تبلیغات
PDSW - جنگ نرم از تهدید تا پاسخ

PDSW

Public Diplomacy and Soft War - PDSW

«جنگ نرم از تهدید تا پاسخ»

چکیده

گاه برخی از مفاهیم و واؤه‌ها حامل تغییرات پارادایمی هستند. مفاهیمی همچون جنگ نرم و تهدید نرم، از این جمله به شمار می‌آیند. آنها تنها به ظهور شیوه‌های جدید مبارزه و یا تحولات سیاسی و امنیتی نوپدید اشاره ندارند، بلکه فراتر از آن خبر از ظهور مکتب جدیدی در عرصه رقابت‌ها و مخاصمه‌های بین‌المللی می‌دهند. مقاله حاضر با چنین مفروضی، و با توجه به اغتشاش معنایی و آشفتگی نظری رایج در این حوزه؛ تلاش دارد تا با بهره‌گیری از ادبیات علمی و استنتاج از رویدادهای این چنینی به تعاریف و مدل‌های نظری برای روشن ساختن حدود و ثغور این مفاهیم دست یابند.

مقدمه

تحولات سیاسی و  اجتماعی، هر از گاهی مفهوم جدیدی را در ادبیات سیاسی و استراتژیک کشور رواج داده و آن را به کانون مباحث و نظرپردازی‌های محافل روشن‌فکری و نخبگان تحلیل‌گر تبدیل می‌کند. مفاهیمی همچون تهدیدنرم، براندازی نرم و امنیت نرم؛ از این‌گونه به شمار می‌آیند و چند صباحی است که تحت تأثیر رویدادهای اخیر کشور ما به ویژه کش و قوس‌های آمیخته با انتخابات دهم ریاست جمهوری، نقل محافل مختلف گردیده است.

تأمل در گفت‌وگوها و ادبیات جنگ نرم، کمتر نسانی از اجماع مفهومی و وضوح معنایی دارد و حداقل، چهار برداشت را می‌توان در میان مجموعه این ادبیات تشخیص داد. اول، تهدید نرم به عنوان عملیات روانی دشمن علیه افکار عمومی خودی است؛ با این دیدگاه، تهدید نرم مساوی با مجموعه تهاجمات روانی – تبلیغاتی یک کشور علیه کشور دیگر محسوب می‌شود. دوم، تهدید نرم مساوی با اقدامات پنهان و توطئه‌آمیز دستگاه‌های امنیتی حریف علیه جامعه خودی است؛ با این دیدگاه، تهدید نرم مجموعه عملیات پنهانی تلقی می‌شود که توسط دستگاه‌های اطلاعاتی به اجرا درمی‌آید. سوم، تهدید نرم به عنوان هدف قرار گرفتن بنیان‌های ذهنی و اعتقادی سیستم سیاسی خودی از سوی محافل روشنفکری و یا سایر مراجع فکری و مؤسسات فرهنگی است. و چهارم، تهدید نرم به عنوان ناآرامی‌های اجتماعی گسترده با هدف براندازی سیستم سیاسی خودی تلقی می‌گردد.

صرف‌نظر از اختلاف برداشت‌ها، می‌توان گفت که همه آنها، از این نظر که به بخشی از واقعیت توجه دارند درست هستند، اما از آن نظر که بخش‌های دیگر واقعیت را نادیده می‌گیرند به خطا می‌روند. بنابراین، سؤال اینجاست که تهدید نرم و واژه‌های مرتبط با آن را چگونه می‌توان مفهوم‌سازی کرد که ضمن در بر گرفتن همه ابعاد یاد شده، تصویری واقعی از پدیده ارائه کنند.

تهدید نرم چیست؟

برداشت اولیة ما از پدیدة تهدید نرم، مدلی چهار مؤلفه‌ای است؛ مؤلفه‌های کلیدی عبارتند از تغییر سیاسی، مهندسی شده بودن عامل خارجی و آماج و ابزار. ضمن اعتراف به وجود متغیرهای دیگری علاوه بر متغیرهای یاد شده، باید گفت که متغیرهای چهارگانه، مهم‌ترین مؤلفه‌های شکل‌دهنده تهدید/ جنگ نرمهستند. مدل اولیه را می‌توان در تصویر شماره یک مشاهده کرد.

 احتمالاً مهم‌ترین عامل که می‌تواند در تشخیص پدیده‌هایی همچون تهدید نرم و جنگ نرم، مبنای مهمی برای تعریف باشد، هذف نهایی پدیده است. این هدف را می‌توان در عبارت "تغییر سیاسی" خلاصه کرد. منظور ما از تغیی سیاسی، دقیقاً آنچه که مراد صاحب‌نظران جامعه‌شناسی سیاسی می‌باشد، نیست، بکله منظور معنایی فراتر از آناست. به بیان دیگر، هذف نهایی بازیگران جنگ نرم را می‌توان در نقطه‌ای مابین دو سر یک طیف جای داد که یک سر آن را تغییر رفتار و سر دیگر را فروپاشی نظام سیاسی تشکیل می‌دهد. به همین دلیل، اطلاق عنوان انقلاب رنگین برای پدیده‌هایی این چنینی نادرست است. برای تشریح بیشتر این مدعا، ناگزیر از اشاره‌ای مختصر به مفهوم تغییر سیاسی به معنی خاص آن در ادبیات جامعه‌شناسی سیاسی و مفهوم اعمال نفوذ و تغییر رفتار در ادبیات روابط بین‌الملل هستیم.

برخی از صاحب‌نظران حوزه جامعه‌شناسی سیاسی، تغییر سیاسی را معادل تغییر در ترتیبات قدرتی حاکم بر جامعه تلقی و آن را به چهار دسته کلی تقسیم کرده‌اند. مبنای تقسیم‌بندی آها را عواملی مانند نوع و میزان شرکت‌کنندگان در ایدئولوژی و آرمان‌های سیاسی تشکیل می‌دهد. بر این اساس، دسته اول تغییرات را می‌توان توطئه‌های سازمان‌یافته نامید و منظور از آن، تغییرات به دقت طراحی شده‌ای همچون کودتا است که طی آنها، عده‌ای معدود از نخبگان کهاغلب به قدرت سیاسی نیز دسترسی دارند، بدون بهره‌گیری از نیروی توده‌ها و به طور ناگهانی، ترتیبات قدرتی حاکم را تغییر می‌دهند. دسته دوم را آشوب می‌نامند و منظور از آن، ناآرامی‌های اجاماعی و اغتشاشاتی است که کمترین برخورداری از سازمان‌یافتگی، حرکت‌هایی سیاسی است که با تکیه بر ایدئولوژی یا هر آرمان سیاسی دیگری، با تکیه بر توده‌های جامعه و با محوریت رهبر یا رهبران نظم سیاسی مستقر را تغییر می‌دهند و در نهایت دسته چهارمی را نیز می‌توان ذکر کرد که در ادبیات مربوط عمدتاً با عنوان شورشگری شناخته می‌شود که ترکیبی از ویژگی‌های کودتا و انقلاب را در ود جمع کرده است؛ یعنی هم ویژگی سازمان‌یافتگی و برنامه داشتن کودتاها را در خود دارد و هم تکیه بر آحاد جامعه و بهره‌گیری از نیروهای اجتماعی را.

تهدید نرم به دلیل تأکید بر بسیج اجتماعی به انقلاب‌ها نزدیک می‌شود اما وجود ویژگی‌هایی مانند طراحی توطئه‌آمیز و تلاش برای دستکاری عمدی گروه‌های اجتماعی آن را از انقلاب‌ها متمایز می‌سازد. به دلیل برخورداری این‌گونه پدیده‌ها از عنصر توطئه و همچنین تبعیت از انجام تغییرات ناگهانی تهدید نرم به کودتاها نزدیک می‌شود،  اما به دلیل تلاش برای بهره‌گیری از گروه‌های اجتماعی ناراضی و همچنین دستکاری عمدی و آشکار اذهان جمعی و افکار عمومی از پدیده‌هایی همچون کودتا متمایز می‌گردد.

با توجه به آنچه که در بالا در مورد انواع تغییرات سیاسی گفته شد تهدید نرم می‌تواند هدقی را دنبال کند که معادل با تغییر سیاسی به مفهوم تغییر ترتیبات قدرتی حاکم بر جامعه باشد اما همه اینها فقط یک سر طیف را تشکیل می‌دهد و همچنان که پیشتر ذکر شد سر دیگر طیف تغییر سیاسی تعدیل رفتاری حکومت است. به زعم ما تأکید بر این ویژگی اهمیت زیادی دارد چون دریچه جدیدی را برای شناخت پدیده تهدید نرم را متمایز ساختن آن از تغییرات سیاسی به معنای تحولات صرفا داخلی می‌گشاید و این همان جنبه خارجی تهدید نرم است. این ویژگی باعث می‌شود که پدیده تهدید نرم به موضوعی در حوزه سیاست بین‌الملل و روابط خارجی تبدیل شود و بنابراین به جای تلاش برای شناخت تهدید نرم به عنوان تغییری داخلی و قرار دادن آن ردر عداد تحولاتی همچون کودتا یا انقلاب باید آن را در بستر سیاست‌های استعماری و تلاشی ه یک دولت برای اعمال نفوذ در رفتار یا امور داخلی دولت‌های حریف انجام می‌دهد بازشناخت. از این منظر اشاره‌ای به انواع روش‌های مداخله و اعمال نفوذ خارجی، خالی از فایده نیست.

صاحب‌نظران روابط بین‌الملل معمولاً چند شیوه عمده را برای نفوذگذاری یک دولت در محیط خارجی خود شناسایی کرده‌اند شامل جنگ، عملیات پنهان و براندازی، اقدامات اقتصادی مانند تحریم یا کمک صنعتی، عملیات روانی و روابط فرهنگی خارجی و مانند اینها. نگاه به پدیده تهدید نرم از این زوایه خود به خود شناخت بیشتری از موضوع فراهم می‌کند، به ویژه اگر یادآور شویم که نظریه‌پردازان اصلی این حوزه مانند جین شارپ و رابرت هلوی در استخدام سیا بوده و با بودجه این سازمان به اقدامات پژوهشی و طراحی‌های جنگ نرم می‌پردازند.  از این دیدگاه جنگ نرم آخرین حلقه از سلسله راهبردهای امریکایی‌ها برای تغییر حکومت‌های ناهماهنگ با منافعشان به ویژه در جهان سوم است. حلقه‌های پیشین این سلسله را می‌توان دکترین‌هایی همچون "براندازی و ضدبراندازی "، "شورشگری و ضدشورشگری " و "جنگ کم شدت " نام برد که هر یک، در دوره زمانی معینی و برای مقابله با کشورهایی که در همان زمان، منافع امریکا را تهدید می‌کرده‌اند طراحی شده بودند.

