بررسی ابعاد رهیافت مقاومت در نظام بین‌الملل؛

«نظریه‌ای فراگیر در نظام جهانی»

توزیع نامتوازن قدرت در نظام جهانیِ پس از جنگ سرد و رویکرد نواستعماری قدرت های مسلط به خصوص ایالات متحده، منجر به شکل گیری نظامی جدید، مبتنی بر دوقطبی نظام سلطه ‌ـ ‌جبهه‌ی مقاومت شده که موجبات شکل گیری نظریات مختلف در این حوزه شده است.

اگرچه مبانی سیاست خارجی ایران بر اساس رهیافت مقاومت شکل گرفته است، اما چنین رویکردی در سال‌های بعد از جنگ سرد به عنوان تنها نگرش انتقادی در برابر سیاست جهانی محسوب نمی‌شود. در شرایط موجود، طیف گسترده‌ای از رهیافت‌های سیاست بین‌الملل معطوف به ارزیابی انتقادی فرآیندهای جاری در روابط کشورهای پیرامون با بازیگران اصلی در نظام جهانی است. اگر خواسته باشیم، رهیافت مقاومت را در نظریات روابط بین‌الملل تبیین نماییم، در آن شرایط می‌توان طیف متنوعی از نظریه‌پردازانی را مورد ملاحظه قرار دهیم که هر یک از آنان تلاش دارند تا اندیشه‌های خود را بر اساس انتقاد از یک‌جانبه¬گرایی و هژمونیک‌گرایی ایالات متحده در اقتصاد و سیاست جهانی تبیین نمایند.

چنین نظریه‌‌‌‌پردازانی طیف گسترده‌‌‌‌ای از رهیافت‌‌‌‌های مقاومت در سیاست بین‌الملل را در انتقاد از الگوهای رفتاری آمریکا در محیط‌‌‌‌های منطقه‌‌‌‌ای و موضوعات جهانی ارائه می‌‌‌‌دهند. سیاست بین‌الملل عموماً در شرایط توازن و تعادل شکل نمی‌‌‌‌گیرد؛ به همان گونه‌‌‌‌ای که ساختار بخشی از واقعیت نظام بین‌الملل محسوب می‌‌‌‌شود، کنش کشورها در سیاست بین‌الملل نیز ماهیت لایه‌‌‌‌بندی‌شده و غیرمتوازن دارد. هر گونه شکل‌بندی ساختاری در نظام بین‌الملل دارای ویژگی‌‌‌‌های کارکردی خاص خود است. اگر ساختار چگونگی توزیع قدرت در سیاست بین‌الملل را منعکس می‌‌‌‌سازد، طبیعی است که بازیگران قدرتمند از ابزارهای متنوع‌تری برای اعمال قدرت در راستای تحقق اهداف راهبردی خود برخوردارند.

در بین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل، افرادی همانند رابرت اکسلرد، آلکساندر جورج و همچنین پل ویلیامز موضوع دیپلماسی اجبار در سیاست بین‌الملل را به مفهوم گزینه‌ی جانشین اقدامات نظامی می‌‌‌‌دانند. اکسلرد بر این اعتقاد است که اگر در فرآیند سیاست بین‌الملل کشورها حاضر به پذیرش دیپلماسی اجبار یا متقاعدسازی از طریق ابزارهای اجبارآمیز نگردند؛ در آن شرایط، زمینه برای شکل‌گیری جنگ به وجود می-آید. به این ترتیب، دیپلماسی اجبار به منزله‌ی بهره‌‌‌‌گیری از ابزارهای دیپلماتیک و صلح‌جویانه برای تحقق اهداف راهبردی است. اهدافی که اگر مورد توجه بازیگر هدف قرار نگیرد، کشورهایی که از قدرت ساختاری در سیاست بین‌الملل برخوردارند، به اقدامات مسلحانه مبادرت می‌‌‌‌نمایند.

تحریم‌‌‌‌های اقتصادی اعمال‌شده در برخورد با ایران را می‌‌‌‌توان نماد دیگری از محدودیت‌‌‌‌های راهبردی علیه جمهوری اسلامی ایران دانست. فرآیندی که انعکاس سیاست قدرت و الگوی کنش ساختاری قدرت‌‌‌‌های بزرگ در برخورد با محیط پیرامونی تلقی می‌‌‌‌گردد؛ از نظر کشورهای انقلابی، همانند ایران، ماهیت ماجراجویانه دارد و بخشی از سلطه‌ی نظام جهانی محسوب می‌‌‌‌شود. چنین رویکردی را باید به عنوان زیربنای رهیافت مقاومت در برابر نظام فرادستی در سیاست جهانی دانست.

در این مقاله تلاش می‌‌‌‌شود تا ویژگی‌‌‌‌های مقاومت در سیاست جهانی مورد ارزیابی قرار گیرد. فرضیه‌ی اصلی مقاله تأکید بر این موضوع دارد که فرآیندهای معطوف به هژمونیک‌گرایی در سیاست خارجی و راهبرد امنیتی آمریکا زمینه‌‌‌‌های لازم برای ارائه‌ی رهیافت مقاومت را به وجود آورده است. برای تبیین این موضوع، علاوه بر ارائه‌ی نظریه‌ی دوجهانی از سوی ایران (که مبتنی بر یونیزه‌سازی فرآیندهای سیاست بین‌الملل در قالب «نظام سلطه‌ـ‌جبهه‌ی مقاومت» است)، تلاش می‌‌‌‌شود تا رهیافت‌‌‌‌های دیگری (که متعلق به نظریات انتقادی نسبت به سیاست بین‌الملل است) نیز تبیین گردد.

