تبلیغات
PDSW - نقش عقل نظری در رشد علوم انسانی

PDSW

Public Diplomacy and Soft War - PDSW

«نقش عقل نظری در رشد علوم انسانی»

آنچه در ادامه می آید گزارش مشروح میزگردی است كه در حاشیه همایش تحول در علوم انسانی و با حضور آقایان دكتر پارسانیا، دكتر كچوئیان و دكتر برنجكار با موضوع نقش عقل نظری در رشد علوم انسانی برگزارشده است.

اشاره:

آنچه در ادامه می آید گزارش مشروح میزگردی است كه در حاشیه همایش تحول در علوم انسانی و با حضور آقایان دكتر پارسانیا استاد فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف ، دكتر كچوئیان عضو هیأت علمی در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران و دكتر برنجكار رئیس پردیس قم دانشگاه تهران برگزارشد. حاضران در این میزگرد به بررسی نقش عقل نظری در رشد علوم انسانی پرداخته اند.

مجری: با سلام خدمت حضار گرامی. میزگرد با عنوان نقش عقل نظری در رشد علوم انسانی خدمت اساتید بزرگوار دكتر كچوئیان دكتر پارسانیا و دكتر برنجكار هستیم. اگر اساتید اجازه بدهند شیوه انجام میزگرد به این صورت خواهد بود كه در مدت ده دقیقه هر یك از اساتید بحث مستقل خودشان را می فرمایند و بعد از دور اول كه هر یك از اساتید نظرات خودشان را به اجمال بیان كردند، اساتید می توانند ناظر به بیانات یكدیگر صحبت داشته باشند و در واقع بحث شود. اگر كه اجازه بفرمایید در خدمت شما هستیم.

پارسانیا:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آل بیت الطاهرین

در فرصت اولی كه در خدمت عزیزان هستم سعی می كنم به اجمال طرح مسئله كنم تا استفاده كنیم از نظرات دوستان دیگر.

عنوان بحث تأثیر عقل نظری در علوم انسانی است. این مبتنی بر این است كه ما عقل را عقل نظری را و علوم انسانی را چگونه تعریف می كنیم. تعریفات مختلف در بیان این تأثیر، تأثیرگذار است. اگر مراد ما از عقل نظری كلمه عقل باشد كه كاربردهای بسیار مختلف و متفاوتی دارد. آیا مفهوم مشتركی بین این ها هست یا نیست؟ این اصطلاحات چگونه به وجود آمده است؟ در فضای دینی چگونه به كار رفته است؟ آیا حقیقت شرعیه و متشرعه است؟ وضع تعیین داشته یا تكوینی در حوزه شریعت و متشرعین یا ندارد؟ به لسان عربی مبین به كار رفته است؟ اصطلاحات چگونه در استعمالات مختلف به تدریج شكل گرفته اند؟ این ها جای بحثی دارد كه سرنوشت این، معنای عقل را یك مقدار مشخص می كند.

اجمالا به چند نكته اشاره می كنم. ما به كار می بریم عقل را عقل نظری را در مقابل عقل عملی به كار خواهیم برد. مثلا عقل نظری عقلی باشد كه درباره هستی ها بحث می كند. عقل عملی عقلی باشد كه راجع به بایستی ها یا هستی های محدود یا هستی هایی كه از مسیر آگاهی و اراده انسان موجود می شوند بحث می كند. این یك اصطلاح می تواند باشد.

عقل عملی می تواند به عنوان قوه اماره انسان باشد و عقل نظری آن قوه علامه انسان باشد كه هر دو بخش و هر دو معنای سابق عقل نظری و عقل عملی را زیر پوشش خودش می گیرد. چون دو اصطلاح سابقی كه گفتم مال قوه فهم آدمی است.

اگر معنای اول را بگیریم كه عقل نظری در قبال عقل عملی باشد، عقل نظری جنبه تجریدی و جنبه تجربی می تواند داشته باشد. عقل نظری كه راجع به هستی های تجربی بحث می كند به عقل ابزاری و این ها نزدیك می شود. هم عقل نظری تجریدی می تواند در حوزه ریاضیات و این طور امور یا در حوزه ماورای طبیعت و عقل متافیزیكی باشد.

این ها صحبت هایی كه راجع به معانی عقل است. علوم انسانی چیست؟ آیا علوم انسانی معادل برای Humanities است كه در Humanities علم نداریم انسانیات است. در برابر علوم طبیعی است. علوم طبیعی را با چه می خواهیم بشناسیم؟ با علم تجربی كه یك چنین تفكیكی رایج است یعنی Science با عقل نظری آن مرحله ناظر عقل نظری است كه با عقل تجربی سر و كار دارد.

مراتب دیگری از عقلانیت اگر به رسمیت شناخته نشود، كه نمی شود در علم مدرن، بدین ترتیب سوال این می شود: تأثیر عقل تجربی در علوم انسانی.

مدتی این گونه بود كه عقل تجربی علوم انسانی را مثل پدیده های طبیعی خواسته بود و این كیس و موضوع شناختش بود. بعد توجه به این شد كه حوزه مسائل انسانی حوزه مسائل تجربی نیست. تفهمی است و در برابر آن سخن دیگری به میان آمد كه عقل ارتباطی، عقل تفهمی این عقل در حوزه انسانیات هنر ادبیات فلسفه و متافیزیك در این دیدگاه كه علم نیست دین ایدئولوژی مناسبات و روابط انسانی فهم این ها را عقل تجربی آیا به عنوان كیسش باید عقل نظری بشناسد یا اصلا این عقل معذور است و علوم انسانی آگاهی های انسانی فقط تفهمّی و توصیفی است؟

عقل تجربی تك نگر است و عقل تفهمّی و ارتباطی كه اصلا به حوزه تجربه كار ندارد، تبدیل نمی كند فقط مفاهمه و درك فضاهای انسانی را می خواهد داشته باشد، یك این طور رابطه ای گفته می شود.

بعد هم سخن از نوع دیگری از عقل، به میان می شود كه عقل انتقادی است. به دنبال این است كه حوزه ارتباطات انسانی را مورد انتقاد قرار دهد. حالا با چه ملاك و معیار و میزان و موازینش چیست، این ها بحث های دیگر است.