به نظر می‌رسد که از جمله فاکتورهای مؤثر در تعیین یک کشور به عنوان هدف نرم، وضعیت سیاسی (ترکیبی از سیاست خارجی و داخلی) آن کشور می‌باشد. در یک دسته‌بندی کلی، کشورها را می‌توان از نظر نوع موضع‌گیری آنها نسبت به نظام جهانی موجود به دو دسته تقسیم کرد: اول، کشورهایی که با این نظم هماهنگ بوده و یا حداقل اینکه خود را با آن تطبیق داده و از کنار ناهجاری‌های آن به سادگی عبور می‌کنند (مانند عربستان و اردن) و دوم کشورهایی که به هر دلیلی با نظم موجود تطابق ندارند (برای مثال، کره شمالی به دلیل توان هسته‌ای نظامی و عراق به دلیل ماجراجویی‌های خارجی و ایده‌های کشورگشایی صدام و جمهوری اسلامی به دلیل روحیه ضداستکباری و حمایت از مستضعفین). معمولاً کشورهای دسته اول آماج تهدید نرم واقع نمی‌شوند، چون از این رهگذر منافعی نصیب کشورهای غربی به ویژه امریکا نمی شود. بر عکس، کشورهای دسته دوم هستند که به عنوان کشورهای نامطلوب آماج چنین تهدیدی قرار می‌گیرند. اما در میان این کشورها نیز همگی کاندیدای تهدید نرم نیستند، بلکه آنهایی مورد هجوم نرم قرار می‌گیرند که در مقایسه با بقیه از بیشترین درجه مشارکت مردمی و تحقق سازوکارهای مردم‌سالاری برخوردار می‌باشند. آن بخش از کشورهای دسته دوم که بیشترین اقتدارگرایی سیاسی و سرکوب بر آنها حاکم است، معمولاً یا نادیده گرفته می‌شوند (مانند چین و کره شمالی) و یا مورد حمله نظامی مستقیم قرار می‌گیرند (مانند عراق). اگر هم‌چنین کشورهایی از قدرت نظامی چندانی برخوردار نباشند و بتوان با روش‌های ارغابی، رفتار آنها را تغییر داد (مانند لیبی)، در عمل نیازی به اجرای تهدید نرم برای آنها احساس نمی‌شود. در این میان تنها کشورهایی باقی می‌مانند که نه آنقدر ضعیف هستند که با ارعاب خارجی تغییر رفتار بدهند و نه اجرای حمله نظامی علیه آنها، به ویژه در مقایسه با روش فروپاشی از درون، هزینه قابل قبولی داشته باشد.

ویژگی بعدی را جزء دوم عبارت، یا همان صفت نرم بودن رویارویی تشکیل می‌دهد. نرم بودن درگیری، اشاره به این واقعیت دارد که آماج اصلی هجوم دشمن، پدیده‌ای عمدتاً غیرفیزیکی و غیرمادی در جبهه خودی است. تأکید بر آماج نمر، احتمالاً بیشترین بخش قابل اجماع اغلب تعاریف و مفهوم سازی‌ها است. به بیان دیگر در اغلب نظریه‌پردازی‌ها بر این واقعیت توافق وجود دارد که در فرآیند تهدید نرم مقصد اصلی تهدیدکننده، مجموعه‌ای از ذهنیت‌ها و رفتارها می‌باشد، هر چند که در مورد مصادیق این رهنیت‌ها و رفتارها اشتراک نظر کاملی وجود نداشته باشد.

بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که از مهم‌ترین وجه تمایز تهدید نرم با سایر اشکال تهدید، آماج آن می‌باشد و ذهنیت و رفتار منابع انسانی جامعه حریف (به عنوان مهم‌ترین عامل تغییر) هدف اصلی تهدید نرم محسوب می‌گردد. ذهنیت‌ها و رفتارهای مورد اشاره طیف وسیعی از مخاطبان را شامل می‌شود؛ از مردم کوچه و بازار گرفته تا نخبگان و از نیروهای پشتیبان حکومت گرفته تا رهبران در قدرت هر یک جایگاه خاصی در برنامه تهدید نرم دارند.

و سرانجام اینکه تهدید نرم را می‌توان از زوایه سومی نیز مفهوم‌سازی کرد و آن، ابزار و شیوه‌های مورد استفاده است. از این زاویه، عملیات روانی نقش بسیار مهمی پیدا می‌کند. انبوه رادیوها، تلویزیون‌های ماهواره‌ای و سایت‌های اینترنتی، هر یک با دسترسی‌های مفاوت به مخاطبان مختلف می‌توانند کارکد متنوعی ایفا کرده و به عنوان ابزار تغییر نگرش مورد استفاده تهدید نرم واقع شوند. جنگ رسانه‌ای نمونه‌ای از اقدامات روانی علیه کشور هدف می‌باشد. جنگ رسانه‌ای، جنگ بدون خونریزی، جنگ آرام و جنگ بهداشتی تلقی می‌شود، جنگی که بر صفحات روزنامه‌ها و میکروفون‌ رادیوها، صفحات تلویزیون و عدسی دوربین‌ها جریان داشته و به جای هدف قرار دادن دولت‌ها ملت‌ها را هدف بمباران خود قرار می‌دهد. گاه نیز ممکن است برخی رسانه‌های داخلی کشور مورد تهاجم، تقش مکمل امکانات خارجی را ایفا کرده و عملاً به رله و تقویت تأثیر هجمه خارجی مدد رسانند.

در برداشت ما، عملیات روانی تنها ابزار مورد استفاده تهدید نرم نیست. تأثیرگذاری بر ذهنیت‌ها و رفتار، تنها با تکیه بر جنگ روانی و تبلیغات انجام نمی‌شود. امکاناتی مانند عملیات فریب و اقدامات اطلاعاتی نیز می‌توانند نقش مهم و گاه منحصر به فردی در رسیدن به هدف یاد شده فراهم کنند، ضمن اینکه گاه برخی اقدامات عملی و یا به کارگیری قدرت سخت و نیمه سخت، می‌تواند صرفاً با هدف تأثیرگذاری روانی بر مخاطبان چندگانه یاد شده صورت پذیرد؛ نمونه‌هایی از این کاربرد را می‌توان به شرح ذیل فهرست کرد:

 - اعلام حمایت رهبر دشمن از برخی چهره‌ها یا حرکت‌های داخلی (که به ظاهر، اقدامی دیپلماتیک به نظر می‌آید) به منظور روحیه بخشی به نیروهای مجری جنگ نرم در داخل.

 - استفاده از تحریم (مانند تحریم صدور بنزین به ایران)، عملاً می‌تواند با ناتوان نشان دادن حکومتی که بر اقیانوسی از نفت نشسته است و قدرت تأمین سوخت جامعه خود را ندارد، مورد استفاده قرار گرفته و به تضعیف تصور شهروندان از قدرت کارآمدی حکومت کمک کند.

 - مانور نظامی در جوار مرزهای کشور مورد تهاجم می‌تواند با ارعاب و بازداشتن حکومت از به کارگیری مؤثر اهرم‌های قدرتی در دسترس، ایجاد دلگرمی برای اپوزیسیون و کاهش رعب آنها از اقتدار امنیتی حکومت، مخالفان را به نتیجه‌بخش بودن اقدامات خیابانی امیدوارتر سازد.

 - در کنار ابزار سخت، نمونة به کارگیری ابزار نیمه سخت را نیز می‌توان نقشی که سیستم‌های مطالعاتی کشورهای حریف در ایجاد تغییرات سیاسی و فرهنگی در کشورهای دیگر ایفا کرده‌اند، مثال زد؛ پدیده‌ای که امروزه رایج بوده و حتی می‌توان گفت که از قبح این‌گونه اعمال نیز (به دلیل پوشش‌های ارزشی مانند مبارزه برای آزادی) کاسته شده است.

با توجه به ویژگی‌های یاد شده، آماج کلیدی صحنه جنگ نرم و اهداف مدنظر حریف در مورد آنها را می‌توان در جدول ذیل به تصویر کشد.

اکنون به نظر می‌رسد که می‌توان جنگ نرم و مفاهیم کلیدی مرتبط با آن را تعریف کرد. ما در این مقاله، تهدید نرم را عبارت از "تلاش عمدی و برنامه‌ریزی شده یک دولت به منظور ایجاد و / یا بهره‌گیری از نارضایتی‌های داخلی و چالش‌های اجتماعی کشور حریف جهت دستیابی به اهداف و منافع مورد رقابت" تعریف می‌کنیم. متناسب با این تعریف، برداشت ما از مفهوم جنگ نرم بدین شرح خواهد بود: "وضعیتی که تهدید نرم به فعلیت می‌رسد و دو سیستم را درگیر تغییر یا حفظ نظام مستقر می‌سازد". البته ممکن است کسانی این تعریف را بیش از حد، تدافعی تلقی کرده و چنین انتقاد کنند که چهره‌ای منفعلانه از کشور مورد هجمه به تصویر کشیده شده است. اما واقعیت این است که در سطح استراتژیک، وضعیت کشور دستخوش تهدید، عمدتاً وضعیتی پدافندی است و کمتر پیش می‌آید که چنین کشوری بتواند پاسخ تهدید را با اعمال تهدید نرم متقابلی در کشور مبدأ تهدید بدهد. به علاوه، موضع استراتژیک پدافندی به معنای نفی به کارگیری شیوه‌های ابتکاری و تهاجمی برای خنثی‌سازی پیشاپیش تهدید نرم، به ویژه در سطوح عملیاتی و تاکتیکی نیست و سرانجام اینکه باید ضلع سوم مفهوم‌سازی، یعنی امنیت نرم را با ارائه این تعریف تکمیل کنیم: "وضعیتی که یک کشور نسبت به چالش‌های اجتماعی و نارضایتی‌های داخلی قابل بهره‌برداری خود توسط حریف، نگرانی جدی احساس نمی‌کند و یا در صورت وجود چنین احتمالی، آن را در وضعیت عادی قابل مدیریت می‌داند."