1. ساختار درونی نظام سلطه

معضلات امنیتی آمریکا در قرن 21 مشکلات آشفته و متنوع ناشی از جرم و جنایات در شهرهای بزرگ می-شود که سال‌ها با آن مواجه بوده‌‌‌‌اند، وضعیتی که در آن خشونت گروه‌‌‌‌های تبهکار شایع و در عین حال عادی است؛ اما آنچه خطر ذاتی این شرایط را دوچندان می‌‌‌‌کند این است که تکنولوژی خشونت‌‌‌‌های ویرانگر، ناگهان، از کنترل خارج شود و سپس به سرعت گسترش پیدا کند. به علاوه، از آنجا که منبع تهدید نه به آسانی قابل تعریف است و نه روشن و آشکار، توانایی آمریکا برای پاسخ به چنین اقداماتی می‌‌‌‌تواند دچار اختلال شود. تهدیدهای بعدی برای صلح ‌ـ‌یعنی جنگ‌‌‌‌های بزرگ منطقه‌‌‌‌ای، جنگ‌‌‌‌های تفرقه‌افکنی قومی و انقلاب از پایین‌ـ‌ تهدیدی غیرمستقیم برای ایالات متحده محسوب می‌‌‌‌شوند.

1.1. رهیافت اقتصاد جهانی جنگ: مداخله‌‌‌‌گرایی و درگیرسازی (رویکرد مری کالدور)

رهیافت اقتصاد جهانی جنگ به این موضوع توجه دارد که نظامی‌‌‌‌گری آمریکا یکی از اصلی‌‌‌‌ترین عوامل بحران‌های اجتماعی، امنیتی و ساختاری محسوب می‌‌‌‌شود. اقتصاد جهانی جنگ نه تنها مخاطراتی را برای ایالات متحده ایجاد می‌‌‌‌کند، بلکه کشورهای در حال توسعه را با محدودیت‌‌‌‌های ساختاری روبه‌رو می‌‌‌‌سازد. در این ارتباط، نظریه‌پردازانی همانند «مری کالدور» رویکرد «توسعه و مقاومت» را ارائه می‌‌‌‌دهند. نام‌برده زیرساخت اصلی اندیشه‌ی خود را بر اساس فرآیندی ارزیابی می‌‌‌‌کند که توسعه در جهان سوم زمینه‌‌‌‌های محوری برای شکل‌گیری جلوه‌‌‌‌های مختلفی از مقاومت را اجتناب‌ناپذیر ‌‌‌‌ساخته است. از سوی دیگر، کالدور تلاش دارد تا موضوع مربوط به مقاومت ناشی از توسعه و نوسازی را به عنوان واکنشی در برابر «اقتصاد جهانی جنگ» تبیین نماید.

احتمالاً ایالات متحده اهرم‌‌‌‌های سیاسی و حتی نظامی خود را به کار خواهد برد تا جلوی چنین جنگ‌‌‌‌هایی را بگیرد یا دست‌کم آن‌ها را مهار کند. موفقیت آمریکا در این زمینه تا حدود زیادی به این امر بستگی دارد که دیپلماسی بازدارندگی آمریکا چقدر فعال و تهدیدات آمریکا برای مداخله در خشونت‌‌‌‌های منطقه‌‌‌‌ای و پایان دادن به آن چقدر جدی و متقاعدکننده باشد. ضرورت ایفای این نقش ایجاب می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که ایالات متحده نیروهای نظامی خود را فعال نگه دارد، نیروهایی که قادرند زیر چتر استراتژیک ایالات متحده سریع و قاطعانه در جنگ‌های محلی مداخله کنند، فارغ از آنکه این جنگ‌ها چقدر از خاک ایالات متحده دور باشد.

کلمات «سریع» و «قاطعانه» کلماتی کلیدی‌‌‌‌اند. توانایی آمریکا برای مداخله‌ی سریع و قاطعانه نقش مهمی در امنیت ایالات متحده دارد، حتی مهم‌تر از توانایی این کشور در درگیر شدن هم‌زمان در دو جنگ محلی (طولانی یا کوتاه‌مدت)، چیزی که برخی برنامه‌‌‌‌ریزان نظامی آمریکا در عالم نظر بر آن اصرار می‌‌‌‌ورزند. اینکه آمریکا بتواند به سرعت در جنگی محلی پیروز شود، عامل بازدارنده‌ی مؤثرتری در مقابل وقوع جنگ محلی دیگر است، تا اینکه آمریکا هزینه‌‌‌‌های سنگینی متحمل شود و نیروهای نظامی خود را در سطحی نگه دارد که بتوانند در دو جنگ محلی هم‌زمان مداخله کنند.