این یك پاسخی است كه داده می شود كه بین عقل نظری به معنای عقل تجربی با علوم انسانی ارتباط چندانی نیست جز در مواردی كه نگاه پوزیتویسی به موضوعات انسانی است یا در مراحلی كه یك مقدار نگاه تفهمّی آمده اما این فهم باز سعی می كند عقل تجربی به گونه ای آزمون پذیر حوزه حیات انسانی را تئوریزه كند و Scientific بررسی كند. كاری كه مثلا وبر در این حوزه دارد.

این ها یك سری از تعاریف بود. من می خواستم بگویم اصلا علوم انسانی یعنی چه و عقل یعنی چه؟ این ها همه محل بحث است.

به نظر می رسد كه ما علوم انسانی داریم نه انسانیت. ترجمه علوم انسانی برای Humanities ترجمه درستی نیست. خلط دو حوزه فرهنگی تاریخی و تمدنی است. آشفتگی در ادبیات و زبان و مبادی و مبانی معرفت شناختی فلسفی هستی شناختی و انسان شناختی است.

ما علوم انسانی داریم به تعبیری كه فارابی به كار می برد. علم انسانی علمی است كه همان هستی هایی كه با اراده و آگاهی انسانی ایجاد می شوند، حالا ممكن است در حوزه حیات طبیعی و فردی باشد زندگی خانوادگی باشد محیط و ارتباطات جمعی باشد این ها علم هستند. این علم با كدام منبع معرفتی شناخته می شود؟

البته بخشی قابل توجه از آن عقل عملی است كه ابعا تجویزی علم انسانی را بیان می كند. این منوط به این است كه ما در مراحل معرفت شناختی مان برای عقل عملی، جایگاه و ارزشی و نفس الامری و صدق و كذبی قائل شده باشیم.

اینجا حوزه تفهمّ هم است. عقل استنباطی است. یعنی چون حوزه حیات انسانی حوزه اراده و آگاهی است موضوعات انسانی باید فهمیده بشود. علاوه بر این عقل تجربی ابعاد آزمون پذیر زندگی انسانی را می تواند از بخش عقل نظری تبیین كند. بخش دیگری از عقل نظری كه عقل تجریدی است می تواند ساحت های غیرتجربی حیات انسانی را كه بر اساس اراده و آگاهی انسان ها به وجود می آید، در تدوین آن جا دخیل باشد.

این نوعی تدوین گروی است كه در تبیین پوزیتیوسیتی جایگاه ندارد. علاوه بر این بخشی از عقل نظری كه عقل متافیزیكی است مبادی علوم انسانی را سعادت چیست آغاز و انجام حیات انسانی و جهان چیست؟ این حوزه از عقل نظری یك چنین تأثیری دارد.

علاوه بر همه این ها عقل قدسی و عقل الهی كه عقل سرخ عقل ناب عقل شهودی و بیان گسترده تر و وسیع تر آن عقلی كه در حالت فنا و تقرب الهی باشد و آن حجت بیرونی برای انسان ها باشد یعنی وحی در همه این حوزه هایی كه عقل مفهومی نظری و علمی سخن دارد او سخن دارد. یا تأسیساً یا تأییداً و ارشاداً. او در همه این حوزه ها حضوری دارد كه در تعاملش با عقل نظری، چون انسان در تعامل با وحی، از افق عقل همواره مواجه می شود. این جا عقل استنباطی می آید. این استنباط یا در حوزه عقل نظری متافیزیكی كمك می كند یا در حوزه عقل تجریدی و یا در حوزه عقل عملی.

چون عقل عملی بسیار قواعد كلی را بیان می كند و ورودش به جزئیات محدود است، قلمرو عقل استنباطی اینجا بسیط و گسترده است.

علوم انسانی با این بیان هم جنبه تجریدی دارد هم جنبه انتقادی دارد هم جنبه استنباطی و تفهمّی دارد و هم جنبه تبیینی دارد. اما همه این ها در یك شبكه ای اینگونه از عقل كه بخشی از این عقل نظری است به یك معنا و بخشی دیگر عقل عملی است. اما عقل نظری را به معنای مجموعه دانش حصولی بگیریم این صدر و ذیل علوم انسانی و دانش حصولی انسان را بدون عقل استنباطی بگیریم بخشی از علوم انسانی كه به حوزه مستقلات عقلی انسان كه با تجربه و غیر تجربه است فعال است و بخشی عقل استنباطی است كه در واقع نقد است. اما اگر مطلق معرفت حصولی بشر را عقل نظری بگیریم آن موقع علوم انسانی با این منبع شناختی می توانیم بگوییم كه آغاز و انجامش كرده ایم تا یك نقطه ای.

كچوئیان:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم اسلام و صلواه علی سیدنا محمد

خدمت شما عرض كنیم قبل از شروع بحث یك مطلبی بگویم آن این كه موضوع بحث را به من چیز دیگری گفته بودند حالا در این موضوع در خدمت شما هستیم.

آقای پارسانیا بحث های اصطلاحی را كردند و من به نظر می رسد كه لازم نباشد درگیر این بحث ها بشوم و روی بحث ایشان این بحث را دنبال می كنم. ظاهرا محل اختلاف نباشد كم و بیش یك اجماعی در باب معنای عقل نظری و عقل عملی و همچنین موضوع بحث است. چون موضوع ما در رابطه با علوم انسانی Humanities همان انسانیات نیست. هنر و تاریخ در معنای نقد و این ها یا معماری و این ها یا زبان و لاتین كه معمولا جز انسانیات تلقی می شده این ها موضوع بحث نیست.

معنای جدیدی از علوم انسانی كه موضوع منازعه ما است، در واقع آن مجموعه از علومی كه در مشابهت با علوم طبیعی و فیزیكی شكل گرفته اند. مثل روانشناسی و این ها. موضوع بحث ما به طور مشخص علوم اجتماعی روانشناسی اقتصاد سیاست و آن مجموعه علومی كه مدعی آن دور خاصی از دانش در مشابهت با علوم طبیعی بوده اند و هنوز هم علی رغم تفاوت هایی كه كرده اند، هستند. این ها مورد نظر است.

در رابطه با عقل نظری و عقل عملی هم باز یك نوع اجماعی است. هر چند كه خلطی شده گاهاً بین حكمت نظری و حكمت عملی و عقل نظری و عقل عملی ولی ظاهرا در واقع آن قوه شناسنده و مُدرِك موضوع نظر است. آن هم مُدرِك كلیات در واقع و آن عقل عملی كه بعضی ها اصلا انكارش كرده اند. بعضی ها هم گفته اند از باب ضرورت اتصال دانش به فعل یك فرضی به عنوان عقل عملی شده است. در هر صورت عقل علمی به عنوان قوه عماله مطرح است.