فرآیند تهدید نرم

تهدید نرم را از زوایه‌ای دیگر نیز می‌توان مفهوم‌سازی کرد و آن، فرآیند کلی حرکت است. تأمل در تجربه‌های اخیر نشان می‌دهد که فرآیند کلی براندازی نرم، حداقل از سه گام اساسی تبعیت می‌کند. در گام اول که می‌توان آن را مرحله استراتژیک تهدید نرم قلمداد کرد، بیشتر بر زمینه‌سازی برای سست کردن و گاه از هم گسیختن پیوندهای شناختی و عاطفی بین جامعه و حکومت تأکید می‌شود. در گام دوم که ما آن را مرحلة کاتالیزور می‌خوانیم، فضای هیجانی لازم برای تحریک برخی گروه‌های اجتماعی آماده می‌شود و سرانجام، در گام سوم، رویارویی عملیاتی سرنوشت‌ساز میان حکومت مستقر و نیروهای مجری جنگ نرم صورت می‌گیرد. ترتیب ارتباط بین سه گام را می‌توان در تصویر ذیل مشاهده کرد:

به منظور سهولت فهم مطالب، ابتدا گام سوم را توضیح می‌دهیم، آنگاه به گام اول خواهیم پرداخت و در پایان، گام دوم را تشریح می‌کنیم.

سومین مرحله از فرآیند یاد شده بسیج گروه‌های وازده از نظم اجتماعی موجود برای ایجاد نظمی مطلوب است که بتواند منافع بازیگر حریف را تأمین کند. در واقع، این مرحله‌ای است که حریف در صدد برمی‌آید تا اسکلت فروپاشیده سیستم را که در نتیجه عبور از گام اول، پیوندها و بندهای آن از هم گسیخته شده‌اند، با تلنگری، به طور کامل از هم بپاشد و زمینه را برای تغییر کانون قدرت و یا شکل‌گیری نظم جدید آماده سازد. این مرحله می‌تواند با استراتژی‌های مختلفی همچون کودتا (و کنار گذاشتن ناگهانی بخش نامطلوب مقامات حاکم توسط بخش مطلوب)، شورش و جنگ داخلی انجام شود. اما تجربه‌های اخیر نشان می‌دهد که استراتژی کم‌هزینه‌تری نیز وجود دارد. نطفه‌های این استراتژی را باید در دکترین‌های پیشنهادی دورة جنگ سرد جستجو کرد. تحت تأثیر دغدغه‌های ناشی از حملة احتمالی ارتش شوروی سابق به کشورهای اروپای غربی، استراتژیست‌ها روش‌های مختلفی را مانند جنگ هسته‌ای تمام عیار، جنگ ضدزره، جنگ هسته‌ای تاکتیکی و جنگ نامنظم پیشنهاد می‌کردند. در میانآنها، برخی همچون جین شارپ و اکرمن، استراتژی "دفاع مردم پایه"  را ارائه کردند که مطالق ادعا، آبشخورهای اولیة آن را مقاومت منفی گاندی در هند و انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) تشکیل می‌داد. در این دو نمونه (و در نمونه‌های مشابه دیگری)، رهبران مبارزه توانسته بودند بدون توسل به خشونت و تنها با قطع همکاری جامعه یا حکومت، قدرت‌های حاکم را وادار به عقب‌نشینی کنند. با توجه به این تجربیات، افرادی همچون جین شارپ، "نظریة جامعه محور قدرت سیاسی" را مطرح کردند که به موجب آن، بقای حکومت‌ها و تداوم کارکردهای آنها، مستلزم همکاری مردم با سیستم سیاسی است و در صورتی که بتوان این همکاری را قطع یا مختلف ساخت، حکومت نیز خود به خود فرو خواهد پاشید.

عملیات فروپاشی نرم حکومت، مستلزم انجام هماهنگ چهار دسته راه‌کار است:

1- مانور جمعیتی: این اقدام، اساس‌ترین بخش جنگ نرم و به بیانی مرکز نقل استراتژیک آن است. حضور معترضانة بخش‌هایی از جامعه در خیابان‌ها و در مقابل انظار عمومی، چه به صورت تظاهرات مسالمت‌آمیز و چه به صورت اعتصاب بست نشستن و مانند اینها، از یک سو، دهن‌کجی سیاسی به حکومت و اعلام آشکار این پیام به حکومت‌گران است که بخش‌هایی از جامعه، قدرت مستقر را نمی‌خواهند و از سوی دیگر ارسال پیام عدم مقبولیت حکومت به طرف‌های ثالث، از جمله افکار عمومی داخلی، افکار جهانی و دولت‌های خارجی است؛ ضمن اینکه چنین عملیاتی به دلیل کم‌هزینه بودن که گاه به فرصتی برای سرگرمی و تفریح نیز تبدیل می‌شود، جاذبة اجتماعی زیادی دارد و می‌تواند به محوری بریا گردهم آمدن همة افراد و گروه‌هایی بشود که به هر دلیل (از مسائل کاملاً صنفی یا حتی شخصی گرفته تا مشکلات اجتماعی، قومیتی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره)، شکایت‌هایی از وضع موجود دارند و احتمالاً روشن آسان‌تری برای بیان آنها پیدا نکرده‌اند.

ذکر یک نکته در مورد لایه‌بندی جمعیتی در ناآرامی‌های اجتماعی، کمک بیشتری به فهم مطالب بالا می‌کند. مطابق نظر جامعه‌شناسان سیاسی، جمعیت‌های شرکت‌کننده در ناآرامی، متناسب با انگیزه‌های شرکت در حرکت، لایه‌های مختلفی را تشکیل می‌دهند. در مرکز این جمعیت، هستة معتقدان و متعهدان به حرکت قرار دارند. اینها انگیزة زیادی (و گاه بسیار افراطی) برای مشارکت در ناآرامی دارند و اغلب، گروه بسیار محدودی هستند. در جنگ نرم، احتمالاً سیاسی‌ترین بشخ جمعیت را نیز همین‌ها تشکیل می‌دهند. لایة دوم را گروندگان به حرکت می‌توان نامید؛ این بخش از جمعیت با مشاهدة اوضاع و در معرض پیام‌های رهبران و مبلغان حرکت قرار گرفتن، به آن می‌پیوندند. لایة سوم را همراهان حرکت تشکیل می‌دهند و اینها کسانی هستند که بدون آنکه الزاماً با مقاصد و انگیزه‌های هستة اصلی موافق باشند، اهداف خاص خود را که احیاناً همسوی با آن مقاصد است، دنبال می‌کنند و در نهایت لایة آخر را تماشاچیان شکل می‌دهند که چه با انگیزة کنجکاوی و چه با انگیزة تنوع‌طلبی و مانند اینها وارد جمعین شده‌اند.

با تحلیلی مبتنی بر محاسبات هزینه – فایده، بدیهی است که هر چه هزینة مشارکت در ناآرامی‌ها بیشتر باشد، افراد مشارکت‌کننده به لایه‌های درونی‌تر محدود می‌شوند. این هزینه، در درجة اول (و نه به طور مطلق) پدیده‌ای ذهنی است و هم شامل برداشت فرد شرکت‌کننده از نوع برخورد نیروهای امنیتی با ناآرامی می‌شود و هم شامل برداشتی که فرد از ماهیت و انگیزة کلی حرکت و ناآرامی دارد. به همین دلیل، طراحان و گردانندگان جنگ نرم، تلاش می‌کنند تا در اوایل حرکت، چهره‌‌ای مسالمت‌جو و دارای مطالبات حداقلی و کم‌هزینه از خود ارائه کنند تا حداکثر امکان جذب از میان گروه‌های مختلف فراهم شود و آنگاه که جمعیت شرکت‌کننده به تعداد قابل قبولی برای دست زدن به رفتارهای خشن‌تر و هنجارشکنانه رسید، مقصد اصلی خود را رو می‌کنند.

با وجود این لایه‌بندی سست، جمعیت حاضر در خیابان‌ها می‌تواند مشکلات سیاسی مختلفی را برای حکومت ایجاد کند. احتمالاً بیشترین بخش ای مکشلات به بهره‌برداری سیاسی و امنیتی حریف از حرکت مربوط می‌شود. جریان براندازی نرم، همانند بسیباری دیگر از پدیده‌های سیاسی و اجتماعی، هم بعد عینی دارد و هم بعد ذهنی؛ و گاه بعد ذهنی پدیدهاز حجم و اهمیت بیشتری برخوردار است. با تحلیل امنیتی کلاسیک، پدیده‌هایی همچون زد و خورد بین پلیس و چند نفر شهروند معمولی و یا تجمع چند هزار نفر در یک میدان، ممکن است مسأله‌ای عادی به نظر آید. اما با انتشار تصاویر و فیلم‌های این حوادث در مطبوعات، سایت‌ها و شبکه‌های تلویزیونی، آن هم با دستکاری تبلیغاتی، به موضوعی بین‌المللی تبدیل می‌شود که همة حیثیت و اعتبار حکومت را درگیر می‌سازد. حال اگر گروه آماده و با برنامه‌ای در صحنه حضور داشته و این‌گونه حوادث را در قالب سناریوهای به خوبی طراحی شده‌ای مورد بهره‌برداری قرار دهد، آنگاه تعقیب دو نوجوان توسط پلیس که منجر به مرگ یکی از آنها می‌شود (مانند آشوب‌های فرانسه)، می‌تواند جنایت نژادپرستانه‌ای وانمود گردد که قابلیت برهم زدن نظم عمومی و تحلیل خسارت‌های جبران‌ناپذیری را داشته باشد.

اما چالش مهم‌تر برخاسته از ارودکشی جمعیتی در خیابان‌ها، استفاده از آن به عنوان ابزار اشغال اماکن حساس و حیاتی (مانند ایستگاه‌های رادیو و تلویزیون، مراکز سیاسی و غیره) است. مصداق‌های این کاربر را می‌توان در اغلب نمونه‌های براندازی نرم مشاهده کرد. در گرجستان جنبش کمارا که به نتایج انتخابات پارلمانی نوامبر 2003 معترض بود، طرفداران خود را به حضور در مقابل ساختمان‌های دولتی و از جمله کاخ ریاست جمهوری و پارلمان فرا خواند و در روز افتتاح مجلس، به هنگام سخنرانی شوارد نادزه، مخالفان به رهبری ساکاشویلی به زور وارد مجلس شدند. در قرقیزستان جنبش آتایورت با متهم کردن دولت به تقلب در انتخابات فوریه 2005، باعث شد که جنوب کشور متشنج شده و گروهی از مردم معترض روانه پایتخت شوند. آنها به همراه دیگر معترضان، ساختمان‌های دولتی را اشغال و غارت کردند و در ادامه، کاخ ریاست جمهوی را به اشغال درآوردند. این کار به فرار رئیس جمهور وقت و روی کار آمدن رویس جمهور موقت منجر گردید (ملکوتیان، 1387). این نمونه‌ها نشان می‌دهد که مانور جمعیتی، ابزار اصلی جنگ نرم است و نقش آن در این جنگ، همان نقشی است که واحدهای پیاده نظام و ستون‌های زرهی در جنگ متعارف ایفا می‌کنند.

