واکاوی نگاه آمریکا به گروه های تروریستی؛

«چرا النصره در لیست گروه‌های تروریستی قرار گرفت؟»

آمریکا با هدف سقوط نظام اسد و شکاف در محور مقاومت ، تلاش نموده است تا از جبهه‌ی النصره به عنوان ابزاری برای تداوم جنگ و درگیری در سوریه بهره‌برداری کند. اما به هر صورت، جبهه‌ی النصره همچون کالایی دارای تاریخ مصرف است، به ویژه که بسیاری از فرماندهان این جبهه در نبرد القصیر کشته شده‌اند.

 در سوریه یک نوع اشتراک منافع میان کشورهای مرتجع عربی، کشورهای غرب‌گرای منطقه و نیز ابرقدرت‌ها به وجود آمده است. مولود این اشتراک منافع جبهه‌ی تروریستی «النصره» است که به مبارزه در سوریه، رنگ جهاد علیه سکولاریسم بخشیده است. این جبهه با افکار تکفیری خود، بیشترین انگیزه و توان را برای مبارزه با نظام سوریه دارد. بنابراین طبیعی است که از سوی آمریکا و غرب، به خوبی حمایت شود. در این مقاله تلاش می‌شود به علل و انگیزه‌های حمایت غرب از جریانات تکفیری اشاره شود و در نهایت، به این پرسش اصلی پاسخ داده شود که چرا به یک‌باره در هفته‌های گذشته، جبهه‌ی النصره توسط شورای امنیت و با رأی موافق کشورهای غربی، در لیست گروه‌های تروریستی قرار گرفت؟

ارتباط سلفی‌گری و نظام سلطه

سردمداران و رهبران جنبش‏های بنیادگرای اسلامی به سوی قرائت‌هایی سلبی و خاص از اسلام روی می‌آورند و برخورد خشن را برای نیل به اهداف خود تجویز می‌کنند. البته سلفی‌گری در شکل سنتی خود، صرفاً به عنوان یک نگرش معیوب، چندان حوزه‌ی عملی برای خود نمی‌بیند؛ بلکه این ورود به عصر پسااستعماری است که باعث می‌شود سلفی‌گری به شکل گروه‌های تروریستی فراملی ظاهر شود.

جریان سلفی با استفاده از اندیشه‌های تکفیری ابن‌تیمیه و منابع مالی وسیعی که شبکه‌های وهابیت در اختیار آنان قرار می‌دهند، سازمان‌دهی گسترده‌ترین شبکه‌ی تروریستی جهان، القاعده را در اختیار دارد که نماینده‌ی شاخص تروریسم نوین در دوران معاصر به حساب می‌آید (سیدنژاد، 1389، ص 100).

در یک جمع‌بندی باید گفت قرائت‌های افراطی و خوارجی از اسلام، گسترش فقر اقتصادی و حاکمیت استعمار در دنیای اسلام، سبب گردیده است تا شاهد گسترش اندیشه‌های سلفی باشیم. لذا از ابتدای شکل‌گیری مدارس تکفیری در عربستان و پاکستان، شاهد عدم تعارض میان جریان سلفی با سیاست‌های آمریکا هستیم. جهت شناخت تأثیرات عملکرد جریانات سلفی تروریستی، نظیر القاعده و شاخه‌ی سوری النصره و نظام سلطه‌ی جهانی، سه رویکرد وجود دارد. لذا به جهت اهمیت نسبت‌سنجی این جریانات با نظام سلطه در تبیین شرایط جهانی، ابتدا به سه رویکرد ژئوپلیتیک نفت، دگرسازی از اسلام و لیبرال‌دمکراسی می‌پردازیم.