من با مفروض گرفتن این بحث كه سوال اساسی ناظر به این است كه آن عقلی كه قابلیت و توانایی شناخت كلیات را دارد و به همان معنایی كه موجد حكمت نظری است كه ضروری است قطع و یقین حالا با همان حواشی كه معرفت شناسی فعلی اجازه می دهد و این كه حالا این عقل آیا می تواند در حوزه انسان و جهان انسانی به عنوان یك قلمرو عینی و محقق در عالم خارج نقش و شأنی داشته باشد، در این باب صحبت كنیم.

می خواهم در واقع در این فرصت محدودی كه هست و در غرب اتفاق افتاده و خیلی مهم است و تعیین كننده و سرنوشت ساز است راجع به آن صحبت كنم.

شما می دانید كه مطابق این تقسیماتی كه در واقع فلاسفه اسلامی هم به آن ها اشاره كرده اند، در بدو تأسیس این دانش ها یك تقسیم بندی واقع شده تحت عنوان فلسفه عملی و فلسفه نظری كه مطابق آن تقسیم بندی دانش های انسانی چیزهایی كه ما اسمش را سیاست و اقتصاد و این ها می گذاریم، قلمرواش قلمرو حكمت عملی است.
البته در نقل و انتقال در جهان اسلام به آن شكلی كه ابن سینا و دیگران در شفا و این ها مسئله را متذكر شده اند شاید خیلی روشن نبوده باشد ولی مشخصا در نگاه یونانیان و به خصوص افلاطون حكمت علمی درست است كه اسمش عنوانش را گذاشته بودند فلسفه، فلسفه عملی و یك تقسیم بندی این جوری ذیل عنوان فلسفه كلی ایجاد كرده بودند ولی ماهیتا در واقع دانش های عملی هستند.

دانش های عملی دانش هایی هستند كه ماهیتا نمی توانند نظیر دانش های فلسفه در معنایی كه ما می خوانیم و فلسفه نظری مطابق آن تقسیمات باشند. این ها نظر به عمل اند و جزئی و خاص اند. به اصطلاح قابل تعمیم نیست. دانش های مقید موقعیت ها و وضعیت ها هستند. در دانش عملی در واقع شما دنبال این هستید كه چون امكان دانش های عام و كلی وجود ندارد، تجهیز می شود انسان به این جهت كه بتواند در شرایط متغیری كه قرار می گیرد، مثلا در حوزه اخلاقیات و این ها، در یك موقعیت خاص و ویژه چه امكانی دارد برای عمل درست و متناسب.

در حوزه سیاست هم همین طور است. یعنی سیاست در واقع در این معنا دانستن این كه چگونه در موقعیت های خاص اجتماعی شما بتوانید نظام بهتری را تأسیس كنید در حوزه مثلا سیاست.

با این كه مثلا از نظر افلاطون نظام سیاسی فیلسوف شاه مبتنی بر امامت یك شخص فیلسوف این بهترین سیستم است ولی فلسفه سیاسی در این معنای خاصش متكفل این بحث های كلی نیست.

در واقع فیلسوف سیاسی در تحت شرایط مثلا دولت یونان یا شرایطی كه ما الان در آن قرار داریم باید به ما بگوید كه حالا در این موقعیت چه نظامی بهترین نظام است. یعنی ممكن ترین نظام قابل تحقق ترین نظام است در موقعیت های خاص.

هیچ دانشی بیش از این در باب این كه فردا چه می شود، پس فردا چه می شود در واقع به ما نمی تواند بدهد. این خیلی مهم است در دانش های عملی. دانش موقعیت های خاص است یعنی این كه در این موقعیت های ویژه شما چه كار می توانید بكنید. چون این دانش یكی از وصیت هایی كه در واقع یونانیان داشتند و این وصیت به ما هم منتقل شد و ما تغییرش ندادیم این است كه درمورد جهان انسانی دانش از نوع دانش فلسفه نظری قابل تحصیل نیست.

به این دلیل كه در واقع جامعه انسانی، جامعه كاملی نیست. البته با این بیان كاملی كه ما الان مسئله را می بینیم، آن ها مطرح نمی كردند. عمدتا آن بیانی كه به اصطلاح بیان می شود مسئله اساسی اش در واقع این است كه ما یك موضوع متغیری داریم به اسم انسان كه تغییراتش ناشی از اراده است.

اگر یك عنصری وجود دارد در جهان به اسم انسان با این ویژگی های متافیزیكی و هستی شناسی این ویژگی اقتضا نمی كند اجازه نمی دهد كه شما دانش عام و كلی و قابل تعمیم داشته باشید.

اتفاقی كه در جوامع مدرن افتاد این بود كه این تقسیم بندی را به هم زدند. این یك اتفاق مهمی بود. یعنی هر زشتی و زیبایی كه تفكر مدرن دارد از نظر شخص خود من تمام بحران ها و مشكلاتش معلول این است. تقسیم بندی قبلی را به كلی منتقی كردند.

آمدند یك تقسیم بندی عامی دادند یك عنوان عامی دادند به اسم علم تجربی كه Science باشد و در واقع ذیل این تمام درجه های ممكن را درباره جهان عینی جا دادند. بر حسب موضوعات و فكر كردند شما ممكن است در واقع هر نوع شناخت را كه در حوزه علوم طبیعیات می توانید به دست آورید در علوم انسانی هم به دست بیاورید. یعنی دانش علمی را تبدیل به دانش نظری كردند.

عقل نظری كارش كار شناسایی است. هر جا كه شناسایی لازم است بر اساس تعریف بر مبنای اشتراك بیشتر هر جا كه شناخت داشته باشید كار عقل نظری است. شناخت درست در واقع اقتضاء می كند كه شما به تناسب موضوع حرف بزنید یعنی عقل نظری وقتی می رود یك جایی حرف بزند قاعدتا یكی از مهمترین كارهایش این است كه ببیند آن موضوع قابلیت چه نوع شناختی را دارد و بر حسب این در واقع دنبال خطاهای شناختی نرود یعنی دانشی را طلب نكند از یك حوزه ای كه امكان تحصیلش نیست.

این اتفاق در واقع افتاد به این شكل افتاد چون عقل نظری در واقع اگر قرار شد بگوییم یك دانشی را تحصیل كند می خواهیم به اقتضای موضوع تحصیل كند. جوامع انسانی هم امكان شناخت نظری از نوع شناخت طبیعیات و علومی كه ما الان داریم، مجبور شد در واقع عقل نظری موضوعی متناسب با دانش نظری ایجاد كند.