2- خنثی‌سازی توان مقابله‌ای حکومت مستقر و ممانعت از اعمال قهر توسط آن:نظریه‌ زیادی از زور به عمل نیاورد (کارل دویچ 1953). به رغم این قاعده نظری، مادامی که نیروهای مدافع حکومت، با وفاداری و با تکیه بر فنون و فناوری‌های مدرن ضداغتشاش (و در نتیجه کاهش تلفات و هزینه‌های انسانی و غیره)  مقاومت می‌کنند، جنگ نرم امکان پیروزی ندارد. هیچ حرکت براندازی نرمی نمی‌تواند صرفاً با تکیه بر تلیغات و سایر روش‌های نرم، صفوف نیروهای دفاعی و امنیتی آماده و دارای انگیزه را شکافته و برای مثال، اماکن حساس و حیاتی را به اشغال درآورد، مگر آنکه از قبل، این نیروها را دچار تردید، بی‌انگیزه‌گی و فروپاشی کرده و تیف امنیتی حکومت مستقر را کند کرده باشد. بنابراین بخش مهمی از تاکتیک‌های جنگ نرم به خنثی‌سازی قدرت قهر حکومت معطوف است.

تاکتیک‌های یاد شده به چند دسته تقسیم می‌شوند. دستة اول به روش‌های روانی برای ایجاد وارفتگی و فورپاشی گارد ذهنی و انضباطی فرد برای برخورد با جمعیت معترض مربوط است، مانند گل دادن به نیورهای ارتش و پلیس. دستة دوم به روش‌های ارعابی برای ترساندند و جا زدن این نیروها معطوف می‌شود، مانند انتشار مشخصات و محل زندگی نیروهای عمل کننده، در سایت‌ها و رسانه‌های مخالف. دستة سوم، تأکید بر روش‌های خشونت پرهیز در رفتار گروه‌های آشوبگر با هدف جلوگیری از ایجاد بهانة برخورد و اعمال قهر توسط نیروهای امنیتی است. این کار باعث می‌شود تا در صورت توسل به خشونت توسط نیروها، "احساس ناراحتی، بی‌میلی، عدم اطمینان و در موارد حادتر، حتی شورش در صفوف آنها ایجاد شود" (جین شارپ، 1993). و سرانجام، اعمال فشارهای تبلیغاتی (با بزرگ‌نمایی موارد درگیری‌ها و خشونت‌ها و بنابراین، ارائة تصویر مظلومانه از نیروهای آشوب‌گر و تصویری ستمگرانه از نیروهای عمل‌کننده) و دیپلماتیک (با محکوم‌سازی اقدامات امنیتی از سوی سازمان‌های بین‌المللی مانند عفو بین‌الملل و یا مقامات و دولت‌های خارجی که گاه حتی به تهدید نیز می‌انجامد) به منظور محتاط‌سازی مقامات مستقر در استفاده مؤثر از نیروهای دفاعی و امنیتی را باید ذکر کرد.

3- تضعیف یا حذف کنترل دولت بر کشور: دیرزمانی است که در فلسفه سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی، این ایده مطرح است که منابع قدرت سیاسی را عواملی همچون مقبولیت (باور عمومی نسبت به حقانیت حکومت و حکومت‌گران)، منابع انسانی (طیف و گسترة افرادی که از حکومت حمایت می‌کنند و پایگاه اجتماعی آن را تشکیل می‌دهند)، مهارت و دانش (تخصص‌های مورد نیاز برای ادارة جامعه و کشور)، عوامل روانی و تبلیغاتی (ایده‌آل‌ها و آرمان‌های مورد قبول جامعه، روحیه و مانند اینها)، منابع مادی (دسترسی حکومت به دارایی‌ها، منابع طبیعی، مالی، اقتصادی، صنعتی، ارتباطی، و غیره) و اهرم ارعاب و تنبیه تشکیل می‌دهد. نظریه‌پردازان جنگ نرم با الهام از آرای هانا آرنت مبنی بر محوریت عنصر اطاعت سیاسی در تضمین دسترسی حکومت به مجموعة منابع یاد شده، معتقدند که تمامی این منابع، وابسته به فرمان‌برداری و اطاعت مردم و همیاری تعداد بیشماری از انسان‌ها و نهادهای اجتماعی با حکام است. همیاری کامل، اطاعت و حمایت مردم، دسترسی حکام به منابع قدرت را افزایش می‌دهد و در نتیجه، ظرفیت قدرت دولت تقویت می‌شود. اگر بتوان برای مدت زمان کاف، منابع قدرت را محدود کرد و یا حتی قطع نمود، اولین نتیجه، شاید به وجود آمدن تردید و دستپاچگی در داخل حکومت باشد. این امر با ضعیف شدن آشکار قدرت حاکم ادامه پیدا خواهد کرد. در طول زمان، دریغ کردن منابع قدرت از حکومت باعث فلج و ناتوانی آن شده و در موارد حادتر به فروپاشی خواهد انجامید.

بر این اساس بخش قابل توجهی از تکنیک‌های پیشنهادی جنگ نرم، معطوف به فلج کردن سیستم اداره کشور است. تکنیک‌های شانزده‌گانة زیر مجموعة عدم همکاری اجتماعی (شامل اقداماتی خمچون تحریم اجتماعی، تعلق فعالیت‌های اجتماعی و ورزشی، عدم همکاری با مؤسسات دولتی، مهاجرت اعتراض و غیره)، تکنیک‌های سی و هشت‌گانة عدم همکاری سیاسی (شامل اقداماتی مانند تحریم انتخابات، تحریم استخدام دولتی، انصراف از مژسسات آموزشی دولتی، نافرمانی عمومی، فرار از خدمت اجباری، مسدود کردن فرآیند انتقال اطلاعات وتصمیم‌گیری در ادارات و عدم همکاری قضایی) و تکنیک‌های چهل و نه‌گانة عدم همکاری اقتصادی (مانند اعتصاب، بازپس‌گیری سپرده‌های مالی و خودداری از پرداخت مالیات)، جملگی در این محور از جنگ نرم جای می‌گیرند.

4- تهاجم روانی، تبلیغاتی و دیپلماتیک: سال‌ها پیش، نویسندگان کتاب جنگ رؤیاها، از قول افسر سازمان سیا اعلام کردند که در جنگ کم شدت، آماج اصلی، فاصله بین دو گوش انسان‌هاس. در مورد جنگ نرم، این امر بیشتر صدق می‌کند، چون پیاده نظام اصلی این جنگ را افکار عمومی و مردم کوچه و بازار تشکیل می‌دهند. به یک بیان، جنگ نرم شبیه مبارزه انتخاباتی برای کسب اکثریت و به رخ کشیدن آن در برابر رقیب و سایر ناظران صحنه است. اما بر خلاف انتخابات که حرف آخر را آرای ریخته شده در صندوق‌ها می‌زند، عنصر تعیین‌کنندة جنگ نرم را نمایش‌های جمعیتی و ارودکشی‌های خیابانی تشکیل می‌دهد. بر این اساس، عملیات روانی و تبلیغات، دو نقش حیاتی در جنگ نرم پیدا می‌کنند: اول، شکل‌دهی به افکار عمومی و قانع کردن گروه‌های اجتماعی به ورود در صحنة نمایش و دوم، کمک به بزرگ‌نمایی نمایش‌های جمعیتی و اثبات اینکه برتری جمعیتی با ماست. رسانه‌ها با بزرگ‌نمایی گزینشی نقص‌ها و مشکلات حکومت، به ویژه برخوردهای قهرآمیز نیروهای امنیتی و تحرکات گروه‌های آشوب‌گر، ضمن ارائة تصویری حماسی و تراژیک از اوضاع، می‌توانند واقعیت‌هایی کحازی (به معنای رسانه‌ای و تصویری در مقابل واقعیت عینی) مبنی بر طرفداری اکثریت جامعه از اپوزیسیون، خاتمه یافتن کار حکومت، اجماع جهانی علیه حکومت مستقر، خونریزی گسترده توسط حکومت و مانند اینها ایجاد کنند.

مخاطبان عملیات روانی در جنگ نرم را حداقل هفت گروه تشکیل می‌دهند که تناسب با نقش هر یک از گروه‌های هفت‌گانه، مقاصد روانی و هدف‌های رفتاری متفاوتی در مورد آنها پیگیری می‌شود. به دلیل تشریح این مخاطبان و مقاصد و اهداف پیگیری شده در مورد آنها در بخش اول مقاله، از توضیح بیشتر خودداری می‌کنیم (رجوع شود به جدول شمارة یک).

اگر بخواهیم مجموعة نقش‌آفرینان مطرح در جنگ نرم را با توجه به نقش‌های کلیدی، اقدامات اساسی و پیامدهای مورد نظر آنها به تصویر بکشیم، آنگاه نمودار ذیل را خواهیم داشت:

اکنون به گام اول باز می‌گردیم. در این گام، هدف اصلی را ذهنیت‌ها و باور داشت‌های جامعه تشکیل می‌دهد. البته هر ذهنیتی هدف جنگ نرم نیست و برای فهم اینکه کدامین دهنیت و رفتار، بیشترین مطلوبیت را برای تهدید نرم دارد، می‌توان با روشی عقلانی – منطقی به این پرسش بپردازیم که از میان مجموعة افکار، احساسات و رفتارهای شهروندان، کدامین آنها نزدیک‌ترین ارتباط را با بقای یک سیستم سیاسی و یا توسعه آن دارند. به نظر می‌رسد که مربوط‌ترین پاسخ را می‌توان با تکیه بر ادبیاتی که حول محور سرمایه اجتماعی شکل گرفته است، ارائه کرد.

سرمایة اجتماعی را تعامل و ارتباط سازنده مردم با نظام سیاسی از طریق ایجاد وافزایش اعتماد، آگاهی و مشارکت تعریف می‌گردد. سرمایة اجتماعی و مژلفه‌های مربوط به آن به مثابة نیرو و انرژی ذخیره شده‌ای است که به کمک دولت و شهروندان، امکان عبور از زنجیرة مشکلات قابل پیش‌بینی در راستای تحقق اهداف جامعه را فراهم می‌نماید. این نوع سرمایه با افزایش اعتماد، مشارکت و آگاهی در سطح جامعه موجب تقویت شبکه‌های اجتماعی و تقویت همبستگی و تعهدات شهروندان با نظام سیاسی می‌شود. نتیجه سرمایه اجتماعی، نوعی اطاعت آگاهانه شهروندان نسبت به نظام سیاسی و قدرت گرفتن جریانات مخالف برای بسیج جامعه گشته و در بعد خارجی زمینه اعمال فشارهای بیشتر و حمایت از جریانات مخالف داخلی را فراهم می‌نماید.