بر اساس رویکرد ارائه‌شده در حوزه‌ی سیاست خارجی ایران، می‌‌توان نشانه‌‌هایی از مقاومت در برابر هژمونیک‌گرایی ایالات متحده را مورد ملاحظه قرار داد. به موازات چنین فرآیندی، زمینه برای افول تدریجی اقتصاد، سیاست و جایگاه بین‌المللی آمریکا مشاهده می‌‌شود. «فرید زکریا» تغییرات موجود را به عنوان سومین دوره‌ی جابه‌جایی بزرگ قدرت در عصر مدرن می‌‌داند. نام‌برده اعتقاد دارد که می‌‌توان چنین دگرگونی‌‌هایی را «خیزش دیگران» نامید.

2.1. رهیافت افول ساختاری آمریکا در سیاست بین‌الملل (رویکرد چارلز کوپچان)

چارلز کوپچان در زمره‌ی تحلیل‌گران انتقادی آمریکا محسوب می‌‌‌‌شود. نام‌برده در دهه‌ی 1980 به عنوان دیپلمات وزارت امور خارجه‌ی آمریکا ایفای نقش نمود. بعد از آن، وارد فضای مطالعاتی و راهبردی گردید. کوپچان بر این اعتقاد است که کاربرد الگوی تهاجمی منجر به افول تدریجی آمریکا در سیاست بین‌الملل گردیده است. نام‌برده در مطالعات خود به این جمع‌بندی رسید که «یکی از به رغم فرصت‌‌‌‌هایی که اقتدار آمریکا و همین طور پایان جنگ سرد برای این کشور مهیا ساخته، ایالات متحده به هدر دادن فرصت‌ها مشغول است. آمریکا در شکل‌دهی حوادث آینده قابلیت‌‌‌‌های بی‌‌‌‌نظیری دارد، اما هیچ نوع استراتژی کارآمد و یا طرحی که سکان هدایت کشتی این کشور را به دست گیرد در چنته ندارد. ایالات متحده به جای تصریح پنداره‌‌‌‌ای جدید در خصوص نظم جهانی و همکاری ساعی‌منشانه با متحدان برای محقق ساختن این پندار، در باتلاق سردرگمی خویش دست‌وپا می‌‌‌‌زند. رفتار تناقض‌آمیز و نامنسجم آمریکا حکایت از این موضوع دارد که ایالات متحده ابرقدرتی است سرگردان.»

ناکامی آمریکا در دفع اقداماتی همانند 11 سپتامبر از دیگر علایم کج‌‌‌‌روی‌‌‌‌های استراتژیک آمریکا به شمار می‌آمد. نه کلینتون و نه دستگاه اجرایی بوش هیچ‌یک به هشدارهای مکرر و اینکه کشور باید برای مقابله با تهدیدهای «نامتقارن» چاره‌‌‌‌ای بیندیشد، گوش فرا ندادند. همان گونه که کمیسیون هارت رودمن طی گزارشی در سال 1999 هشدار داد: «آمریکا در قبال حملات تجاوزکارانه به سرزمین آبا و اجدادی‌‌‌‌مان روزبه‌روز آسیب‌پذیرتر خواهد شد و دیگر سردمداری نظامی تکاپوی حمایت ما را نخواهد کرد.» گزارش مذکور، در ادامه، پیش‌بینی کرد که آمریکا در خلال اوایل قرن 21 «روی خاک خود، با کشته‌‌‌‌های احتمالاً فراوان، جان خواهد سپرد.» سرکردگان آمریکایی، به رغم هشدارهای مشابه از جانب دیگر گروه‌ها، کوچک-ترین اقدامی برای رفع ناهماهنگی موجود میان دستگاه‌‌‌‌های ذی‌ربطی که تأمین‌کننده‌ی امنیت داخل بودند، به عمل نیاورد و ایالات متحده در انتخاب مسیر صحیح برای براندازی شبکه‌‌‌‌های فعال در خارج از کشور ناکام ماند. آنچه از آشفتگی و ناهماهنگی موجود در خط‌مشی ایالات متحده به مراتب نگران‌کننده‌‌‌‌تر است، حقیقتی است که کمتر بدان التفات می‌‌‌‌شود. ابتکار عمل و قوه‌ی خلاقیت سال‌‌‌‌های 1815، 1919 و 1945 به کلی از وجود واشنگتن رخت بربسته است. آمریکا در طول دهه‌ی 1990 تنها در جای خود در جا زد.

2. رهیافت مقاومت در سیاست خارجی ایران

رهیافت مقاومت در سیاست خارجی ایران بر اساس تحلیل فرآیندهای تاریخی سیاست بین‌الملل شکل گرفته است. بر اساس چنین نگرشی، ظرف 500سال گذشته شاهد سه جابه‌جایی ساختاری در قدرت بوده‌‌‌‌ایم. در این فرآیند، تغییرات اساسی در توزیع قدرت، حیات بین‌المللی، سیاست، اقتصاد و فرهنگ شکل گرفته است. در هر دوران، برخی از بازیگران از جایگاه محوری برخوردار گردیده و موقعیت خود را به گونه‌‌‌‌ای تدریجی از دست داده است. فراگردی که در قرن پانزدهم آغاز شد و در اواخر قرن 18 شتابی خارق‌العاده یافت، مدرنیته را به گونه‌‌‌‌ای که می‌‌‌‌شناسیم، شکل داد. این فرآیند، موجب تسلط سیاسی ملل غربی و تداوم آن شده است.