یعنی دانشی كه در علوم طبیعی می بینیم. یعنی یك قلبی در موقعیت جهان انسانی ایجاد كرد تا این امكان فراهم باشد. چون جهان انسانی جهان انسانی است و از نوع در پیوند ها و ارتباطاتی كه در جهان طبیعی وجود دارد در آن نیست و در نتیجه این نوع شناخت ممكن نیست.

شناخت این مسئله خیلی مهم است كه شما در حوزه انسانیات تنها با قلب در واقع جهان انسانی به یك موضوع متفاوت از جنس ماهوی خودش امكان داشتید جامعه شناسی سیاست اقتصاد و هر چیز دیگری را تأسیس كنید و اگر می بینید بعدا دچار این بحران می شدند كه علوم انسانی چیز زیادی نمی دهند اصلا چیزی به ما نمی دهند، علوم اجتماعی چیزی نمی گویند فقط اهواء و در واقع حدیث های نفس اعلان مواضع عقلایی متناسب با موقعیت های خاصی است كه متفكرین در هر جامعه ای درگیرش هستند، در واقع معلول است. چون این قلب ها امكان چنین شناختی را به ما نمی دهد.

به نظر من اگر قرار است عقل نظری شناختی به دست بیاورد در این قلمرو، تنها امكانش همان امكانی است كه در واقع اندیشمندان مسلمان گفته اند یا متقدمین از یونانی ها گفته اند. یعنی در این حوزه شما باید به عنوان یك دانش عملی ببینید. چون حوزه انسانی حوزه عقل عماله است یعنی عقل عملی است. این شكل خاصی كه پیدا می كند كه شكل متغیری هم است یعنی تاریخ بشری گواهی بر این است.

این نیست كه ما به شكل های مختلفی ممكن است زندگی كنیم اقتصاد داشته باشیم سیاست داشته باشیم كار عقل در واقع اگر عقل نظری قرار باشد كه شناختی به ما بدهد در مورد این حوزه كارش این است كه در تناسب با هر موقعیت تاریخی در واقع آن منطق بنیادی زندگی در هر دوره ای كه یك منطق عامی هم نیست منطق خاصی است به شدت هم در واقع متأثر از گونه انسان موجود در این بستر و فضای خاص است و به یك معنا به طور اساسی تحت تأثیر ارزش های بنیادی یا خدایان هر جامعه است كه شكل خاص آن جامعه را ایجاد می كند.

باید در باب این تأمل كرد كه شناخت هر جامعه ای شناخت این منطق بنیادی است كه از دل خدایان هر جامعه ای شكل می گیرد و در قالب ساختار های سیاسی عینی یا اقتصادی اجتماعی عینی تبلور بیرونی پیدا می كند.

كشف این منطق البته قابلیت های خوبی هم برای حالا به بیان قرآنی تأویل احادیث می دهد یعنی این كه احتمالا مسیر بعضی از حوادث چیست؟ ولی قطعا این روش روش عملی خواهد بود و دانشی كه موجود است دانش بحران زده ای است كه امكان خروج از آن وجود ندارد.

برنجكار:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل بیت الطاهرین

به نوبه خودم تقدیر و تشكر می كنم از دست اندركاران این همایش ارزشمند كه به بحث مهم تحول در علوم انسانی می پردازد.

اهمیت علوم انسانی از آن جا است كه انقلاب اسلامی داعیه دار ایجاد تمدن جدیدی به نام تمدن اسلامی است و قطعا این علومی كه در واقع می توانند ایجاد تمدن جدیدی كنند. در واقع تمدن جدیدی را شكل بدهند علوم انسانی است.

علوم فنی مهندسی پزشكی پایه و علوم مختلفی برای هر تمدنی لازم است اما این ها شكل دهنده یك تمدن جدید نیستند.

همین جا لازم است كه یاد و خاطره تلاش های مرحوم استاد سید منیرالدین حسینی را هم گرامی بداریم كه این باب را گشود و بیش از سی سال قبل این مباحث را در واقع مطرح كرد.

من فكر می كنم برای این كه موضع خودمان را در این باب، در باب عقل نظری و تأثیرش در علوم انسانی روشن بكنیم لازم است كه یك نگاهی به در واقع عقلی كه در تمدن غرب جدید یعنی تمدن غرب مدرن به اصطلاح مطرح و حاكم است این دیدگاه و یك نگاهی هم به غرب قدیم یعنی آن چیزی كه در یونان مطرح بود در این باره داشته باشیم بعد با مقایسه این دو دیدگاه با دیدگاه خودمان بتوانیم در این باب در واقع یك طرح مسئله ای را داشته باشیم.

خب مستحضر هستند دوستان و اساتید هم اشاره ای داشتند در عصر جدید در تمدن جدید غرب یك تفكر خاصی درباره عقل حاكم است.

البته دیدگاه های متعددی وجود دارد ولی آن دیدگاهی كه حكومت دارد و فكر غربی جدید شاید بتوانیم بگوییم این دیدگاه را اگر بخواهیم بیان كنیم می توانیم از شخصی به نام دیوید هیوم كمك بگیریم. شخصی كه بیشترین شاید تأثیر را بر این فضای حاكم بر علوم انسانی داشته است.

هیوم بعد از این كه انكار می كند نقش عقل نظری را در كشف حقایق به این جهت كه عقل فقط درك می كند قضایای ما تقدم تحلیلی را. فقط حس و تجربه است كه ما را به قضایای تركیبی می برد. تركیبی كه اطلاع جدیدی از عالم در اختیار ما قرار می دهد. قضایای تركیبی ما تأخر را در اختیار ما قرار می دهد.

بنابراین عقل نظری كه قرار بود ما را امور قطعی برساند این توانایی را ندارد. البته كشفیات عقل نظری قطعی است چون ما تقدم است اما چون در واقع تحلیلی است اطلاع جدیدی به ما نمی دهد.

بعد از هیوم هم كانت تلاش زیادی برای پاسخ انجام داد اما در نهایت نتوانست جواب قانع كننده ای بدهد. علتش این بود كه به هر حال كانت پذیرفت كه در واقع ورودی و تمایز بین پدیدار و شیء فی النفسه و این كه ما به شیء فی النفسه دسترسی نداریم چون از طریق مقولات واقعیت را می شناسیم و ورودی مقولات هم حس است و در نتیجه ما فقط به پدیدارها Phenomena علم پیدا می كنیم كه از طریق حس وارد می شود با مقولات تركیب می شود و اطلاعات پدیداری نه نفس الامری در اختیار ما می گذارد.