منظور ما از سرمایه اجتماعی در این مقاله، مفهوم موسع آن است؛ یعنی ممکن است گاه ذهنیت‌ها و باورهایی مورد حمله قرار گیرد که در نگاه اول، ارتباط مستقیمی با بقا و توسعه سیستم سیاسی نداشته باشند. به بیان دیگر، در مرحله اول، گاه ممکن است حریف مستقیماً به سراغ ذهنیت‌های کاملاً مرتبط با نظام سیاسی (که تحت عنوان سرمایه اجتماعی از آنها یاد کردیم) برود و گاه ممکن است برای آماده‌سازی اولیه اذهان و افکار، از دهنیت‌ها و باورهایی اسافاده کند که تغییر در آنها راحت‌تر بوده و شهروند مورد حمله، هیچ‌گونه پیامد سیاسی را برای این‌گونه تغییرات متصور نباشد. مفهومی همچون سبک زندگی در اینجا معنی پیدا می‌کند. برای مثال ممکن است چنین استدلال شود که بحث در مورد نوع روابط بین دختر و پسر در جامعه مذهبی به خودی خود ربط مستقیمی با سیاست ندارد اما از آنجا که اثرگذاری بر چنین برداشت‌هایی می‌تواند زمینه را برای تغییرات ذهنی بزرگ‌تر و اساسی‌تر ایجاد کند، مقدمه‌ای برای آماج قرار دادن سرمایه اجتماعی اصلی به حساب آید.

البته مفهوم سرمایه اجتماعی نمی‌تواند به تنهایی همه واقعیت ذهنی و رفتاری مورد حمله تهدید نرم را به خوبی بنمایاند، چون این مفهوم تنها بر جنبه‌های ایجابی پدیده ذهنیت و رفتار سیاسی متمرکز است؛ و حال آنکه تهدید نرم از این بخش فراتر رفته و علاوه بر دستکاری بخش ایجابی ذهنیت و رفتار سیاسی، درصدد شکل‌دهی و هدایت بخش‌های تخریبی رفتار که اصطلاحاً از آن، با عنوان اعتراض هنجارشکنانه و خشونت‌آمیز (ولو با ظاهر خشونت‌پرهیزانه) یاد می‌شود نیز برمی‌آید.

اما برای گذار از گام اول (یا همان مرحله تخریب و فروپاشی روانی و اعتقادی) به گام آخر (یا همان بسیج جامعه برای اعتراض خشونت‌آمیز)، باید کاتالیزوری برای تسهیل و تسریع این گذار وجود داشته باشد که ما آن را گام دوم می‌خوانیم.

در مرحله دوم یا همان مرحله کاتالیزور، جنبش  حاصل از تهدید نرم فرصت می‌یابد تا آرمان‌ها، ایده‌ها و مطالبات خود را با هیجانات جمعی گره بزند (این هیجانات برای جنبش‌هایی که در مرحله اول جنگ نرم به بلوغ لازم نرسیده‌اند بسیار ضروری است). به ویژه اگر این فرصت برایش فراهم شده باشد که در قالب یک بازیگر سیاسی متعهد به قواعد باری، فرآیندی از بسیج اجتماعی را آزادانه به اجرا درآورد، این فرصت، اهمیت زیادی پیدا می‌کند. دلیل استفاده از فرصت انتخابات در انقلاب‌های رنگین نیز دقیقاً همین موضوع است. یعنی جنبش یاد شده فرصت پیدا می‌کند تا به بهانه بسیج افکار عمومی برای کسب رأی در چارچوب قانون، ایده الهای تغییرطلبانه خود را به شعارهای انتخاباتی تبدیل کرده و در قالب مبارزه انتخاباتی، همجوشی ایجاد کند. اگر در انتخابات به پیروزی برسد، بقیه راه را با بهره‌گیری از فرصت‌های ناشی از در دست گرفتن قدرت و البته در قالب ترکیبی از حکومت‌گری و بازی اپوزیسیون، تا رسیدن به براندازی کامل به پیش خواهد برد. اما اگر در این کار موفق نباشد، آنگاه انرژی لازم را برای به خیابان آوردن توده‌ها کسب خواهد کرد. این انرژی در درجه اول، محصول ناکامی (در انتخابات، به صورت ناکامی انتخاباتی در جنگ، به صورت ناکامی سیاسی – نظامی) است. مطابق یافته‌های روان‌شناختی اجتماعی، هر چه گروه اجتماعی پیگیری‌کننده یک مطالبه، تعهد و انگیزش بیشتری برای رسیدن به آن مطالبه داشته باشد، هر چه تجربه جمعی بیشتری برای پیگیری مشترک و هیجان‌انگیز آن مطالبه داشته باشد، هر چه سرمایه‌گذاری بیشتری برای تحقق آن مطالبه انجام داده باشد، هر چه مطالبه یاد شده را دست یافتنی‌تر تلقی کرده باشد و در نهایت، به میزانی که محرومیت از دست یافتن به مطالبه، ناگهانی‌تر صورت گرفته باشد، احتمال ایجاد رنجش و خشم جمعی در آن بیشتر بوده و با سهولت بیشتر به خیابان‌ها آورده خواهد شد. به نوعی، که تمامی قوانین روانشناختی یاد شده را می‌توان در فرآیند انتخاباتی که به شکست جنبش حامل تهدید منجر شده باشد، مشاهده کرد. حال اگر جنبش یاد شده یا حامیان آن موفق شوند که شکست خود را ناحق جلوه داده و علت شکست را به داوری ناعادلانه سیستم برگزارکننده انتخابات نسبت دهند (و یا بی‌کفایتی رهبران حاک در وضعیت جنگ)، امکان تحریک این انرژی و جهت‌دهی آن علیه سیستم و مقامات حاکم بیشتر خواهد شد (این برانگیختگی در انتخابات ریاست جمهوری که اکثریت جامعه در آن شرکت داشته و انتخاب بین گزینه‌های محدودی صورت می‌گیرد بیشتر به چشم می‌خورد).

گام دوم به عنوان متغیر واسط عمل می‌کند و نقش فعال‌سازی زمینه‌ها و امکانات فراهم آورده در مرحله اول را ایفا می‌کند. در بعضی از تجربه‌ها، مانند یوگسلاوی و اندونزی، جنگ و تهدید خادجی می‌تواند چنین نقشی ایفا کند (و بدین ترتیب اهرم کاملاً سخت می‌تواند به عنوان ابزار تهدید نرم کار کند). و در تجربه‌های دیگر، انتخابات و شعار تقلب در آن. هر چند که جنگ به دلیل تضعیف شدید قدرت حاکمیت و انتخابات به عنوان ابزار تهییج توده‌ها و بسیج اجتماعی، هر یک به گونه‌ای نقش این کاتالیزور را ایفا کرده‌اند، شاید بتوان در تجربه‌های آتی انقلاب‌های رنگین، پدیده‌های دیگری را مشاهده کرده که کارکرد کاتالیزور را مشابه جنگ با انتخابات اجرا کنند. اما آنچه در خصوص کاتالیزور قابل تأمل می‌باشد، ویژگی تأثیرگذاری بر افکار کل جامعه می‌باشد تا بتواند زمینه مشارکت حداکثری مردم در اعتراضات را فراهم نماید (و هر قدر که این بسیج اجتماعی، بر مراکز پرجمعیت، به‌خصوص مراکز سیاسی کشورهای هدف متمرکز باشد، دستیابی به هدف نهایی مهمتر خواهد بود).

حاصل مجموعة گام‌های یاد شده، به ویژه در گام نهایی، شک‌گیری سلسله‌ای از کنش و واکنش‌ها بین حکومت مستقر و نیروی حامل تهدید نرم است.

بازیگران جنگ نرم، با تحریک و بسیج بخش‌هایی از جامعه، آنها را به خیابان کشانده و رو در روی سیستم حافظ نظم و امنیت قرار می‌دهند. به طور طبیعی، این بسیج به پاسخ حکومت منجر شده و چرخه‌ای فزآینده از تعاملات هنجارشکنانه و رو به خشونت را دامن خواد زد که به دلایل مختلف و از جمله به دلیل ضعف حکومت، فروپاشی روانی احتمالی در بدنه امنیتی و قهرآمیز آن و همچنین برانگیختگی شدید توده‌های مستقر در خیابان‌ها، کاملاً به ضرر حکومت بوده و هرگونه مقابله و دست و پا زدن آن، منجر به فرو رفتن هر چه بیشتر در باتلاق ایجاد شده خواهد گردید. به بیان دیگر، صحنه‌ای مقابل نظام سیاسی قرار می‌گیرد که بازی دو سر باخت برای او محسوب گردد. برای مثال، هر واکنشی از سوی دولت به بر جای گذاشتن مجروحان و شاید کشتگانی منجر خواهد شد که به نوبة خود، بر غلیان بیشتر احساسات و برانگیختگی ببیشتر مردم و تثبیت هر چه بیشتر چهره ستمگرانه و خونریز حکومت کمک می‌کند و جالب اینجاست که در چنین صحنه‌ای همة خسارت‌ها و تلفات در نهایت به پای حکومت نوشته می‌شود؛ از آنجا که حکومت در موضع پاسخگویی است، عملاً از محدودیت شدیدی در استفاده از ابزارهای مختلف مانند نیروی قهریه و یا عملیات روانی و شایعه برخوردار است، به دلیل آنکه و نیروی مقابل در مقام پرسش و تخریب است، در استفاده از هر گونه اهرمی آزاد بوده وعملا در موضوع تهاجمی قرار دارد. حال اگر ضعف حکومت و فروپاشی روانی نیروهایش را نیز به این معادله اضافه کنیم، آنگاه عمق وخامت وضعیتی را که حکومت در آن درگیر می‌شود بیشتر آشکار می‌گردد. در نقطه مقابل، در صورتی که حکومت بخواهد به برخی از خواسته‌های حریف پاسخ داده و از در مذاکره وارد شود، این کار به معنی ضعف حکومت و نمایش قدرت نیروهای مخالف تلقی شده و باور موفقیت را در فرآیند بسیج اجتماعی تقویت خواهد کرد.

مدیرت جنگ نرم

مدیریت جنگ نرم را می‌توان در دو شکل مدیریت فرآیندی آن و اصول راهبردی مورد نظر مورد بحث قرار داد. در بخش اول، تأکید بر فرآیند شکل‌گیری جنگ نرم و در نتیجه اقدامات مورد نیاز در مواجه با آن بوده و در بخش دوم با توجه به ویژگی‌های جنگ نرم، اصول راهبردی مدیریت آن بیان می‌گردد.