دومین جابه‌جایی، که در سال‌‌‌‌های پایانی قرن 18 رخ داد، ظهور ایالات متحده‌ی آمریکا بود. آمریکا، بلافاصله بعد از صنعتی شدن، به قدرتمندترین کشور بعد از امپراتوری روم و احتمالاً قدرتمندتر از مجموع کشورهای دیگر مبدل شد. آمریکا در بیشترین سال‌‌‌‌های قرن گذشته بر اقتصاد، سیاست، علوم و فرهنگ جهانی مسلط بوده و طی 20 سال گذشته، این سلطه‌ی بی‌‌‌‌مناقشه و در تاریخ مدرن بی‌‌‌‌سابقه بوده است. بر اساس رویکرد ارائه‌شده در حوزه‌ی سیاست خارجی ایران، می‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌هایی از مقاومت در برابر هژمونیک‌گرایی ایالات متحده را مورد ملاحظه قرار داد. به موازات چنین فرآیندی، زمینه برای افول تدریجی اقتصاد، سیاست و جایگاه بین‌المللی آمریکا مشاهده می‌‌‌‌شود. «فرید زکریا» تغییرات موجود را به عنوان سومین دوره‌ی جابه‌جایی بزرگ قدرت در عصر مدرن می‌‌‌‌داند. نام‌برده اعتقاد دارد که می‌‌‌‌توان چنین دگرگونی‌‌‌‌هایی را «خیزش دیگران» نامید.

یکی از وجوه این دوران نوین انتقال قدرت از دولت‌ها به بازیگران دیگر است. «دیگران» در حال خیزش، بسیاری از بازیگران غیردولتی را در بر می‌‌‌‌گیرند. گروه‌‌‌‌های هویتی در مناطق پیرامونی از جمله آسیای جنوب غربی، شرق مدیترانه و شمال آفریقا توانمند شده‌‌‌‌اند. به موازات چنین فرآیندی، سلسله‌مراتب قدرت، مرکزمداری و نظارت ضعیف شده است. اموری که پیش از این به دست دولت‌ها اداره می‌‌‌‌شد، اکنون بین نهادهای بین‌المللی چون سازمان تجارت جهانی و اتحادیه‌ی اروپایی تقسیم شده است. گروه‌‌‌‌های غیردولتی، همه‌روزه، در هر زمینه و در هر کشوری می‌‌‌‌توانند بر الگوهای رفتار و کنش قدرت‌‌‌‌های بزرگ تأثیرگذار باشند. نشانه‌‌‌‌های مقاومت را می‌‌‌‌توان در ظهور گروه‌‌‌‌های گریز از مرکز در مناطق هویتی نیز مشاهده کرد.

1.2. دلایل مقاومت در جهت‌‌‌‌گیری سیاست خارجی ایران

مقاومت در سیاست خارجی ایران واکنشی به الگوی تهاجمی آمریکا در نظام جهانی محسوب می‌‌‌‌شود. در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، می‌‌‌‌توان محدودیت‌‌‌‌های فراگیری را علیه جمهوری اسلامی ایران مشاهده نمود. این محدودیت‌ها منجر به افزایش اراده‌ی معطوف به مقاومت در سیاست خارجی ایران گردیده است. در حالی که ایالات متحده تلاش می‌‌‌‌کند، تا از طریق تهدید، ابزار نظامی یا مهندسی امنیتی، محدودیت‌های فراگیرتری را علیه کشورهای انقلابی ایجاد نماید. به همین دلیل است که سیاست تهدید و دیپلماسی اجبار بخشی از رویکرد امنیتی آمریکا در برخورد با جبهه‌ی مقاومت محسوب می‌‌‌‌شود.

تبیین و به‌کارگیری نظریه‌ی دیپلماسی اجبار در سیاست خارجی آمریکا و در برخورد با کشورهای ایران، عراق و لیبی از این جهت اهمیت دارد که 3 کشور یادشده در دوران‌‌‌‌های مختلف تاریخی هدف دیپلماسی اجبارآمیز ایالات متحده قرار گرفته‌‌‌‌اند. دیپلماسی اجبارآمیز آمریکا علیه سه کشور یادشده با تحریم‌‌‌‌های اقتصادی گسترده همراه گردید. ابزارهای نظامی و امنیتی به عنوان چاشنی تحریم‌‌‌‌های اقتصادی مورد استفاده قرار گرفت. دیپلماسی اجبارآمیز آمریکا در برخورد با عراق به نتیجه‌ی مثبت نرسید. جنگ علیه صدام حسین را می‌‌‌‌توان نتیجه‌ی شکست دیپلماسی اجبارآمیز دانست.

بر اساس رویکرد رابرت اکسلرد، اگر دیپلماسی اجبارآمیز به نتیجه‌ی مؤثری برای قدرت‌‌‌‌های بزرگ منجر نشود، در آن شرایط امکان کاربرد گزینه‌‌‌‌های نظامی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. جنگ آمریکا علیه صدام حسین در مارس 2003 را می‌‌‌‌توان انعکاس این رویکرد دانست. دیپلماسی اجبار در برخورد با لیبی، در سال 2003، به نتیجه‌ی مؤثر در سیاست خارجی آمریکا رسید. تحولات سال 1990 نشان داد که حتی موفقیت مرحله‌‌‌‌ای دیپلماسی اجبار در سیاست خارجی آمریکا مانع از کاربرد ابزارهای نظامی در آینده نخواهد بود. علت آن را می‌‌‌‌توان در ماهیت دیپلماسی اجبارآمیز دانست.

