردند و یاعلی و یاالله می‌گفتند و فریاد می‌زدند. یك ساعت و نیم، دو ساعت، فقط سر و صدا این بود كه اینها جای خودشان را تغییر می‌دهند. همین‌طور شصت‌تیر خالی و مردم فرار می‌كردند و به دارالسیاده می‌رفتند و جای خود را عوض می‌كردند و نظامی‌ها هم پشت سر هم تیراندازی می‌كردند. من از آنجا آمدم، خدا كمك كرد و رفتیم پایین. یكی گفت اینجا دررو دارد. وارد شدم دیدم نه، حوضخانه آنجا هست و درختانی هست و بعضی از مردم گلوله خورده‌اند و بعضی در حال فرارند. بعضی روی درخت‌ها رفته بودند. در این بین اول صبح شد. با اینكه چراغ نبود وقتی فهمیدند من اهل علم هستم گفتم دعا بكنید كه تا هوا روشن شود اینها مغلوب نشوند. بالاخره اول وقت بود می‌خواستم نماز بخوانم... هوا كه یك‌كمی روشن شد همه ما را حركت دادند و صداها هم ساكت شده بود، یعنی دولت غلبه كرد. بنابراین ما جزو اسرا بودیم، چون دسته‌دسته مردمی را كه قایم شده بودند به اتاق‌ها می‌بردند. ما هم 40، 50 نفر بودیم كه می‌بردنمان و من وسط مردم حركت می‌كردم، عبایم را رویم می‌گرفتم تا نفهمند بنده شخص اسم‌داری هستم كه شاید... تا اینكه به تأمینات رسیدیم. هوا تاریك بود. یكی‌یكی گذشتند تا رسیدند به من. رئیس تأمینات پرسید: «كی هستی؟» جواب دادم: «من شیرازی هستم، دیشب آمده بودم مسجد برای دعا، این هم مفاتیح من است.» گفت: «بفرما برو». من آمدم كه بروم منزل آقای قمی، چون خانه ایشان در كوچه مقابل «كمیسری» بود. آمدم كه بروم، رئیس نظمیه گفت: «آقا بدون تحقیق بروند؟» دو بار تأكید كرد. رئیس نظمیه گفت‌: «بفرمایید تحقیقاتی انجام بدهیم». من روی تختی نشستم.

مأمورها می‌آمدند دست و صورت خود را می‌شستند، چون از جنگ فارغ شده بودند. یكی از آنها كه نمی‌دانست من چه كسی هستم، به من گفت واقعاً شما نمی‌دانید دیشب چه خبر بود؟

من گفتم: «آقا! من زن و بچه دارم، كار دارم، پس چرا تحقیقات نمی‌كنید؟» گفتند: «بفرمایید بالا». رفتیم بالا، یك صاحب‌منصب نظامی بود. گفت: «شما مثل اینكه می‌خواهید محاكمه شوید». گفتم: «بله». پرسید: «منزل شما كجاست؟» جواب دادم: «من در مسافرخانه حاج‌علی یزدی هستم، همیشه آنجا می‌روم و الان آنجا هستم». سؤال كرد: «چرا معطل شده‌اید؟» جواب دادم: «من تلگراف كرده‌ام شیراز، برایم پول بیاید نیامده (البته واقعاً هم همین‌طور بود)». گفت: «خوب اگر ما تحقیق كردیم و همین‌طور بود شما را آزاد می‌كنیم». یك پاسبان با من فرستاد و آمدیم تا وارد شدیم، من به مسافرین كه بیشتر آنها شیرازی بودند بلند گفتم: «هركس می‌داند من در اینجا منتظر هستم برایم پول برسد بگوید». همه حرف مرا تصدیق كردند.

در آن وقت هم شیخ ابوالحسن شیرازی با من بود. به او گفتم: «سیدمحمد را بردار برو شام بخور و برگرد»، ولی وقتی رفته بود، خوابش برده و نیامده بود. وقتی برگشتم دیدم بلند شده دارد نماز می‌خواند. نماز او قضا شد و شاید در مدت عمرش تا به آن روز نمازش قضا نشده بود. رئیس تحقیق گفت: «شناسنامه خودتان را هم بیاورید»، یعنی دو باره پاسبان همراه من فرستاد و گفت بروید و شناسنامه‌تان را بیاورید.

گفتم من شناسنامه ندارم، چه كنم؟ آن اجازه اجتهادی را كه از مرحوم سید ابوالحسن داشتم همراهم بود، برداشتم و گفتم خب این هم مثل شناسنامه رسمیت دارد. وقتی وارد شدم، به رئیس تحقیق كه نظامی بود گفتم: «این به‌جای شناسنامه». به آن ورقه نگاه كرد و دید در آن آقای سیدابوالحسن از من تجلیل كرده و مرا مجتهد دانسته است. برخاست و گفت: «چه اشتباهی كردیم، ما چرا باید اینقدر اشتباه‌كار باشیم كه آقایان را دستگیر كنیم». بعد به من گفت: «بفرمایید، بفرمایید آزاد هستید» و هیچ تحقیقی نكردند. بعد كه آمدم متوجه شدم اینها اشتباه كردند و مرا نشناختند...‌



        1+


دیپلماسی عمومی و جنگ نرم
Public Diplomacy and Soft War

Pishgam


Last Posts


Blog Stats

  • Total Visits :
  • Visits today :
  • Visits yesterday :
  • Visits this month :
  • Visits month ago :
  • Total Authors :
  • Total Posts :
  • Last visit :
  • Last Updated :
  • Today's Date :

PDSW - Logo




 Copyright © 2010 - 2013 PDSW News Service. IR. All Rights Reserved.
 Resources (Content :) borhan.ir , irdiplomacy.ir , jangnarm.com
 Available for all browsers.
Search Engine Submission - AddMe Meta Tags Generator - AddMe Powerful Search Engine Submission Tips تبادل لینک - تبادل لینک