عقل در نهایت دچار تعارضات چهارگانه شد و عملا ناتوان از ایجاد یك فلسفه و یك دانش نظری كاشف از واقعیت در واقع شد. بعد از این هیوم و بعد از این كه در واقع به جای عقل نظری حس و تجربه كه این هم قطعی نیست البته قرار گرفت عقل عملی را هم هیوم انكار كرد.

جمله معروفی است از ایشان كه می گوید عقل برده انفعالات عواطف و امیال است و این افتخار عقل این است كه در راستای آن چیزی كه انسان آن را دوست می دارد میل دارد حركت می كند.

یعنی در واقع عقل عملی كه ارزش ها و غایات را مشخص می كرد و مشخص می كرد كه انسان در جامعه باید به كدام سمت حركت كند، تعطیل می شود و به جایش اهواء انفعالات هواهای نفسانی قرار می گیرد. نقش عقل تبدیل می شود به نقش ابزاری یعنی عقلی كه اهداف را از اهواء و امیال می گیرد و بر اساس علم تجربی و حس تلاش می كنید كه در واقع ما را به آن اهدافی برساند كه امیال مشخص می كند.

بنابراین عقل نظری تعطیل شده به یك معنا. عقل عملی هم تعطیل شده. عقل فقط عقل ابزاری است در خدمت امیال با استفاده از قدرت حس و تجربه ای كه كشف می كند قوانین حاكم بر پدیدارها را. این وضعیت غالب است این دیدگاه در فرهنگ غربی.

جناب استاد اشاره كردند كه این تفكری كه در غرب در قرن هجدهم مطرح شد كه آگوست كنت این را مطرح كرد و بعد كه ما چیزی داریم به نام Science كه علوم انسانی هم در ذیل این قرار می گیرند. البته علوم انسانی متأخر از علوم تجربی هستند در تبدیل شدن به Science و علوم اجتماعی و جامعه شناسی هم آخرین علم است. چون پیچیده ترین علم است از این جهت و به سختی قابل تجربی شدن است.

به هر حال این تفكر در واقع به وجود آمد. حالا اگر یك نگاهی به غرب یا تمدن غرب قدیم بیاندازیم به عصر یونان. ارسطو و در واقع فكر یونانی عقل را اعتبار می بخشید. عقل نظری را قبول داشت. عقل عملی را هم قبول داشت، اما عقلی كه یونانیان قبول داشتند عقل انتزاعی بود تعبیری كه آقای دكتر فرمودند. عقلی كه مُدرِك كلیات است.

یعنی در واقع تا صورت سازی نكند تا انتزاع صورت نگیرد عقل نمی تواند سرمایه عقل نظری مفاهیم است و عقل نظری با این مفاهیم است كه یك نظام می سازد. ممكن است یك نظام كاملاً هماهنگ هم بسازد اما هیچ انطباقی با واقعیت نداشته باشد. امكانش است. این همان اشكالی بود كه كانت در واقع مطرح می كرد.

این عقل نتوانست علوم انسانی و در نتیجه علوم فنی علومی كه انسان را به رفاه برسانند. به تعبیر فرانسیس بیكن علمی كه انسان را به رفاه نمی رساند علمی كه انسان را مسلط بر طبیعت نمی رساند نمی خواهیم.

ارسطو می گفت جمله اول كتاب متافیزیك این بود: انسان جویای دانستن است و در نتیجه علمی كه برای علم نه برای حالات عملی نه برای تسلط بر طبیعت به دست می آید ارزشمندتر است. كلی تر است دقیق تر است بیكن می گوید این علم را باید بگذاریم كنار باید تعطیلش بكنیم. چون این علم علم انتزاعی است. ما را مسلط نمی كند به طبیعت.

عصر عصر رنسانس است. عصر اومانیسم است. انسان محور است. انسان هم نه انسان الهی انسانی كه رفاه می خواهد انسان از جهت آن امیال كه در واقع ادامه فرانسیس بیكن می رسد بعد از یك قرن به هیوم كه آن اهداف را در واقع امیال مشخص می كند.

این عقل ابزاری در روایات ما تعبیر كرده اند به نكرا (nakra) به شیطنت.

می پرسد كه خب عقل معاویه هم خیلی قوه بود. می فرماید این عقل نیست این شبیه عقل است این همان عقلی است كه برنامه ریزی می كند برای آن كه ما را برساند به آن اهداف و هواهای نفسانی است.

یكی از استاتیدی كه سخنرانی داشتند فرمودند كه اگر عقل الهی نباشد علم الهی نباشد ما را به واقعیت نمی رساند. ما را به هیچ چیز نمی رساند. من عرضم این است كه ما را به واقعیت می رساند اما واقعیت شیطانی.

مسیر را ببیند كه علوم انسانی می خواهد چكار كند؟ علوم انسانی می خواهد مسیر را مشخص كند. علوم انسانی می خواهد وضع موجود را توصیف بكند. وضعیت مطلوب را ترسیم بكند. فرآیند سیر از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب را مشخص كند و مدیریت بكند این فرآیند را این سیر را.

عقل شیطانی یعنی عقل بریده از مسیر انبیاء عقلی كه مدد می گیرد از شیطان عقلی كه در مسیر اهواء است او هم مسیر را می شناسد. او هم آیت را تشخیص می دهد. او هم وضعیت موجود را مشخص می كند. او هم سیر را مشخص می كند ما سیر به سوی مسیر شیطانی. او هم درك دارد اما دركش دركی است كه ما را می رساند به وضعیتی كه الان رسیدیم.

قرن بیستم قرن میوه چینی از علمی بود كه قرن شانزده و هفده مطرح شد در رنسانس قرن هجده و نوزده تثبیت شد حالا قرن بیستم با شروع جنگ جهانی اول و دوم و بعد مشكلاتی كه می بینیم الان كه آثار خودش را این تفكر در رفتارها نشان می دهد.

كشوری مثل آمریكا از آن طرف عالم می آید به این سمت چند تا كشور را اشغال می كند می گوید ما برای اهدافمان آمدیم ما منافعمان این را اقتضاء می كند. دیگر ارزش های عقل عملی تعطیل شده است. آن چیزی كه تعیین می كند كه ما چه كار بكنیم آن امیال است. آن منافع است. منافع هر چیزی را كه اقتضاء كرد، عقل باید آن را تئوریزه بكند.