واقعیت آن است که روندهای اعمال فشار قدرت‌‌‌‌های بزرگ در دیپلماسی اجبارآمیز پایانی ندارد. سرنوشت قذافی در سال 2012 نشان داد که دیپلماسی اجبار صرفاً به گونه مرحله‌‌‌‌ای می‌‌‌‌تواند جایگزینی برای جنگ محسوب شود. تجربه نشان داده است که موفقیت مرحله‌‌‌‌ای دیپلماسی اجبار، برای بازیگران فرادست در سیاست بین‌الملل، مقدمه‌‌‌‌ای برای تصاعد انتظارات قدرت‌‌‌‌های بزرگ به شمار می‌‌‌‌آید. در چنین شرایطی، جنگ علیه بازیگران هدف از یک مرحله به مرحله‌ی بعدی منتقل می‌‌‌‌گردد.

شاید بتوان «نظریه‌ی الحاق» (Bandwagoning) استفان والت را واقعیتی دانست که نشان می‌‌‌‌دهد اگر کشوری دیپلماسی اجبار را مورد پذیرش قرار دهد، سایر بازیگران سیاست بین‌الملل چنین اقدامی را به عنوان ضعف و عقب‌نشینی تلقی می‌‌‌‌کنند. کشوری که در سیاست بین‌الملل در وضعیت ضعف قرار گیرد، طبیعی است که ضرورت‌‌‌‌های دیپلماسی اجبار موجودیت وی را نادیده خواهد گرفت. شاید حق با رئالیست‌ها باشد که قدرت را محور اصلی بقا در سیاست بین‌الملل می‌‌‌‌دانند؛ قدرتی که ماهیت پویا، منعطف و معتبر دارد.

2.2. نقش گروه‌‌‌‌های اسلامی و هویتی در مقاومت بین‌المللی

مقاومت اسلامی، که روزانه در صدر عناوین خبری قرار دارد، معضلی بزرگ و پایاست. بسیاری از مفسران محافظه‌‌‌‌کار نیز درباره‌ی اسلامی شدن قریب‌الوقوع اروپا (آنان برای ایجاد نگرانی بیشتر از اورابیا نام می‌‌‌‌برند) مطالب فراوانی نوشته‌‌‌‌اند؛ در حالی که از سوی آژانس‌‌‌‌های اطلاعاتی آمریکا حاکی از این است که مسلمانان در حال حاضر تنها در حدود 3 درصد جمعیت اروپا را تشکیل می‌‌‌‌دهند. این تعداد تا سال 2025 به 5 تا 8 درصد افزایش خواهد یافت. جمعیت بیشتر کشورهای در حال توسعه در بسیاری نقاط از نظر سیاسی برانگیخته و ناآرام است. این جمعیت به شدت و در حدی بی‌‌‌‌سابقه از بی‌‌‌‌عدالتی اجتماعی آگاه است... و این آگاهی جامعه‌‌‌‌ای، با درک و احساس تحرک سیاسی یا مذهبی، می‌‌‌‌تواند جلابخش و جهت‌دهنده‌ی آن باشد. این انرژی‌ها، فراسوی مرزهای حاکمیتی، چالشی برای دولت‌ها و همچنین سلسله‌مراتب موجود جهانی است که آمریکا هنوز در رأس آن قرار دارد.

گروه‌‌‌‌های انقلابی و شبه‌نظامیان گوناگون در لابه‌لای شکاف‌ها و رخنه‌‌‌‌های نظام بین‌المللی میدانی برای عملیات خود یافته‌‌‌‌اند. قدرت از دولت ‌ـ‌ملت‌ها به جهات مختلف، بالا، پایین و حواشی‌ـ‌ پراکنده شده است. در چنین فضایی، از تأثیر عملکرد سنتی قدرت ملی، چه به لحاظ اقتصادی و چه نظامی، کاسته شده است. یکی از اعضای عالی‌رتبه‌ی دولت اسرائیل تنها چند روز بعد از جنگ با حزب الله در ماه ژوئیه‌ی 2006 گفت: «من واقعاً نگران امنیت فیزیکی کشورم هستم. موشک‌‌‌‌های حزب الله فراتر از حد انتظار به درون اسرائیل رسیده بود و ارتش اسرائیل نتوانسته بود پاسخ اطمینان‌‌‌‌بخشی به آن بدهد!» فرید زکریا از او درباره‌ی اقتصاد و تحولات اقتصادی اسرائیل در دوران مقاومت حزب الله و حماس سؤال می‌‌‌‌کند و او پاسخ می‌دهد: «این موضوع همه‌ی ما را متحیر ساخته است. وضع بازار سهام در آخرین روز جنگ بهتر از روز اول بود! در مورد شکل نیز وضع همین گونه بود. ممکن بود دولت ترسیده باشد، اما در بازار ترسی وجود نداشت.»

2.3. نقش بازیگران بین‌المللی در رهیافت مقاومت اقتصادی

اگرچه چین در حوزه‌ی تجارت و سرمایه‌گذاری از سیاستی کاملاً باز پیروی کرده است؛ اما این کشور به دلایل بسیار الگوی ژاپن یا کره‌ی جنوبی را، که مبتنی بر راهبرد صادرات‌محور با نتیجه‌ی انسداد بازار داخلی جامعه بود، در پیش نگرفته است. چین به جای آن درهای خود را به روی جهان باز کرد (این کار را به این دلیل انجام داد که گزینه‌ی دیگری در برابر خود نمی‌‌‌‌دید و پس‌اندازهای ژاپن یا کره‌ی جنوبی را نداشت). در حال حاضر، نسبت تجارت به تولید ناخالص داخلی در چین 70 درصد است که این کشور را در ردیف یکی از بازترین اقتصادهای جهان قرار داده است.