در رویکرد دگرسازی از اسلام، گفته می‌شود آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم، با تهدیدات فزاینده‌ی اتحاد شوروی مواجه بود و لذا همواره آنچه سرلوحه‌ی اقدامات خشونت‌آمیز آمریکا بوده، منافع او در مقابل خطر کمونیسم بوده است. اما پس از فروپاشی شوروی و به ویژه پس از 11 سپتامبر، عمدتاً به بهانه‌ی بنیادگرایان اسلامی و مبارزه با تروریسم، به جنگ‌طلبی آمریکا افزوده شده است. لذا یک این‌همانی میان تهدیدات کمونیسم در 1955 و اسلام‌‌گرایی در 2005 صورت می‌گیرد (Kurth، 2005).

لذا این دشمن‌سازی، تبدیل به عاملی وحدت‌بخش در جهان غرب و نهایتاً باعث تحکیم هژمونی آمریکا می‌شود تا سیطره‌ی جهانی آمریکا محفوظ بماند. لذا از این منظر، فعالیت‌های گروه‌های تروریستی اسلامی همچون القاعده، حتی اگر ارتباط پنهانی و مستقیمی با اوامر آمریکایی‌ها نداشته باشد، باعث تقویت سیاست‌های آمریکا و تعمیق ارزش‌های لیبرال‌دمکراسی و هراس‌افکنی نسبت به تمامی اندیشه‌های معنوی و دینی می‌گردد.

در رویکرد ژئوپلیتیک نفت، این گونه استدلال می‌شود که تسلط اقتصادی بر منابع انرژی جهان آینده‌، در سیاست جهانی اهمیت اساسی دارد. لذا در تمامی سال‌های قرن بیستم نیز تسلط بر کشورهای صادرکننده‌ی نفت، به ویژه در خاورمیانه، محور سیاست خارجی آمریکا بوده است. از همین منظر، استدلال می‌شود که حکومت طالبان در افغانستان و بن‌لادن در یک وحدت نفتی با آمریکا قرار داشت.

این سلاح نفت است که باعث شده است توسعه‌ی اقتصادی کشورهای شمال بر پایه‌ی هم‌دستی با دیکتاتورهای نفتی تأمین شود و دست آنان در ترویج ارتجاعی‏ترین باورها باز گذاشته شود (نصرتی‌نژاد، 1381، ص 72). لذا گسترش سلفی‌گری در خاورمیانه، مشروعیت‌بخش حضور نظامی در خاورمیانه، تسلط بر منابع نفتی و غارت نفت دولت‌های اسلامی است.
 
رویکرد سوم نیز در واقع همان رویکرد رسمی و اعلانی و تبلیغاتی ایالات متحده‌ی آمریکاست. ایالات متحده برای ایجاد نظم لیبرال در جهان، سعی در اشاعه و انتشار ارزش‌ها و هنجارهای لیبرال نموده است و مشکل دنیای معاصر را خشونت، بنیادگرایی و عدم دموکراسی می‌داند. در این چارچوب، بزرگ‌ترین تهدید صلح جهانی، تهدیدهای نامتقارن نظیر گروه‌های تروریستی هستند که صلح و امنیت جهانی را مختل نموده‌اند.

ناگفته پیداست که دو رویکرد اول و دوم به خوبی می‌تواند سیاست‌های نظام سلطه و جریانات تروریستی سلفی، از جمله النصره را توضیح دهد. جریانات سلفی زمینه را برای اشغالگری در کشورهای نفتی خاورمیانه مهیا می‌کند و فضای جهانی را به سوی تقابل تمدنی با اسلام به عنوان یک خطر جهانی تغییر می‌دهد و در نهایت، شرایط را برای استمرار و تحکیم هژمونی ایالات متحده فراهم می‌کند.