مدیریت فرآیندی جنگ نرم

فرآیند مدیریت جنگ نرم را می‌توان حداقل به دو مرحله اساسی تقسیم کرد. مرحله اول که مرحله‌ای درازمدت بوده و می‌توان آن را مدیریت استراتژیک تهدید نرم نامید. بیشتر با عوامل زمینه‌ای امنیت نرم سروکار پیدا می‌کند. هدف اصلی مدیریت تهدید در این مرحله، حذف زمینه‌های اثرپذیری جامعه از امواج تهدید نرم است. این کار در دو محور قابل پیگیری است. اول، اصلاح عوامل و زمینه‌های عینی ایجاد واگرایی شهروندان از سیاست و حکومت، و دوم، تولید ارزش‌های انسجام‌بخش توسط حکومت. در محور اول، با فرض اینکه بسیاری از نارضایتی‌های سیاسی ریشه منفعتی و غیرسیاسی دارند و این نارضایتی‌های اجتماعی هستند که ترجمه سیاسی می شوند، نظام‌های سیاسی می‌توانند با کاستن از محرومیت‌ها مانند بیکاری، نابرابری، مشکلات مربوط به تورم و امثال اینها، عملاً از آسیب‌پذیری جامعه در برابر دعوت‌های تغییرطلبانه جلوگیری کنند. به بیان دیگر، فرض بر این است که انسان‌های سرخورده بیش از سایرین، برای پذیرش تغییر و حرکت به سوی نظمی متفاوت آمادگی دارند و هر چقدر که بتوان از تعداد آنها کاست، می‌توان میزان پذیرش پیام‌های تهاجم روانی را در جامعه خودی کاهش داد. اما این واقعیت وجود دارد که هیچ نظام سیاسی در معرض جنگ نرم، قادر نیست تمامی آسیب‌های موجود (واقعی یا غیرواقعی و القاء شده) را در مدت کوتاهی برطرف نماید. این بدان معنی است که همواره نظام‌های سیاسی در معرض جنگ نرم، از آسیب‌هایی برخوردار خواهند بود که طراحان جنگ نرم از آن استفاده نمایند. در نتیجه، یکی از مهم‌ترین اقدامات مدیریتی در گام اول جنگ نرم، شناخت اولویت آسیب‌ها و تخصیص بهینه منابع در جهت برطرف نمودن آنها می‌باشد.

سؤال اینجاست که از میان انبوه موضوعاتی که با رضایت یا نارضایتی عمومی ارتباط پیدا می‌کند کدامیک باید بیشتر در کانون توجه تصمیم‌گیرندگان قرار بگیرد. برای پاسخ دادن به سؤال اولویت‌بندی، دو عامل تعیین‌کننده عبارتند از:
- عمق نارضایتی یا رنجش

- گستره ذی‌نفعان موضوع نارضایتی

به بیان دیگر، هر چه موضوع مورد مجادله اهمیت بیشتری برای طرفداران خود داشته و محرومیت ناشی از آن، رنجش عمیق‌تری در آنان ایجاد کند و همچنین هر چه افراد بیشتری درگیر با آن موضوع باشند، اهمیت آن از نظر امنیتی و مدیریتی بیشتر خواهد بود. اما در کنار مؤلفه‌های فوق، برای تشخیص آسیب‌پذیری‌ها، به این نکته ظریف نیز باید توجه نمود که طراحان جنگ نرم همواره به دنبال شکل‌دهی حرکت اعتراضی با حضور کلیه طبقات جامعه می‌باشند و در صورتی که اغلب آحاد جامعه وارد این حرکت اعتراضی نگردند، امکان موفقیت جنگ نرم به شدت زیر سؤال خواهد رفت البته ارزش طبقات اجتماعی متفاوت در مراحل اول این مبارزه، باید نقش و جایگاه این طبقات از منظر طراحان جنگ نرم (و حسابی که در فرآیندهای براندازی، برای هر یک باز کرده‌اند) مورد توجه قرار گیرد.

بر این اساس، انتظار می‌رود در این مرحله، سیستم مدیریتی کشور در درجه اول، اولویت‌بندی لازم را نسبت به موضوعات مرتبط با نارضایتی‌های جامعه داشته و از این رهگذر بتواند جامعه اطلاعاتی خود را نسبت به رصد تحولات در این حوزه‌ها هوشیار و هدایت نموده و با وجه به تغییرات رصد شده، در زمان مناسب برای جلوگیری از تبدیل نارضایتی به نافرمانی‌های هدایت شده جلوگیری نماید.

در محور دوم، می‌توان چنین استدلال کرد که از جمله مهم‌ترین کارکردهای هر سیستم سیاسی، تولید ارزش‌ها و هنجارهای مشترک و از جمله، ارزش‌ها و هنجارهای سیاسی است، تولید ارزش‌ها و هنجارهای مشترک و از جمله، ارزش‌ها و هنجارهای سیاسی است. به میزانی که سیستم سیاسی بتواند فرآیند تولید ارزش را بهتر مدیریت کند، همگرایی بیشتری در جامعه ایجاد کرده و حداقل، در موضوعات اساسی جامعه میان شهروندان اجماع ایجاد خواهد کرد. البته منظور از تولید ارزش تنها جنبه رسانه‌ای و تبلیغاتی قضیه نیست، بلکه عبارت است از مهندسی مجموعه ذهنیت‌ها و افکار شهروندان درباره مسائل اساسی مربوط به نظم اجتماعی و سیاسی. همچنین این مهم، تنها با ارتباط جمعی و فعالیت رسانه‌ای محقق نمی‌شود و دربرگیرنده فرآیندی جامع و درازمدت از یادگیری سیاسی است که اصطلاحاً جامعه‌پذیری سیاسی خوانده می‌شود. البته این حرف به معنای بی‌اهمیت جلوه‌دادن اقدامات رسانه‌ای نیست، بلکه این اقدامات باید در چارچوبی از فرآیند جامع یادگیری سیاسی تعریف شود. در کنار فرآیند یادگیری سیاسی که عمدتاً پدیده‌ای نمادین و مبتنی بر ارتباطات به شمار می‌آید، باید به جنبه عملی پدیده نیز اشاره کرد.

یعنی رفتار نخبگان سیاسی، سطح زندگی و نوع معیشت آنها و چگونگی تعاملی که با مردم برقرار می‌کنند، جملگی می‌توانند بخشی از فرآیند تولید ارزش را تشکیل دهند.  شهروندی که فاصله کمی باا نخبگان احساس می‌کند و تفاوت چشمگیری بین سطح زندگی خود و دولتمردان نمی‌بیند، آسیب‌پذیری کمتری در برابر امواج تبلیغاتی حریف دارد و بر عکس، جامعه‌ای که نخبگان را در طبق متفاوت از خود می‌بیند، حتی اگر هجمه تبلیغاتی خطرناکی نیز وجود نداشته باشد، خود به خود گرایش پیدا می‌کند که سرچشمه بسیاری از مشکلات خود را به نوع زندگی و یا نحوه کسب درآمد نخبگان ارتباط دهد.

پرسش اینجاست که آیا جوامع دستخوش تهدید نرم می‌توانند بدون دخالت متغیرهای خارجی و با فراغ‌بال، مجموعه فرآیند یاد شده را مدیریت کنند؟ مشکل دقیقا از زمانی آغاز می‌شود که بدانیم همه این فرآیند باید در یک وضعیت رقابتی و حنی نابرابر مدیریت شوند و مشکل نظام‌های سیاسی مورد تهدید، تنها شکل‌دهی به ذهنیت‌های خودی نیست، بلکه باید همین ذهنیت‌ها را در برابر هجمه روانی تبلیغاتی حریفان مصون‌سازی کند. به بیان دیگر، سیستم مدیریت‌کننده تهدید نرم باید از یک‌سو پاسخگوی شبهات وارده از سوی دستگاه‌های عملیات رانی حریف باشد و تأثیرات نامطلوب این حملات را خنثی کند و از سوی دیگر، باورهای مطلوب خود را تقویت کرده و به توسعه آنها اقدام کند. در صورتی که حریف توانسته باشد با یارگیری از میان رسانه‌های داخلی، امکان بازپراکنی و تقویت حملات تبلیغی خود را به دست آورده باشد. آنگاه صحنه جنگ رسانه‌ای پیش روی کشور تهدید شونده به مراتب پیچیده‌تر خواهد شد. پاسخگویی به این چالش، حداقل دو اقدام راهبردی را می‌طلبد: اول، همان چیزی است که به واکسیناسیون افکار معروف شده است و طی آن، جامعه مورد تهدید یا پیش‌بینی اینکه ذهنیت‌ها و افکار عمومی با شبهات و حملات روانی تبلیغاتی ویرانگری روبه‌رو خواهد شد، پیشاپیش خود با طراحی و ارائه شبهاتی هر چند سبک‌تر از حملات واقعی و ارائه آن به شهروندان، به آنها کمک می‌کند تا خودشان امکان پاسخگویی به ابهامات و شبهات را پیدا کنند و بدین ترتیب، با رویکردی درون‌زا، در برابر شبیخون روانی – تبلیغاتی مصونیت یابند. اقدام راهبردی دوم، کنترل روابط خارجی اصحاب رسانه و جداسازی عناصر مرتبطی است که در سلک رسانه‌ای نفوذ کرده و عملاً باعث سوء‌ظن به اغلب اصحاب رسانه می‌شوند. البته این امر، به معنای سرکوب هرگونه روحیه انتقادی و توصیه سانسور نیست، بلکه فراهم کردن امکان تفکیک بین منتقدین و توصه سانسور نیست، بلکه فراهم کردن امکان تفکیک بین منتقدین مستقل و منتقدینی است که عملاً در چارچوب راهبردهای براندازی نرم، به فعالیت رسانه‌ای اشتغال دارند.

در کنار دو محور فوق، باید محور سومی را نیز در نظر داشت. این مرحله مربوط به ارائه گزارشات امیدوارکننده از اقدامات و خدمات نظام سیاسی به مردم می‌شود؛ گرایش‌هایی که دارای پشتوانه علمی و نخبگی بوده و امکان نقد و بحث پیرامون آنان نیز فراهم باشد. کشورهای تهدیدکننده در مرحله اول جنگ نرم تلاش می‌نمایند به صور مختلف، امید مردم را نسبت به آینده، تیره و تار نموده و آنا را به این باور برسانند که تنها راه‌حل برطرف شدن مشکلات، تغییر نظام سیاسی می‌باشد. لذا در برابر امواج گسترده ناامیدکننده دشمن، تلاش برای نمایش پیشرفت‌های کشور می‌تواند به میزان زیادی، اثرات این اقدامات را خنثی سازد. به‌طور طبیعی، بهره‌گیری از قدرت هنر و هنرمندان در ارائه مطلوب فعالیت‌های رفاهی و خدماتی دولت، قدرت اثرگذاری این عامل را بیش از پیش خواهد نمود.