حالا با توجه به این كه وقت تمام شد من ان شاء الله در دور بعد دیدگاه خودم را در این زمینه می گویم.


مجری:

باز به ترتیب می رویم جلو اگر هر یك از اساتید محترم صحبتی دارند و چالشی با مواضع یا تبیین و توسعه ای دارند درباره اش می توانند بیان بفرمایند.

پارسانیا:

مطالبی كه دوستان بیان كردند آن چنان نیست كه بحث آن قدر باز شده باشد كه باب یك گفتگو را بخواهیم باز كنیم. این ها مباحثی است كه مورد وفاق است. بحث های ناظر به هم شكل گرفته است. لذا چند نكته ای كه البته در همین حد هم مناسب است. بخش هایی از بحث را در پیش گرفتیم. بنده دو نكته را كه به نظرم می رسد می شود در ادامه این بحث ارائه داد مطرح كنم.

كچوئیان: آقای دكتر ببخشید من یك سوال بكنم از شما؟

پارسانیا: بفرمایید.

كچوئیان: ببخشید من چون از قبل این موضوع را نمی دانستم، وقتی كه موضوع را به من گفتند، خیلی تعجب كردم. چون آن طور كه در صحبت ها بود كار شما كار عقل نظری است پس معنای این كه كار عقل نظری در علوم انسانی چیست یعنی چی؟ شما این را چطور فهمیدید و با آن توافق كردید؟ مفهوم عقل نظری یعنی شناخت حالا شناخت در علوم انسانی یعنی چه خودش یعنی چه؟

پارسانیا: یعنی شناخت در علوم انسانی به چه معنا است؟

عرض كنم یك نكته ای را خدمتتان. دقیقا چون این سوال بنده هم بود شروع كردم معانی عقل را در خود علوم انسانی گفتم تا این روشن شود این پرسش روشن شود كه چیست.

فكر می كنم كه از منظرهای مختلف جواب های مختلف به این داده می شود. یعنی عقل چه تعریف بشود علوم انسانی چه تعریف بشود یك نكته ای در صحبت خودم بود. جایی باید به این نكته اشاره می كردم. من راجع به Humanities و علوم انسانی گفتم اما راجع به social science و علوم اجتماعی نگفتم.

ببینید وقتی كه social science گفته می شود همان موضوعات انسانی است كه به روش علمی می خواهد كار بشود. یعنی آن جا می شود جامعه شناسی و مطالبی كه Scientific است مطرح كرد اما همه این ها در یك زمینه ای است كه معنای خاصی از عقل شكل گرفته و علم شكل گرفته و بقیه معانی به رسمیت شناخته نمی شود.

یعنی همان طور كه اشاره كردم یك دیدگاه متأثر از بیكن و هیوم و دیدگاه حس گراییان آمده و ابعادی از علم را كه به افق حس نمی آید اصلا از معنای علم منصرف شده است.

خود Science قبلش به معنای دانش علمی غیرتجریدی یا تجریدی هم به كار می رفت اما فقط شد دانش آزمون پذیر. به این معنا، اگر عقل نظری به این معنا باشد و فهم علمی به این معنا باشد خب این جواب آن سوال است.

فهم علمی به این معنا علوم انسانی به این صورت می شود كه می توان فقط در یك معنا به روش تجربی كار بكند. حالا یا مثل علوم طبیعی ببیند یا اگر هم حوزه تفهّم داخلی است به روش وبری كار بكند. به این معنا عقل نظری راجع به حوزه ارزش ها و هنجارها سخن نخواهد گفت. علوم طبیعی نخواهد بود. علوم انتقادی نخواهد بود. دانش از ارزش جدا می شود. تا بخواهی بر اساس ارزش داوری كنی غیر علمی حرف می زنی. اصلا عقل نظری هیچ چیز نمی تواند راجع به این مسائل بگوید.

البته یك مقدار كه به لحاظ تاریخی بحث را دنبال كنیم پیش برویم، معلوم می شود كه این معنای از علم تجربی كه علم آزمون پذیر باشد آن چنان نیست كه مستقل از حوزه انسانیات باشد چون یك پارادایم ها اصول و مبانی دارد كه از حوزه همین زندگی انسانی گرفته است.

آن موقع اصلا این كه فهم علمی در مقابل حیات اجتماعی قرار بگیرد و این را اُبژه كارش بكند و بخواهد راجع به این حرف بزند و یك شناخت علمی عقلانی نظری داشته باشد و موضوع مقهورش باشد، نیست. خودش مقهور موضوع می شود.

در صحبت آقای كچوئیان شاید ناظر به این هم مسئله ای بیان كردند كه ما اصلا یك علمی كه از زمینه انسانیات محیطی خودش بیرون باشد، یك این طور چیزی دیگر نداریم و در هر حوزه اجتماعی متناسب با آن پارادایم ها یا مبادی یا اصول موضوعی كه از فرهنگ گرفته می شود و خودش هم دیگر به این معنا عقلانی نیست. چون عقل آنقدر كوچك و كوچك و كوچك شده كه نمی تواند راجع به آن افق های فراتر از خودش حرف بزند، این همان وقتی می شود كه رویكرد توصیفی در واقع رویكرد تبیینی را فرو می بلعد. آن چنان آن را در آسمان می برد كه جایی كه برای این كه دست و پای خودش را هم بگیرد، دیگر باقی نمی ماند.

اصلا علم كاملاً یك هویت تاریخی انسانی اجتماعی پیدا می كند و تاریخ و انسان و اجتماع و این ها در حاشیه اراده انسانی شكل می گیرد و این یك نوع بحث تقدم اراده های تاریخی و تمدنی در حتی هویت علم و معرفت و عقل می شود و عقل در هم مالیده می شود. در حاشیه نوع اراده های تاریخی شكل می گیرد و یك هویت صرفا تاریخی پیدا می كند و ما یك عقلی كه فراتاریخی باشد با انسانیت انسان در همه تاریخ و بین تمدنی هم باشد، نخواهیم داشت. این ها مسیری است كه به لحاظ تاریخی وجود دارد.

اما جای بحث است كه آیا عقل به این افق كاویده می شود؟ عقل نظری تا این جا می آید. این ها یك سری مبادی معرفت شناختی دیگری دارد كه باید بحث بشود. فكر می كنم یك فضایی به این ترتیب پیش آمد. اگر باز فرصت دیگری باشد، مطالبی دیگری ارائه می شود.