اسلام سلفی در سوریه

مداخلات نظام سلطه در جهان اسلام هرچند بیشتر به بهانه‌ی مبارزه با تروریسم صورت گرفت، اما خود مسبب اصلی شکل‌گیری گروه‌های افراطی در جهان اسلام و حتی گاهی محبوبیت نسبی آنان شده است. در سوریه نیز عده‌ای از تندروهای تحت تعلیم مشایخ وهابی و سلفی، از طریق مساجدی که به طور عمده توسط وهابی‌ها و سلفی‌ها اداره می‌شد، با یکدیگر آشنا شدند و در مرحله‌ی بعدی، با نیروهایی موسوم به عرب‌های افغان که ابتدا در افغانستان و سپس در عراق می‌جنگیدند پیوند خوردند.

جنگ رسانه‌ای عربستان سعودی با هدف گسترش فرقه‌گرایی و اختلافات مذهبی نیز نقشی اساسی در دامن‌ زدن به دشمنی‌ها میان طوایف و قبایل مختلف ساکن سوریه داشت. آغاز تحولات در خاورمیانه فرصت خوبی به هسته‌های سلفی تندرو داد تا با وزیدن گرفتن خواست‌های مسالمت‌آمیز جامعه‌ی مدنی، فرصت را برای تجمیع فعالیت‌های تبلیغی وهابی و تروریسم فراهم کنند. لذا بسیاری از خانه‌ها و مساجد در سوریه برای پذیرایی از مجاهدین تکفیری از لیبی، سعودی، چچن، افغانستان، اردن، یمن و... آماده شد (عربی‌پرس، 2012).

جبهه‌ی النصره (به عربی: جبهه النصره لأهل الشام)‏، اصلی‌ترین گروه تروریستی تکفیری در سوریه، حاصل همین فعالیت‌های مبلغان وهابیت و همچنین رشد شبکه‌ی القاعده است. جبهه‌ی النصره برای اولین بار در 23 ژانویه 2011 از طریق یک ویدئوکلیپ، موجودیت خود را در سوریه اعلام کرد. در این فیلم «ابومحمد الجولانی» از شعارهای جهادی استفاده کرد و آمریکا، اتحادیه‌ی عرب، ایران و غرب را به همکاری با نظام سوریه برای ضربه زدن به مسلمانان متهم کرد و خواستار برپایی خلافت اسلامی شد (الخطیب، 2012).

جبهه‌ی النصره که دارای زیرمجموعه‌هایی با اسامی مختلف از قبیل احرار الشام، صقور الاسلام، کتائب الفاروق و... است، با صدور بیانیه‌ای در فروردین گذشته اعلام کرد که این جبهه دیگر بخشی از القاعده‌ی عراق نیست و یک گروه مستقل تحت فرماندهی ایمن الظواهری، رهبر القاعده است.

جبهه‌ی النصره از همان ابتدای تشکیل و آغاز فعالیت‌های تروریستی در سوریه، مورد حمایت غرب و متحدان منطقه‌ای آن، یعنی ترکیه، عربستان و قطر قرار گرفت. حمایت‌های مالی و تسلیحاتی کشورهای عرب حوزه‌ی خلیج فارس، از جمله قطر و عربستان سعودی از این جبهه، در کنار حمایت‌های برخی از رسانه‌های عربی مرتجع، مانند شبکه‌ی قطری «الجزیره» و سعودی «العربیه» که وابستگی آن‌ها و رژیم‌هایشان به آمریکا و غرب امری بدیهی است، نشان از حمایت بی‌دریغ آمریکا و غرب از این جبهه دارد.

در این میان، نقش عربستان به گونه‌ای است که خود منبع و صادرکننده‌ی تروریست‌های تکفیری در جهان است و لذا صدور آنان به سوریه در عین تضعیف نقش منطقه‌ای ایران و جبهه‌ی مقاومت، از خطرات داخلی تکفیری‌ها علیه خاندان سالمند سلطنتی نیز می‌کاهد.