مرحله اساسی دوم را می‌توان مرحله عملیاتی مدیریت جنگ نرم یا همان مدیریت بحران در فضای جنگ نرم دانست. این مرحله از زمانی شروع می‌شود که شکاف‌ها و نارضایتی‌های حاصل از آنها، امکان تبدیل شدن به تجمعات و ناآرامی‌های اجتماعی را فراهم می‌کند. در این مرحله، کشور تهدیدکننده توانسته است با بهره‌گیری از بسترها و نقاط ضعف کشور تهدید شونده و با واسطة عاملی تهییج‌کننده، حرکت‌های خیابانی را شکل‌ داده و کشور تهدید شونده را در موضعی تدافعی قرار دهد. کشور تهدیدکننده تلاش خواهد کرد تا برخلاف مرحله اول، در حداقل زمان ممکن، به نتایج مورد نظر خود در این مرحله دست یابد. پس باید به‌گونه‌ای عمل نماید تا هر نوع دفاع و مقاومت از سوی کشور در معرض جنگ نرم سلب گردد و این چیزی نیست به غیر ای خیابانی کردن انبوه جمعیت برای مرعوب کردن نظام سیاسی و نیروهای مدافع آن. پس می‌توان تصور نمود وجود فشارهای مضاعف بر دوش نیروهای مدافع نظام تهدیدشونده از ویژگی‌های بارز ای مرحله می‌باشد.

در چنین شرایطی، طراحان جنگ نرم برای موفقیت خود نیازمند حضور گسترده مردم در صحنه اعتراضی بوده و این مسأله، به میزان بسیار زیادی به موفقیت‌های آنان در مرحله آشکار شدن تقابل خیابانی بستگی دارد. در نتیجه، هرگونه کسب امتیاز در این مرحله، به قدرت و سرعت بیشتر جنگ نرم در دستیابی به اهداف خود منجر خواهد شد. در نگاه اول، برای مقابله با این مرحله از جنگ نرم به نظر می‌رسد سیستم مدیریت بحران دو راه پیش روی خود دارد: اول، انجام اقداماتی که منجر به توجیه افکار عمومی و حتی معترضین می‌گردد و دوم، برخورد فیزیکی باا جمعیتی که بر خلاف قوانین، در معابر عمومی حضور یافته است. اما واقعیت صحنه جنگ نرم در مرحله خیابانی شدن گسترده جمعیتی، صحنه دیگری را فراروی مدیریت بحران قرار می‌دهد که در اصل، نوعی بازی باخت – باخت برای آن محسوب می‌گردد. بدان معنی که چون امکان و فرصت اقناع افکار عمومی تهیج شده، طی مراحل قبلی جنگ نرم وجود نداشته و یا در مقایسه زمان مورد نیاز برای این اقدام با سرعت پیشروی تهدید، زمان به نفع کشور تهیدکننده می‌باشد، در نتیجه، در این مرحله نظام سیاسی مجبور است یا به خواسته‌های آنان تن داده و یا آنکه در برابر خواسته‌های فراقانونی آنان مقاومت نموده و با برخورد فیزیکی، کنترل معابر عمومی شهر را در دست گیرد. هر دو این اقدامات به معنی موفقیت جنگ نرم محسوب می‌شود، مگر آنکه کشور تهدیدشونده، مقاصد تدافعی و برخوردی خود را به‌گونه‌ای دنبال نماید که ضمن خارج نمودن رقیب از صحنه، برچسب سرکوب‌گری را نیز دریافت نکند (البته شاید برخورد خشونت‌آمیز در برخی از کشورها همانند چین خاتمه‌دهنده اعتراضات باشد اما در کشورهایی که دارای جامعه‌ای باز می‌باشند، به‌طور قطع، این مدل پاسخگو نخواهد بود).

نتیجه اینکه در چنین شرایطی، مهم‌ترین مسأله مدیریتی نظام در معرض تهدید مقابله با اقدامات غیرقانونی معترضین به صورتی است که چهره سرکوب‌گر به خود نگیرد و این نیازمند اتخاذ تدابیر خاص و بهره‌گیری از منابع مختلف قدرت در زمان و مکان مناسب می‌باشد. در چنین صحنه‌ای، قدرت نرم نظام سیاسی تهدیدشونده باید همپای قدرت قهر در جهت توجیه افکار عمومی فعال گردد، نخبگان همراه با موضع‌گیری‌های شفاف و محکن نسبت به حمایت از نظام سیاسی اقدام نمایند، نیروهای قهر با دقت و صبوری، با حرکت‌های فیرقانونی برخورد نموده و هیچ‌گونه بهانه‌ای به دست معترضین بریا نشان دادن سرکوب‌گری حکومت داده نشود.

در این مرحله، برای موفقیت بیشتر در برابر هجمه جنگ نرم دو عامل تولیدکننده قدرت نرم بسیار تعیین‌کننده می‌باشد.این دو عامل عبارتند از نخبگان و توده‌های مردم حامی نظام سیاسی. در صورتی که این دو عامل بتوانند به صورت هماهنگ با یکدیگر عمل نمایند، می‌توانند شرایط تدافعی مرحله سوم جنگ نرم را به شرایط متعادل‌تر و حتی تهاجمی تغییر دهند. نخبگان می‌توانند:

 زمینه‌سازی‌های لازم را برای شفاف‌سازی و انتقال نقش‌های مردم در مواجه با جنگ نرم فراهم کرده و نقش رهبران فکری را ایفا نمایند.

با ورود مردم به صحنه، این حضور را به قدرت سیاسی ترجمه کرده و برای مقابله با جنگ نرم سودمند سازند.

 حضور اجتماعی در مقابله با جنگ نرم را تداوم بخشند و به دلیل آنکه نخبگان معمولا با سیاست و فعالیت سیاسی، حرفه‌ای‌تر برخورد می‌کنند و امور سیاسی نقش بیشتری در مجموعه زندگی آنها دارد، در مقایسه با توده‌های مردم که به صورت مقطعی مشارکت می‌نمایند، مشارکت پایدارتری را در صحنه ایفا کرده و پایگاه اجتماعی نظام سیاسی را تداوم می‌بخشند.

 از طرف دیگر حضور به موقع و قاطعانه مردم  طرفدار نظام سیاسی می‌تواند اثرات زیر را به همراه داشته باشد:

- افزایش روحیه نیروهای مدافع که زیر بیشترین فشارهای روحی روانی هستند؛

- حفظ مشروعیت نظام در برابر هجمه‌های سنگین جنگ نرم؛

- برطرف کردن ابهام نخبگان در تحلیل صحنه؛

- ایجاد یأس و ناامیدی باور موفقیت در رهبران و بدنه اجتماعی همراه آنان

- ویژگی‌های راهبردی مدیریت تهدید نرم

مدیریت پیشگیری و مقابله با تهدید نرم، همچون هر اقدام راهبردی دیگر، ابع چارچوب‌ها و اصولی است. در اینجا به برخی از آنها، به عنوان ویژگی راهبردی، به شرح ذیل اشاره می‌کنیم:

1- مدیریت هوشمند

نسبت بین تهدید نرم و مدیریت ضدتهدید، نسبتی نامتقارن است. به بیان دیگر، جنبش حامل تهدید نرم به دلیل آنکه صرفا در موضع نقد بوده و پاسخگوی هیچ بخشی از مشکلات جامعه و حکومت نیست، در موضعی تهاجمی قرار داشته و همواره پرسش‌گر است. اما مدیریت ضدتهدید هم‌چون پدر حانواده؛ هم باید به پرسش‌ها پاسخ دهد و هم مراقب مسئولیت‌های سیاسی و اجتماعی خود باشد. این وضعیت، در کشورهای چهان سومی انباشته از معضلات مختلف سیاسی اقتصادی و اجتماعی، صحنه پیچیده‌ای را پیش روی مدیریت ضدتهدید می‌گذارد و عملاً، رهبران آن را در موقعیت‌هایی پاردوکسیکال قرار می‌دهد که گاه دست زدن به یک اقدام یا عدم انجام آن، هر دو ممکن است به ضرر سیستم ضدبحران تمام شود. برای مثال، ممکن است وضعیت‌هایی پیش آید که دستگیری فردی سیاسی به منظور فرونشاندن ناآرامی‌ها، امری ضروری باشد. اما هم‌زمان، همین اقدام مشکلات دیگری را به بار آورد. وضعیت‌هایی را نیز می‌توان مثال آورد که انجام اقدامات برخوردآمیز ممکن است از سوی پیروان حرکت، حمل بر مظلومیت آن شود؛ این در حالی است که هم‌زمان، ممکن است نشان دادن مدارا نیز به عنوان ضعف حکومت تلقی گردد، بنابراین، در بسیاری از موقعیت‌ها، به‌کارگیری ترکیبی ظریف و هوشمندانه از اهرم‌های پیشروی مدیریت بحران، امری حیاتی در دستیابی به موفقیت است. پاسخ به پرسش‌هایی هم‌چون اینکه تا کجا باید مدارا کرد و از چه زمانی باید دست به برخورد زد (زمان‌بندی برخورد) و یا اینکه در صورت تصمیم به برخورد، چه پدیده‌هایی را باید مورد برخورد قرار داد یا اینکه با کدامین پدیده‌ها باید مدارا کرد، از جمله پرسش‌های اساسی در این حوزه محسوب می‌شود. در نتیجه، می‌توان بیان داشت که مدیریت تهدید نرم نیازمند بهره‌گیری از کلیه قدرت‌های موجود در اختیار می‌باشد که باید در زمان و مکان مناسب و با شدت لازم مورد استفاده قرار گیرند ما آن مدیریت هوشمند اطلاق می‌کنیم. تحقق این امر، مستلزم وجود مرجعی واحد برای ایجاد هماهنگی و درک صحیح شرایط در به‌کارگیری نوع قدرت است.