چین همچنین بزرگ‌ترین ذخایر پولی جهان را دارد. ذخایر ارزی آن یک‌و‌نیم تریلیون دلار 50 درصد بیش از ژاپن است که در رده‌ی بعد از آن قرار دارد و سه برابر ذخایر کل اتحادیه‌ی اروپایی است. نگه‌داری چنین ذخیره‌ی هنگفتی، صرف نظر از عاقلانه بودن یا نبودن آن، یقیناً نشانی از انعطاف‌‌‌‌ناپذیری خیره‌کننده‌ی چین در هر شوک یا بحرانی را دارد. ترکیبی این‌چنین از عوامل مختلف، چین را بی‌‌‌‌همتا ساخته است. این کشور به عنوان بزرگ‌ترین کشور جهان و دارای شتابان‌‌‌‌ترین رشد بین اقتصادهای بزرگ است. بزرگ‌ترین تولیدکننده و دومین مصرف‌کننده‌ی بزرگ است، بالاترین میزان پس‌انداز را دارد و (تقریباً به یقین) از حیث هزینه‌‌‌‌های نظامی دومین کشور بزرگ محسوب می‌‌‌‌شود.

3. رهیافت مقاومت در نظریات روابط بین‌الملل

مقاومت نه تنها به عنوان الگوی کنش سیاست خارجی کشورهایی همانند ایران محسوب می‌‌‌‌شود، بلکه باید چنین فرآیندی را به عنوان بخشی از فضای نظریه‌پردازی در نظام جهانی دانست. به این ترتیب، نظریه‌پردازان مختلفی تلاش دارند تا از طریق نقد الگوهای سیاست خارجی آمریکا، زمینه‌‌‌‌های لازم برای تغییر در سازوکارهای سیاست جهانی را به وجود آورند. رهیافت‌‌‌‌ مقاومت در طیف گسترده‌‌‌‌ای از نظریات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و راهبردی مورد ملاحظه قرار می‌‌‌‌گیرد. هر یک از نظریه‌پردازان تلاش دارند تا مقاومت را به عنوان بخشی از ضرورت سیاست امنیتی بازیگران مختلف در برابر آمریکا و نظام سرمایه‌داری تبیین نمایند. نظریات ارائه‌شده در قالب رهیافت مقاومت را می‌‌‌‌توان به شرح ذیل مورد توجه قرار داد:

1.3. نظریه‌ی مقاومت ساختاری یوهان گالتونگ

گالتونگ نظریه‌ی مقاومت ساختاری خود را برای تبیین نابرابری‌‌‌‌های موجود در داخل و در میان کشورهای مختلف ارائه داده است. نام‌برده بر این اعتقاد است که عامل اصلی رویکرد هژمونی آمریکا در سیاست جهان را باید در نقش سرمایه‌‌‌‌داری در اقتصاد جهانی دانست. به این ترتیب، نیروهای مختلف سیاسی و اقتصادی در محیط پیرامون تلاش دارند تا در برابر نابرابری ساختاری‌شده در اقتصاد جهانی مقاومت نمایند. گالتونگ بر این اعتقاد است که تضادهای مرکز و پیرامون در اقتصاد و سیاست جهانی به این دلیل تأثیر چندانی در فرآیندهای بین‌المللی بجا نگذاشته است که می‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌هایی از «آگاهی کاذب» را در روابط و سیاست بین‌الملل ملاحظه نمود.

گالتونگ بر این اعتقاد است که امپریالیزم فرهنگی نقش مؤثری در سازمان‌دهی آگاهی کاذب ایفا می‌‌‌‌نماید. نظام سرمایه‌‌‌‌داری آگاهی کاذب را از طریق آموزش، یادگیری و جامعه‌پذیری شکل داده است. هدف اصلی نظریه مقاومت ساختاری آن است که زمینه‌‌‌‌های لازم برای خودآگاهی انقلابی ایجاد شود. خودآگاهی انقلابی از طریق کنترل رهیافت‌‌‌‌های معطوف به فرادستی در اندیشه و سیاست جهانی منعکس می‌‌‌‌شود. به این ترتیب، مقاومت می‌‌‌‌بایست در حوزه‌‌‌‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی، ارتباطی و فرهنگی انجام پذیرد. هر یک از 5 حوزه‌ی یادشده را می‌‌‌‌توان بخشی از ابزارهای فرادستی نظام جهانی در سیاست بین‌الملل دانست.

2.3. نظریه‌ی مقاومت ساختاری در نظام جهانی (امانوئل والرشتاین)

امانوئل والرشتاین نظریه‌ی مقاومت را در تبیین سیکل‌‌‌‌های قدرت در اقتصاد و سیاست جهانی ارائه می‌‌‌‌دهد. والرشتاین بر این اعتقاد است که کشورهای نیمه‌پیرامون اگر نتوانند نقش اقتصادی مؤثری را در نظام جهانی ایفا نمایند، در آن شرایط تبدیل به مرکز مقاومت در محیط منطقه‌‌‌‌ای و بین‌المللی می‌‌‌‌گردند. در این ارتباط، سازوکارهای مقاومت در برابر محدودیت‌‌‌‌های اقتصاد و سیاست جهانی از طریق انباشت‌‌‌‌های حاصل‌شده در مناطق نیمه‌پیرامونی انجام می‌‌‌‌گیرد. کشورهای نیمه‌پیرامونی از آمادگی لازم برای گذار به سوی واحدهای مرکز برخوردارند. در چنین فرآیندی، نظام جهانی در برابر آنان مقاومت می‌‌‌‌کند.

مقابله با نظام جهانی در شرایطی انجام می‌‌‌‌گیرد که بازیگران بتوانند از ابزارهای ایدئولوژیک، اقتصادی و نظامی بهره گیرند و از این طریق، مشروعیت نظام جهانی را در شرایط چالش قرار دهد. علت اصلی مقاومت بازیگران نیمه‌پیرامونی در نظام جهانی را باید تداوم و گسترش تضاد مرکز و پیرامون دانست. در چنین شرایطی است که می‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌هایی از مبارزه‌ی آرمان‌گرایانه با امپراتوری جهانی را مورد ملاحظه قرار داد. والرشتاین بر این اعتقاد است که اگر نیروی مقاومت هزینه‌‌‌‌های جذب مخالفان را کاهش دهد، در آن شرایط، مطلوبیت‌‌‌‌های راهبردی بیشتری برای اثربخشی در نهادهای نظام سلطه به دست می‌‌‌‌آورد.

3.3. رهیافت مقابله با جهانی شدن در نظریه‌ی مقاومت کارکردی ویلیام رابینسون

ویلیام رابینسون جهانی شدن را یکی از مراحل توسعه‌ی سرمایه‌داری در سیاست و اقتصاد بین‌الملل می‌‌‌‌داند. نام‌برده بر این اعتقاد است که جهانی شدن منجر به ظهور سرمایه‌ی فراملی می‌‌‌‌گردد. نهادهای بین‌المللی عامل اصلی نهادینه شدن سرمایه‌ی فراملی محسوب می‌‌‌‌شوند. اگر در سال‌‌‌‌های1980‌ـ‌1880 زمینه‌‌‌‌های لازم برای مقاومت طبقات اقتصادی وجود داشته است، در سال‌‌‌‌های بعد از جنگ سرد زمینه برای ظهور جنبش‌‌‌‌های اجتماعی به وجود می‌‌‌‌آید. جنبش‌‌‌‌های اجتماعی را باید در زمره‌ی عوامل و نیروهایی دانست که زیرساخت‌‌‌‌های لازم برای نقش‌آفرینی در سیاست جهانی را امکان‌پذیر می‌‌‌‌سازد.

اگر جنبش‌‌‌‌های اجتماعی با نظام‌‌‌‌های سیاسی مقاومت‌‌‌‌گرا پیوند پیدا کند، در آن شرایط انگیزه و قابلیت ساختاری مناسبی برای مقابله با اقتصاد و سیاست جهانی پیدا می‌‌‌‌کند. رابینسون سیاست مقاومت را در قالب نقش‌آفرینی شرکت‌‌‌‌های اقتصادی پیرامون، گروه‌‌‌‌های سیاسی، دولت‌‌‌‌های انقلابی و نیروهای اجتماعی می‌‌‌‌داند که فرآیند جهانی شدن منجر به افول هویت و قدرت اقتصادی آنان گردیده است. شکل‌‌‌‌گیری جنبش‌‌‌‌های اتوپیاگرا معطوف به انگیزش‌‌‌‌هایی اقتصادی و فرهنگی می‌‌‌‌باشد. مؤلفه‌‌‌‌های اقتصادی و فرهنگی می‌‌‌‌تواند در زمره‌ی عوامل و نیروهایی محسوب شود که در برابر سلطه‌ی جهانی مقاومت می‌‌‌‌کند.

4.3. نظریه‌ی مقاومت هنجاری و یک‌پارچه‌سازی گفتمانی در برابر نظام هژمونیک

برخی از لیبرال‌ها و نئولیبرال‌ها با هژمونی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آمریکا مخالف هستند. شکاف در نظام جهانی را باید واکنشی در برابر از بین رفتن موازنه و ظهور هژمونی دانست. نظریه‌پردازانی همانند پیتر گوان تلاش دارند تا موضوع مربوط به صلح جهانی را از طریق راهبردهایی پیگیری نمایند که مبتنی بر سازمان‌دهی نیروهای صلح‌طلب در سیاست جهانی است. گوان بر این اعتقاد است که «اینکه تنها یک عضو جامعه‌ی جهانی، یعنی ایالات متحده، بر سایر دولت‌ها و یا مجموعه‌‌‌‌ای از بازیگران جهانی به سلطه و فرادستی نایل گردد، مغایر با اهداف معطوف به صلح جهانی می‌‌‌‌باشد... دولت ایالات متحده هیچ گونه نشانه‌‌‌‌ای دال بر اینکه حاضر به دست شستن از سلطه‌ی جهانی خویش است، نشان نمی‌‌‌‌دهد. مخارج نظامی و دفاعی آمریکا به گونه مرحله‌‌‌‌ای افزایش می‌‌‌‌یابد؛ حتی دمکرات‌‌‌‌های آمریکا همانند بیل کلینتون و باراک اوباما نیز هزینه‌ی نظامی خود را برای کنترل جهانی افزایش می‌‌‌‌دهند.»