به نظر می‌رسد بزرگ‌ترین برنده‌ی ناآرامی‌ها در سوریه و حضور جبهه‌ی النصره در این کشور آمریکاست؛ چرا که واشنگتن در حقیقت خواهان برقراری هرج‌ومرج مستمر همراه با نابودی ظرفیت‌ها در منطقه‌ی خاورمیانه است تا به همان اندازه، رژیم صهیونیستی تقویت شود. این در حالی است که دولت سوریه از ماه‌های آغازین بحران، با سند و مدرک، در خصوص حضور القاعده (جبهه‌ی النصره) هشدار داده بود.

غرب و جبهه‌ی النصره

جهان در اردیبهشت گذشته و خرداد جاری، شاهد تحولاتی فراوانی در حوزه‌ی بحران سوریه بوده است. یکی از اصلی‌ترین این تحولات، عزم مجدد جهانی برای حل بحران از طریق راه‌حل‌های سیاسی و برگزاری کنفرانس ژنو2 برای اجرای مصوبانت کنفرانس ژنو1 بر اساس طرح شش‌ماده‌ای کوفی عنان است. در کنار این امر، باید به لغو تحریم تسلیحاتی مخالفان مسلح سوری توسط اتحادیه‌ی اروپا، عزم آمریکا برای تسلیح آنچه مخالفان خود خطاب می‌کند و نهایتاً تصمیم شورای امنیت سازمان ملل متحد برای قرار گرفتن جبهه‌ی النصره در فهرست گروه‌های تروریستی اشاره نمود.

در رابطه با جبهه‌ی النصره، در 11 خرداد 1392، دفتر نمایندگی آمریکا در سازمان ملل، در بیانیه‌ای اعلام کرد: هیچ کدام از پانزده کشور عضو شورای امنیت با قرار گرفتن نام جبهه‌ی النصره (از شبکه‌های مرتبط با القاعده در عراق) در فهرست سیاه شورای امنیت مخالفت نکردند. البته خود ایالات متحده‌‌ی آمریکا در دسامبر 2012، این گروه را یک سازمان تروریستی اعلام کرده بود (aljazeera، 11/12/2012) لذا یک چرخش در مواضع آمریکا در قبال گروه‌های تروریستی تکفیری را شاهد هستیم؛ به ویژه اینکه باراک اوباما در جریان ملاقات ماه گذشته‌ی خود با امیر قطر، به وی درباره‌ی حمایت از گروه‌های تکفیری مسلح وابسته به القاعده در سوریه هشدار داده و از او خواسته بود تا حمایت تسلیحاتی‌اش از سوریه را به ارتش آزاد محدود کند (باشگاه خبرنگاران جوان، 8 اردیبهشت 1392). لذا پرسش اصلی این است که این چرخش سیاسی را چگونه باید تحلیل نمود؟ و از سوی دیگر، تسلیح مخالفان و لغو تحریم‌های تسلیحاتی آنان در کنار قرار دادن جبهه‌ی النصره در لیست گروه‌های تروریستی چگونه با یکدیگر قابل جمع است؟

شورای امنیت و قرار دادن جبهه‌ی النصره در لیست گروه‌های تروریستی

واقعیت آن است که تصمیم غرب برای قرار دادن جبهه‌ی النصره در لیست گروه‌های تروریستی به معنای یک چرخش در مواضع غرب و نظام سلطه تلقی نمی‌شود. این سیاست‌گذاری‌های به ظاهر متناقض، نشان می‌دهد که غرب با همان مواضع سابق، اساساً به دنبال حل بحران سوریه نیست؛ بلکه به دنبال آن است تا راه‌حل سیاسی کنفرانس ژنو2 را با پاسخ خشونت‌آمیزتر مخالفان در سوریه، به سود خود و تأمین امنیت اسرائیل تغییر دهد.

لغو تحریم تسلیحاتی شورشیان هم به عنوان مؤیدی بر این استدلال است و در راستای تغییر رژیم در سوریه تلقی می‌شود. اما به هر صورت، این تغییر تاکتیکی دلایل خاص خود را دارد؛ چه اینکه مدت‌هاست آمریکا با انتقادات فراوانی به خاطر همکاری با سازمان القاعده در سوریه نیز مواجه است؛ انتقاداتی که یادآور حمایت دولت ریگان از مجاهدین افغانستان و ارتباطات اقتصادی خانواده‌ی بن‌لادن و خانواده‌ی جرج بوش است.