كچوئیان:

بله خدمت شما عرض كنم كه همان طور كه به درستی حاج آقای پارسانیا اعنوان كردند، در واقع از دل حرف بنده در می آمد كه عقل بشری در حوزه انسانی ظرفیتی بیش از این كه همین كه ما در زندگی روزمره مان داریم هویت بخشی و معیار و شاخص درست كردن برای كاری كه انجام می دهیم بیش از این نمی توانیم.

در موضوع علوم انسانی عقل عملی ما است. ما در زندگی مان كار می كنیم تلاش می كنیم ساختارهای مختلف عینی را ایجاد می كنیم.

پارسانیا:

یعنی آقای دكتر در واقع قوه علامه.

كچوئیان:

بله حالا علامه یعنی این كه درك هم دارد. با فهم انجام می دهد. این چیزی كه این جا وجود دارد، قوه ای از عمل آغشته به فهم است. تمام این ساختارهای اجتماعی ما در واقع محصول این عقل است. یعنی موضوع علوم اجتماعی یا علوم انسانی در معنای خاصش برگشت عقل یا توجه عقل به خودش است وقتی كه دارد فعل و عمل انجام می دهد. در ضمن فعل و عمل در واقع می خواهد خودش را ببیند كه چه كار می كند و ترتیباتی كه بر این فعل و عمل اش حاكم است در واقع چه ترتیباتی است.

سخن گفتن از به اصطلاح عدم امكان این معنای از علم كه در دنیای مدرن ایجاد شده به این معناست: ببینید جهان مدرن این طور تصور كرده و بر اساس این فرض دنبال یك علم متفاوت رفته كه ما یك سبكی داریم كه عمل بكنیم یعنی سبكی كه الان ما داریم عمل می كنیم یعنی سبكی كه من الان به عنوان گوینده صحبت می كنم و مجموعه ای از افراد اینجا شنونده و دیگرانی كه دارند كارهای دیگری می كنند. این سطحی است كه در واقع دانش عملی ناظر به آن است.

ما عامل های مختلفی هستیم اگر قرار باشد بفهمیم در همین سطح باید بفمیم در همین سطح هم دانش باید به ما بگوید. یعنی این كه من بگویم در این موقعیت خاص به لحاظ اخلاقی من چطور عمل می كنم. در یك فضایی كه الان اینجا هست، كه رفتار اخلاقی درست باید داشته باشم.

جهان مدرن تصور كرده كه در این سطح غیر از این سطحی كه ما با هم داریم تعامل می كنیم، یك سطح پایین تری هم است كه در واقع سطح كه ما در آن هستیم خودش فی النفسه تعیین كننده نیست. یعنی سرنوشت این گفتگو بحث و این ها و سرنوشت این جامعه در این سطحی كه دارد كار اقتصادی می كند سیاسی می كند این را در این سطح نمی شود تعیین تكلیف كرد. یعنی ما تابع یك نظامات دیگری هستیم كه سطح دیگری از وجود كه قالب است در سطح عقل عملی آن سطح تعیین كننده است.

عقل موجود غرب در واقع تلاش كرده كه با آگاهی از آن سطح پیوندهای وجودی كه فصل كرده، بفهمد كه سرنوشت این سطحی كه ما الان در آن هستیم چه خواهد بود. یعنی ما كه داریم صحبت می كنیم كمك می كنیم داریم فعالیت اقتصادی می كنیم.

علم در معنای خیلی خاص، معنای تئوریك داشته و با آن معنای دانش عملی خیلی سازگار است اما در معنای جدیدش ورود كردن در یك سطح در واقع ناخودآگاه جهان انسانی است. بر اساس این مضمون یونانی ها می گفتند همچین سطحی یا نیست یا اگر هست در دسترس ما نیست. حالا این بیانی است ما از نوع تقسیم بندی شان به دست می آوریم نه این كه آن ها به طور مشخص تصریح كرده باشند.

یعنی می گفتند این چیزی كه ما به دست می آوریم همین است كه ما الان داریم صحبت می كنیم چطوری درست صحبت كنیم چطوری درست بشنویم چطوری تعامل كنیم در اقتصادمان چگونه اداره كنیم در سطح عملی و چیز دیگری پایین تر از این بیرون از این سطح وجود ندارد یا اگر وجود دارد قابل شناسایی و قابل فهم عقل ما نیست.

غربی ها فرض كردند كه وجود دارد. برای این كه همچین چیزی را محقق كنند مجبور شدند جهان انسانی را غیر انسانی اش بكنند؛ یعنی آن چیزهایی كه در این سطحی كه ما با هم صحبت می كنیم مدخلیت دارد و ایجاد فعل و عمل می كند یعنی آگاهی و تصور و اراده و ارزشمندی فعل عموم، این را حذف كنند و جهان انسانی را جهان طبیعی فرض كنند و بتواند به آن درك برسند.

آن درك قطعا درك انسانی نخواهد بود. درك از جهان انسانی نیست. درك از جهان طبیعت انسانی ست. یعنی طبیعت غریزه طبیعت جسم در فیزیك این طبیعت ها را علوم انسانی ممكن است بشناسد در واقع علم انسانی هم است.

وقتی كه ما می گوییم كه ممكن نیست یعنی هم به این معنا ممكن نیست هم به معنای دیگر كه حاج آقای پارسانیا می گویند. یعنی بحث این است كه جهان انسانی یك جهان ناتمامی است و حقیقت انسانی یك معنای كما هو حقه نه به آن صورتی كه تبلور پیدا كرده كه صورت های متعددی هم دارد و به قول بزرگان فلاسفه ما چهارراهیم برای این ما دخیل نیستیم.

این جهان اگر قابل شناسایی باشد برای عقل انسانی به هیچ شكلش نیست. تنها كسانی می توانند این شناخت را به ما بدهند كه در واقع تمام صورت های این حقیقت از ابتدا تا انتهای تاریخ در دسترسشان باشد و یا این كه حالا جای دیگر به اعتبار ساحات دیگری ورود در این معنا كرده باشند و بتوانند بكنند.

ما تمام تاریخ در دسترسمان نیست این حقیقت هم تنها در كلیت تاریخ عینیت پیدا می كند و معلوم می شود دریابیم كه حقیقتش چیست. در نتیجه تنها امكانمان برای این انبیاء هستند خداوند است كه این حقیقت را ایجاد كرده و می داند حقیقتش چیست.