2- مدیریت جامعه محور

هم‌چنان‌که پیشر گفته شد، جنگ نرم، در واقع نبرد بر سر تسخیر اذهان به منظور حفظ یا تغییر نظم سیاسی جامعه است. این بدان معنی است که نه فقط تغییر حکومت مستلزم متقاعد کردن مردم به تغییر نظم و به صحنه کارزار کشاندن آنها است، بلکه حفظ نظم نیز مستلزم همین اقدام می‌باشد؛ یعنی در نبرد نهایی، حکومتی می‌تواند خود را در برابر آماج تهدید نرم حفظ کرده و این حفاظت را تداوم بخشد که ریشه در باورهای جامعه داشته و از نظر شهروندان و یا حداقل، از منظر بخش عمده‌ای از جامعه، مقبول به نظر برسد. بر این اساس، مقابله پایدار و نهایی با موج تهدید نرم مستلزم کسب حمایت مردمی و به رخ حریف کشاندن این حمایت است.

اگر حکومت موفق بشود در مقابل به خیابان کشاندن جمعیت توسط حرکت تهدید نرم، جمعیت حامی خود را نیز به خیابان بکشان و یا با اشکال دیگری، این حمایت را به نمایش درآورد، آنگاه تا حد زیادی، انگیزه ادامه حرکت را از تهدید نرم گرفته و حداقل برای مدتی، طراحان آن را از دست‌یابی به هدف ناامید می‌سازد. اما اگر چنین چیزی رخ ندهد، صحنه نهایی می‌تواند شکل رویارویی بین جنبش انقلابی مستظهر به حمایت اجتماعی از یک سو و هیئت حاکمه ضدانقلابی و بدون پشتوانه اجتماعی که فقط با تکیه بر سرنیزه‌ها حکومت می‌کند، به خود بگیرد. در این صورت، حتی اگر حکومت یاد شده در مدت کوتاه به پیروزی قاطعی برسد، به دلیل شکنندگی فوق‌العاده اقتدار کسب شده، باید همچنان منتظر فرارسیدن امواج بعدی تهدید نرم باشد. همراهی جمعیت با حکومت و نمایش قدرت آن در فرآیند شکل‌گیری جنبش ناشی از تهدید نرم، اثر دیگری نیز دارد و آن، جلوگیر از شکل‌گیری حداکثری بسیج اجتماعی یا به تعبیر دیگر، سونامی جمعیتی برای ایجاد شوک در سازمان‌های انتظامی و امنیتی مقابله‌کننده با این پدیده، می‌باشد.

3- مدیریت فرسایش

به نظر می‌رسد که مسأله زمان و مدیریت کردن آن، عرصه‌ای مهم در جنگ نرم برای هماوردی بین طرف بحران‌ساز و طرف ضدبحران باشد. طرف بحران‌ساز تلاش می‌کند تا با مدلی شبیه آنچه که در استراتژی شوک و بهت امریکایی‌ها در جنگ 2003 علیه عراق معروف شد، با بسیج حداکثری جمعیت و گردآوری آن در خیابان‌ها (به‌خصوص پس از بهره‌گیری از عامل کاتالیزور مانند تقلب در انتخابات) در کوتاه‌ترین زمان ممکن و بدین ترتیب، روبه‌رو ساختن دولت مستقر با انبوهی از جمعیت معترض آن هم به‌طور ناگهانی، دولتمردان را دچار غافل‌گیری و فلج فکری کند. به‌گونه‌ای که تصمیم‌گیری حساب شده از آنها سلب گردیده و تحت تأثیر شوک حاصل از مواجهه ناگهانی با توده‌های ناراضی، آماده اعطای امتیاز بشود. هم‌چنان‌که اشاره شد، چنین شرایطی بازی دو سر باخت را برای نظام سیاسی فراهم می‌نماید که چه برخورد و چه مذاکره و دادن امتیاز نوعی موفقیت برای طرف بحران‌ساز محسوب گردد.  عکس قاعده زمانی فوق، در مورد طرف ضدبحران صادق است، یعنی مدیریت تهدید نرم نیازمند آن است که با کسب حداکثر زمان، خود را از تنگنای فشار زمانی برهاند و بتواند با تأنی، به سبک و سنگین کردن راه‌کارهای مختلف پرداخته و با پرهیز از تصمیمات عجولانه، تصمیم بهینه را اتخاذ نماید. البته جنگ بر سر زمان، پیامد دیگری نیز برای تهدید نرم دارد و آن اینکه خریدن زمان و به تأخیر انداختن تعیین و تکلیف نهایی بحران توسط مدریت ضدتهدید؛ می‌تواند باعث ایجاد تردید و کاهش انگیزه پیروان جنبش گردیده و انرژی جنبش را به تحلیل برد. دلیل دیگر عجله طرف بحران‌ساز نیز همین است، چون زمان معمولاً علیه جنبش، مخصوصلً شکل گرفته در فضای هیجانی عمل می‌کند و هر چه بیشتر طول بکشد، کفه تعادل به نفع عقلانیت و به همین نسبت به نفع ضدبحران سنگین‌تر می‌شود، مگر آنکه بحران‌ساز بتواند با دست و پا کردن دست‌آویزی جدید و تأمین سوخت اضافه برای موتور جنبش، مانند برجا ماندن تلفات ناشی از درگیری‌ها، انرژی لازم را برای تداوم حرکت تأمین نماید.

4- معمولاً مهم‌ترین اتهام جنبش حامل تهدید نرم به مقامات حاک، قانون‌گریزی آنها و انجام اقدامات دلبخواهانه و مبتنی بر منافع شخصی است. خنثی کردن این اتهام در درجه ول، با تکیه بر قانون امکان‌پذیر است و ضرورت‌های مقطعی ناشی از بحران، نباید باعث پیدایش این وسوسه در ضدبحران شود که حتی برای دوره کوتاه، رعایت قوانین را به کناری نهاده و به راه‌کارهای میانبر غیرقانونی متوسل شود. البته اغلب کشورها با تدوین قوانین حاکم بر وضعیت‌های اضطراری و بحرانی، در عمل، امکان عدول موقت از برخی از مقررات زمان عادی را فراهم آورده‌اند. اما عمل به همین قوانین نیز، نوعی حرکت در چارچوب قانون بوده و این اصل راهبردی، منافعی بهره‌گیری از قوانین غیرعادی نیست.

به‌علاوه، حرکت در چارچوب قانون، نوعی ضدانگیزه برای ریزش پیروان جنبش تهدید نرم نیز محسوب می‌شود، زیرا این معنی را در ذهن آنها تداعی می‌کند که به همان میزان که انجام رفتارهای نامطلوب باعث تحمیل هزینه به ایشان می‌گردد، قطع این‌گونه رفتارها نیز قطعاً به پایان هزینه‌ها منجر می‌شود و بنابراین، انگیزه بازگشت به وضعیت عادی قبل از بحران در آنها تقویت می‌گردد. به این نکته، باید هم‌پوشانی‌های فزایندة بین حقوق بین‌الملل و قوانین داخلی را نیز اضافه کرد که در نتیجه آن، عدم توجه به قوانین بین‌المللی می‌تواند باعث ایجاد فرصت برای حریفان خارجی شده و آنها با بهره‌گیری از وضعیت پیش آمده، اعمال فشار بر حکومت و تقویت حمایت‌های خارجی از تهدید نرم را تقویت کنند.

نتیجه‌گیری

مقابله با جنگ نرم و مدیریت موفق در آن، بیش از هر چیز، مستلزم شناخت ویژگی‌های منحصر به فردی است که آن را به پارادایم امنیتی جدیدی تبدیل ساخته است. این ویژگی‌ها را می‌توان به صورت ذیل خلاصه کرد:

1-    1- جنگ نرم، جنگی جامعه‌محور است که مردم و گروه‌های اجتماعی، نقشی محوری در آن دارد. افکار عمومی صحنة اصلی مبارزه را تشکیل می‌دهد و بدیهی است که طرف دارای مهارت بیشتر در زمینة کار کردن با افکار، شانس بیشتری برای موفقیت دارد.

2- جنگ نرم، جنگی سیاسی است، یعنی اکثر قواعد بازی‌های سیاسی و مهارت‌هایی هم‌چون سازماندهی سیاسی گروه‌های اجتماعی، در آن کاربرد دارند.

3- جنگ نرم، جنگی امنیتی است و پنهان‌کاری، به ویژه در مراحل آماده‌سازی و طارحی و همچنین در رابطة بین عناصر داخلی و حامیان خارجی، نقشی کلیدی ایفا می‌کند.

4-نکات فوق بدان معناست که جنگ نرم بسیار پیچیده و چندبُعدی است و مدیریت کردن موفق تهدیدات حاصل از آن، نیازمند به‌کارگیری هماهنگ مجموعه‌ای از مهارت‌ها و قابلیت‌های کشورداری است.

5- و سرانجام اینکه جنگ نرم در بخش اعظم مراحل تکاملی خود، جنگی خاموش است که هم‌چون کودتا، مرحلة آماده‌سازی آن با حداکثر پنهان‌کاری و عادی‌سازی، در قالب فعالیت‌های معمول اجتماعی انجام می‌شود. قربانی ممکن است زمانی متوجه ابعاد واقعی تهدید شود که عملاً غافل‌گیر شده و فرصت و قدرت لازم برای واکنش مؤثر را از دست داده باشد. بنابرای، بخش مهمی از کار آماده‌سازی برای مقابله با جنگ نرم را آمادگی فکری و پارادایمی تشکیل می‌دهد.

جنگ نرم: از تهدید تا پاسخ
دکتر حسین حسینی

منابع

- ملکوتیان، مصطفی، آیا انقلاب‌های رتگین واقعی هستند؟، کیهان، 23 خرداد 1389.

- Helvey][poi,Robert.on Strategic Non-violent Conflict:Thinking abaut the Fumdamentls,Boston: The Albert Einstein Institution, 2004.
- Martin, Brian. Scial Defence, Social change. London: freedom Press, 1993.
- Sharp, Gene. From Dictatorship the Democracy: a Conceptual Framework for Liberation, Boston: The Albert Einstein Institution, 1993.



        1+


دیپلماسی عمومی و جنگ نرم
Public Diplomacy and Soft War

Pishgam


Last Posts


Blog Stats

  • Total Visits :
  • Visits today :
  • Visits yesterday :
  • Visits this month :
  • Visits month ago :
  • Total Authors :
  • Total Posts :
  • Last visit :
  • Last Updated :
  • Today's Date :

PDSW - Logo




 Copyright © 2010 - 2013 PDSW News Service. IR. All Rights Reserved.
 Resources (Content :) borhan.ir , irdiplomacy.ir , jangnarm.com
 Available for all browsers.
Search Engine Submission - AddMe Meta Tags Generator - AddMe Powerful Search Engine Submission Tips تبادل لینک - تبادل لینک