لذا هر پاسخی به این پرسش که «چرا غرب جبهه‌ی النصره را در لیست گروه‌های تروریستی قرار داد؟» منوط به این است که درکی صحیح از تعاملات تاریخی نظام سلطه و جریان تکفیری داشته و از سوی دیگر، فضای جدید جهانی و بحران سوریه را نیز از نظر دور نداشته باشیم. لذا می‌توان چهار دلیل زیر را برای این چرخش تاکتیکی برشمرد:

1. افزایش حوزه‌ی نفوذ جریان سلفی و تهدید اسرائیل: با توجه به فقدان یک ساختار فرماندهی قابل کنترل، قساوت و خون‌ریزی جریان سلفی، قدرت یافتن بیشتر آنان، احتمال انتشار گسترده‌ی آن در لبنان، اردن و عربستان سعودی و به ویژه ایجاد تهدید برای اسرائیل را افزایش می‌دهد. اخیراً نیز گرهارد شیندلر، رئیس سازمان اطلاعات فدرال آلمان، هشدار داده است که در میان اپوزیسیون سوریه، به جای وحدت، «ناهمگونی‌های بسیار زیادی» وجود دارد. درباره‌ی جبهه‌‌ی‌ النصره نیز ما با گروه نیرومندی طرف هستیم که اهداف تروریستی مشخصی را دنبال می‌کند و نه تنها در سوریه، بلکه در دیگر کشورهای منطقه و جهان فعالیت دارد (بررسی استراتژیک، 28 اسفند 1391).

2. اهمیت دست بالای غرب در مذاکرات سیاسی: به نظر می‌رسد علت موافقت دیرهنگام آمریکا با کنفرانس ژنو2 تحولات میدانی و پیشرفت‌های روزافزون ارتش سوریه است که روزبه‌روز عرصه را بر مخالفان مسلح تنگ‌تر می‌کند. لذا غرب با گرفتن ژست مخالفت با گروه‌های ناقض حقوق بشر، فرصت بیشتری برای اتهام‌زنی به رژیم اسد و حامیان آن، یعنی روسیه و ایران، به عنوان عاملان گسترش فجایع انسانی در سوریه، می‌یابد. از سوی دیگر، مسلح کردن سایر مخالفان، باعث می‌شود تا غرب در حوزه‌‌ی میدانی با پیروزی‌های احتمالی مخالفان، از قدرت چانه‌زنی بیشتری برخوردار شود.

3. گسترش اختلافات در مخالفان سوری: در نشست جاری استانبول، علاوه بر اختلافات داخلی میان طیف‌های مختلف مخالفان، بین حامیان عربی آن‌ها نیز اختلافات گذشته عریان‌تر شد. در حالی که عربستان مخالف برتری اخوان‌المسلمین در شورای ملی است، قطر و ترکیه خواهان حفظ ترکیب فعلی به نفع اخوانی‌ها هستند و این نشان می‌دهد که درگیری‌های فیزیکی بین «ارتش آزاد» با سلفی‌های وابسته به القاعده، به تدریج به عرصه‌ی سیاسی منتقل می‌شود.

4. نقض گسترده‌ی حقوق بشر توسط جبهه‌ی النصره: جنایات گسترده‌ی جبهه‌ی النصره در سوریه از آغاز جنگ در این کشور، خشم و نگرانی مجامع بین‌المللی و نهادهای بشردوستانه را سبب شده است. تیرباران اسیران، کشتار غیرنظامیان، تجاوز جنسی و شکنجه‌ی اسیران، از جمله مواردی است که شورشیان مخالف بشار اسد در سوریه به آن متهم هستند. لذا آمریکا نمی‌تواند برای توجیه افکار عمومی و حفظ و تقویت آنان در برابر اسد، همچنان از جبهه‌ی النصره حمایت کند.