چون واقعا درك ذات و ذاتیات مشكل و همه می دانیم كه ناممكن است یعنی این كه انسان حقیقتش چیست؟ این روش های عقلی كلی كه به ما گفته اند این روش ها در واقع به ما چیزی را نمی دهد كه برای همیشه بتوان تأكید كرد این ویژگی ویژگی ذاتی است یا نیست.

آدم ها متعددی هستند. بیشتر از آدم های خوب آدم های شیطان صفت هستند. در اثر تجربه خود ما بنابراین امكان این نیست برای عقل مگر در یك مرتبه اش مگر عقل قدسی و عقل انبیاء وجود ندارد كه یك درك كلی نسبت به جهان انسانی به دست بیاورد و تنها مقدور ما در واقع این است.

این كه می گوییم عقل غیرتاریخی نداریم در واقع فهم غیرتاریخی نداریم این ناظر به فهم خود ما است. ناظر به قابلیت های فهم ما و ناظر به موضوع فهم ما یعنی جهان انسانی است و الا كسان دیگری كه بیرون از این دایره هستند خاص اند بیرون از دایره عقل نظری در معنای معمولش هستند یعنی انبیاء خداوند می توانند به ما چنین دانشی را بدهند اما انسان نمی تواند.

برنجكار:

با توجه به این كه وقت اذان نزدیك است من فقط چند تا ادعا می كنم. ببینید چند تا ادعا در این جا وجود دارد. 

اول این كه اگر عقل نظری را جدا كنیم از عقل عملی. البته منظور من از عقل نظری همان بود كه ابتدا آقای پارسانیا فرمودند. عقلی كه هست ها و نیست ها را می فهمد. عقل عملی هم آن است كه بایدها و نبایدها را می فهمد. اصطلاح مشهور كه هر دو را به عقل نظری واگذار می كند و عقل عملی می شود اراده. من به این اصطلاح اول بحث می كنم.

اگر عقل نظری را از عقل عملی جدا بكنیم این دو تا را هم از وحی جدا كنیم من هم قبول دارم همان لوازمی كه جناب آقای پارسانیا فرمودند یعنی به جایی نمی رسیم. پس این یك نكته.

نكته بعدی این است كه عقلی كه ما این جا مطرح می كنیم به عنوان عقل نظری، نه در واقع عقل ابزاری است كه مطرح شد نه عقل نظری یونانی است كه روی مفاهیم و كلیات و این ها بحث می كند و عقل انتزاعی است.

عقلی كه ما می گوییم عقل واقع نگر است. یعنی عقلی كه قرآن مطرح كرده شما نگاه كنید هر جا كه قرآن راجع به عقل نظری بحث كرده عقل عملی بحثش جداست. ارزش ها و این ها بحثش جداست. راجع به كشف واقعیت توسط عقل صحبت می كند تعبیر این است. مثلا مطالبی را مطرح می كند بعد می فرماید: ان فی ذلك لآیات لاولی الاباب یا مثلا لقوم یعقلون.

بحث بحث آیه است مثلا افلا ینظرون الی الابل الی آخر یا ان فی خلق السماوات و الارض واختلاف الیل والنهار لآیات لقوم یعقلون. بحث این است یعنی عقلی كه به واقعیت می خواهد بپردازد. ما در علوم انسانی هم چنین علمی را می خواهیم. علمی كه به واقعیت می خواهد برسد.

پس این یك نكته ما منكر عقل انتزاعی و مفهومی هم نیستیم. آن هم در جای خودش یك نقش خودش را دارد. ولی عقل واقع نگر. بر اساس این عقل است كه ما به فلسفه های مضاف می رسیم و مبانی دید انسانی را در واقع شكل می دهیم. این عقل البته محتاج به عقل نظی است چرا؟

چون ببینید ما بحث عقل را كه نداریم. ما می خواهیم نقش عقل را در علوم انسانی بگوییم نمی خواهیم كه یك فلسفه ای درست بكنیم بحثمان این نیست. ما می خواهیم از عقل نظری ببینیم چه استفاده ای برای علوم انسانی بكنیم. علوم انسانی می خواهد ما را به یك هدفی برساند. هدف را عقل عملی مشخص می كند ارزش های عقل عملی.

بنابراین عقل نظری از عقل عملی جدا نیست. این دو هم از وحی جدا نیستند. اگر عقل بنا بود كه مسیر را مشخص كند هدف را مشخص كند، در واقع كرده بود تا حالا در این چند هزار سال. در یونان این كار را كرده بود. در عصر جدید این كار را كرده بود. ما هم معتقدیم كه نیاز به وحی داریم.

نه عقل نظری می تواند به تنهایی كاری كند نه عقل عملی. وحی هم به تنهایی نمی تواند. چون وحی باید عقل را برساند و عقل باید از وحی استنباط بكند. عقل مبانی را باید مشخص كند. مبانی نظری را. عقل عملی غایت و ارزش ها را. عقل نظری باز آن روشی را مشخص كند كه ما از این مبانی می خواهیم استفاده كنیم در تولید نظریه. این هم كار عقل نظری است منتهی نه عقل نظری انتزاعی. عقل نظری واقعی عقل نظری كه می خواهد در مسیر تكامل انسان حركت كند. برنامه ریزی كند.

بنابراین ما در واقع خود این یك شبكه كلی است كه عقل نظری و عقل عملی و وحی و اراده لازم است. چون اراده است كه ارزش های عقل عملی را حاكم می كند بر عقل نظری. بعد عقل نظری در مسیر خاص قرار می گیرد. اراده عقل عملی نیست. بحث اراده جدا است. همه این ها در یك شبكه و در یك تعامل می توانند در واقع كمك كنند كه ما علوم انسانی اسلامی را شكل دهیم. خود این كه چگونه این كار انجام می شود باز كار عقل نظری است كه محتاج مباحث مفصل تری است.




        1+


دیپلماسی عمومی و جنگ نرم
Public Diplomacy and Soft War

Pishgam


Last Posts


Blog Stats

  • Total Visits :
  • Visits today :
  • Visits yesterday :
  • Visits this month :
  • Visits month ago :
  • Total Authors :
  • Total Posts :
  • Last visit :
  • Last Updated :
  • Today's Date :

PDSW - Logo




 Copyright © 2010 - 2013 PDSW News Service. IR. All Rights Reserved.
 Resources (Content :) borhan.ir , irdiplomacy.ir , jangnarm.com
 Available for all browsers.
Search Engine Submission - AddMe Meta Tags Generator - AddMe Powerful Search Engine Submission Tips تبادل لینک - تبادل لینک