با توجه به چنین رویکردی، پیتر گوان بر این اعتقاد است که «کشورها، برای مقابله با سیاست و اقتصاد جهانی، نیازمند تولید هنجارهای عام، فراگیر و کلی‌‌‌‌گرا می‌‌‌‌باشند. کشورهای فرودست از طریق تولید گفتمان-های جدید و ادبیات هنجاری می‌‌‌‌توانند در برابر قواعد و نهادهای سیاست بین‌الملل مقاومت نمایند. چنین رویکردی به مفهوم آن است که نظریه‌پردازی در سیاست جهانی بدون توجه به مؤلفه‌‌‌‌های فرهنگی و هنجاری امکان‌پذیر نخواهد بود. مفاهیمی همانند حکمرانی جهانی توسط آمریکا و نهادهای بین‌المللی مصادره شده است.»

در این شرایط گروه‌‌‌‌های اجتماعی باید بتوانند با نیروها و نهادهای بین‌المللی از طریق مفاهیم هنجاری مقاومت و مقابله نمایند. هرگونه مقاومت صرفاً از طریق تولید هنجار امکان‌پذیر خواهد بود. گوان در این ارتباط تأکید دارد که «اگر نظم بین‌المللی را از منظر قدرت اجتماعی مد نظر قرار دهیم، بیشتر به هرمی فوق‌العاده متمرکز شباهت دارد که نیروهای بازار سرمایه‌داری و دولت‌‌‌‌های غربی بر آن سلطه دارند. بنابراین باید از مفاهیمی همانند جامعه‌ی مدنی استفاده نمود تا بتوان مقابله با سرمایه‌‌‌‌داری جهانی را در اندیشه‌ی اجتماعی نهادینه کرد. جامعه از آمادگی لازم برای مقابله با سیطره‌ی جهانی آمریکایی داراست. باید گفتمان و مفاهیم مقاومت در محیط اجتماعی را تولید نمود.»

5.3. خیزش سیاست هویت در برابر نظام سلطه

جیمز پتراس نظریه‌ی پویش‌‌‌‌های ستیز با نظام جهانی را ارائه داده است. نام‌برده بر این اعتقاد است که جهانی شدن یکی از نشانه‌‌‌‌های سلطه‌ی نظام سرمایه‌داری محسوب می‌‌‌‌شود. پتراس بر این اعتقاد است که چنین فرآیندی مخاطرات و محدودیت‌‌‌‌های راهبردی زیادی را برای کشورهای مختلف ایجاد می‌‌‌‌کند. بنابراین لازم است تا شدت فرآیندهای مقابله‌جویانه با اقتصاد جهانی افزایش یابد. پتراس تنها راه عبور مسالمت‌آمیز از چنین فرآیندی را بازتولید الگوهای کنش آمریکا در سیاست راهبردی می‌‌‌‌داند. وی بر این اعتقاد است که «برای آمریکا، تنها راه بازدارندگی در جریان مقابله با اعمال خودسرانه ایجاد ائتلافی گسترده و پاینده است. این کار تنها در صورتی ممکن است که واشنگتن نشان دهد که آمادگی سهیم ساختن دیگران را در نظم جدید دارد. لازمه‌ی پیشرفت در نظام بین‌المللی امروز مصالحه و سازش است. هیچ کشوری نمی‌‌‌‌تواند گلیم خود را تنها از آب بیرون بکشد. نگارش با اظهار این نکات آسان، اما تحقق آن دشوار است و لازمه‌ی آن نیز نگارش یا اظهار این نکات آسان، اما تحقق آن دشوار است و لازمه‌ی آن نیز پذیرش رشد، اقتدار و نفوذ کشورهای دیگر و اولویت دادن به منافع پذیرش رشد، اقتدار و نفوذ کشورهای دیگر و اولویت دادن به منافع و نگرانی‌‌‌‌های دیگران است. ایجاد توازن بین بازدارندگی و همسازی چالش اصلی سیاست خارجی آمریکا در چند دهه‌ی آینده است.»

رهیافت‌‌‌‌های یادشده نشان می‌‌‌‌دهد که آمریکا با تناقض منحصر به فردی مواجه است. از سویی، این کشور اولین و تنها ابرقدرت واقعی جهانی است و از سوی دیگر، تهدیدات مختلف روز‌به‌روز بیشتر فکر و ذهن آمریکایی‌ها را به خود مشغول می‌‌‌‌کند؛ تهدیداتی از جانب دشمنانی به مراتب ضعیف‌‌‌‌تر. آمریکای نگرانی که فکر و ذهنش یک‌سره به امنیت خویش مشغول است می‌‌‌‌تواند در جهانی متخاصم منزوی شود. اگر قرار باشد تلاش آمریکا برای اینکه خود به تنهایی به امنیت دست یابد از کنترل خارج شود، می‌‌‌‌تواند سرزمین آزادی را به کشوری پادگانی تبدیل کند که همواره در این اندیشه به سر می‌‌‌‌برد که در محاصره است.(*)

*ابراهیم متقی؛ استاد دانشگاه تهران