جمع‌بندی

آمریکا در یک رویکرد کلان، همواره از جریانات بنیادگرای افراطی در جهان اسلام حمایت نموده است. این جریانات از جمله طالبان، فتح‌الاسلام، امارات اسلامی عراق، جبهه‌ النصره و... بیش از اینکه برای منافع راهبردی آمریکا تهدید به شمار آیند، حربه‌ای برای دگرسازی از اسلام در اذهان جهانیان، ایجاد اختلاف در کشورهای اسلامی و تداوم حضور نظامی اقتصادی آمریکا در خاورمیانه بوده‌اند.

لذا در مورد سوریه نیز آمریکا با هدف سقوط نظام اسد و شکاف در محور مقاومت علیه اشغالگری صهیونیسم، همواره تلاش نموده است تا از جبهه‌ی النصره به عنوان ابزاری برای تداوم جنگ و درگیری در سوریه بهره‌برداری کند. آمریکایی‌ها در دو سال گذشته، سیاست تداوم جنگ‌های فرسایشی در سوریه را دنبال کرده‌اند و برای این امر، عاملان انتحاری تکفیری بهترین عملکرد را در ویرانگری سوریه به نمایش گذاشته‌اند. اما به هر صورت، جبهه‌ی النصره همچون کالایی دارای تاریخ مصرف است، به ویژه که بسیاری از فرماندهان این جبهه در نبرد القصیر کشته شده‌اند.

این جبهه با جنایت‌های فراوان، وظیفه‌‌ی خود را در نمایش چهره‌ی خشونت‌طلب از اسلام و با حمله به اماکن مقدسه، نمایش چهره‌ی بی‌منطق و بی‌تساهل از اسلام را به خوبی انجام داده است. لذا اینک با توجه به ابهام در آینده‌ی این جبهه و ضرورت‌های سیاسی در نمایش چهره‌ی دمکراتیک و بشردوستانه‌ی آمریکا، تلاش شده است تا جبهه‌ی فوق‌الذکر در لیست سازمان‌های تروریستی شورای امنیت قرار گیرد. البته این امر را نیز باید مورد اشاره قرار داد که حتی با وجود تروریست نامیده شدن این جبهه و اعمال تحریم‌های ادعایی علیه آنان، هیچ ضمانتی برای اجرای این نظر شورای امنیت وجود ندارد!

منابع:

نصرتی‌نژاد، فرهاد (1381)؛ نفت، انرژی و طالبان؛ مجله‌ی کتاب ماه علوم اجتماعی؛ شماره‌ی 54 و 55.

سیدنژاد، باقر (1389)، سلفی‌گری در عراق و تأثیر آن بر جمهوری اسلامی ایران، فصلنامه‌‌ی مطالعات راهبردی، سال سیزدهم، شماره‌ی یازده.

بررسی استراتژیک (1391)، گزارش نهادهای اطلاعاتی غرب از شکاف در صف مخالفان سوریه، 28 اسفند 1391.

الخطیب، ماهر (2012)، من هی «جبهه النصره» السوریه و لماذا تتمسک بها قوى المعارضه؟، الاالکترونیه البنانیه: www.elnashra.com

عربی‌ نیوز (2013)، اسرار «جبهه النصره فی بلاد الشام» وادواتها:
 http://www.arabi-press.com/?page=article&id=56489

· Aljazeera(2012), US blacklists Syrian rebel group al-Nusra

www.aljazeera.com/news/middleeast/2012/12/2012121117048117723.html

Kurth, James (2005), Global Threats and American Strategies, From Communism in 1955 to Islamism in 2005, Foreign Policy Research Institute.

*عبداله مرادی؛ دانشجوی دکترای روابط بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبایی